تبليغاتX
عصاره فشار و سکوت

2008/8/10

خداحافظ بلاگفا خداحافظ انحصار

بالاخره بعد از مدتها به کمک بچه های وردپرس فارسی تونستم از دست این محیط خشک و بی روح و استبدادی بلاگفا فرار کنم و در دنیای آزاد وردپرس نفس بکشم .
هرچند به وضوح پیداست که دست مسولان بلاگفا با سیستم فیلترینگ تو یه کاسه هست چون من اخیرا یه وبلاگمو که خیلی دوست داشتم از دست دادم بلاگفا اون رو مسدود کرد.
به همتون توصیه می کنم که ازین سیستم خارج بشین تا امکانات سیستمهای متن باز رو مشاهده کنین.
این لینک نسخه دوم آزمایشی برون ریزی بلاگفا !

این هم لینک وبلاگ جدید من در وردپرس فارسی!


بابای تا همیشه ....
نوشته شده توسط بابک در 23:21 |  لینک ثابت   • 

2008/8/2

روابط جنسی (از عشق تا لذت)

مفکن گره به زلفت بهلشت که باز باشد
سر زلف عنبرین به که چنین دراز باشد
رخ نازنین مپوشان همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را ز هم امتیاز باشد

شاید فقط برای چند دقیقه کوتاه آن موهای خیلی مشکی به نظرم زیباتر می رسید خصوصا وقتی مدام چهره ام را نوازش میداد و مدام زیباتر میشد و مدام هیجانی تر...بعضی وقتها نفس نفسم تندتر از وقتهایی میشد که میدویدم خیلی تندتر و محکم تر انگار آخر توانم رسیده انگار آخر دنیا رسیده ،اگر نرسیده چرا همه چیز رو به سیاهی می رود چرا احساس میکنم دارم ول می شوم ؟ درست حس میکنم از سر قله با سرعت سقوط میکنم آنهم با چه سرعتی چند ثانیه ای می شود که چیزی نمی بینم و صدایی نمی شونم شاید به زمین رسیده ام و خبر ندارم اما نه لذت پرتابه بودن را حس میکنم...دیگر چیزی حس نمیکنم مگر خستگی و بی حالی راه مگر همان موهای مشکی ای که چشمانم را به خاطرش بسته بودم...

چندی پیش ساعتها با خودم کلنجار رفتم تا شاید به نحوی بتوانم برای اولین بار به این مفر قدیمی گریزی بزنم و در مورد ناشناخته ترین اما واجب ترین احساسات خودم(و تو) هرچه میدانم بنگارم.اما مغز تو اما دنیای استبدادی مغز تو اصلا منی را که اینطور بگوید و اینطور بنالد را دوست ندارد چی برسد به اینکه تو خودت را آنقدر سبک کنی که به آموزه های جنسی من گوش فرادهی!!
به یکی از بهترین دوستهایم گفتم اگر من را در لباس مرشد جنسی ببینی چه فکر خواهی کرد؟پاسخ ، من را آنچنان متحول کرد که تمام آن فکرهای بالا و دودلی های آزاردهنده را فراموش کردم و امشب مصمم شدم بنویسم.او پاسخ داد چرا این سوال را از من میکنی ؟
اگر به دختری فحش بالا و پایین بدهی آنقدر ناراحت نمیشود تا اینکه به او بگویی می خواهم دقایقی در مورد مسائل جنسی تبادل نظر کنیم می خواهم دقایقی هرچند ناچیز به تو بگویم هیچ نمی دانی عزیزم هیچ که هیچ از هیچ هم کمتر میدانی دوستم !بنده خدا با خودش چه فکرها کرده گفته شاید من شکلم گول زننده است که او فکر کرده من اهل خلافم...خلاف خلافی به سنگینی چرخ گردان هستی !

کاش میشد همه فکر کنند من پیغمبری از دنیای غیب هستم که هیچ نمی فهمد و فقط پیام می آورد و می برد تا من اینگونه میتوانستم بگویم آهای دوستانم یا شاید آهای دوست های غیر پسرم با ابزار جنسی خودتان آشنا شوید.
وقتی اندکی در این اینترنت نامرد میگردم آمار طلاق های ازواج ایرانی به سبب مشکلات جنسی بدجوری مرا آزار می دهد ولی از آن بدتر آمار خیانت هاییست که هیچ کجا عددی از آن ثبت نشده اما ریشه در همین بیگانگی جنسی نسل من دارد.نسلی که مسائل جنسی مضحکه جمع های تک جنسی و در طرف دیگر تابوی لاینحل گروه های مختلط آن است.سوداگران این روابط افراد سست عنصر و بی دانشی هستند که در فضای مه آلود شهوت دامن خود را از دست داده اند و قدم در وادی نافرجمی گذاشته اند که متاسفانه کاری برایشان نمی توانیم بکنیم !
به قول انگلیسی ها :
Not to know is bad , Not to wish to know is worse
ما میدانیم که هیچ نمیدانیم اما می ترسیم که شاید دانستن آغاز راه فنا شدن است.شاید آن در باغ سبز رو به بیراهه از همین دانسته های کوچک و اما زیبا باز می شود.غافل از آنکه حلقه گمشده زنجیر روابط عاطفی ما و از آن مهمتر عامل پنهان سردی رابطه زناشویی ما همین لذت های ناشناخته جنسیست !
شاید هیچ وقت باورمان نشود این چیزی که از آن به عشق تعبیر می‌شود میتواند در این رابطه به کمال برسد شاید هیچکس به ما نگفته که تمام هستی رابطه جنسی تعاملات روانی دو زوج در آن لحظه عاشق است.شاید حتی از دور تجلی عشق را در این رابطه ندیده باشید چه برسد به اینکه آن را حس کنید.

پ.ن: این یک متن تشویقی نبود بلکه متن تنبیهی بود !
پ.ن۲: شاید به زودی آموزش هایی بنویسم که از شان بلاگ خارج باشد !
پ.ن۳: قلبم به اندازه یک دریا از آن دوست مذکور در متن دور شد !
پ.ن۴: حس میکنم قلب آن دوست هم مقادیر زیادی نسبت به من ناامید شد !
پ.ن۵: شهر خدا در راه است نمی دانم قبل از شمال یا بعد از آن !
نوشته شده توسط بابک در 0:1 |  لینک ثابت   • 

2008/7/19

در حاشیه نشست ژنو

اولا این دو تا رو بخونین : لینک ایسنا و لینک نیویورک تایمز
فشارهای کشورهای دنیا خصوصا اعضای ۵+۱ شدیدا روی ایران بی زبون ادامه داره و ما همچنان روی حق مسلمون پافشاری میکنیم.در شرایطی که دو دره بازی در دیپلماسی جهانی هیچ معنایی نداره سولانا رسما بعد از نشست گفت ایرانیها نمی دونن میخوان بگن آره یا میخوان بگن نه....
فکر کنم دو تا ۶ هفته به ایران فرصت دادند که موضع رو مشخص کنه وگورنه مرحله بعدی تحریم ها روی ما اعماال میشه، در ضمن نکته جالب این نشست اخیر این بود که آمریکا برای اولین بار بعد از سالها با ایران مستقیم پای میز مذاکره نشست و این نشون میده که احتمالا خطر حمله نظامی کمی کاهش پیدا کرده!
اینا همش مهم نیست مهم اینه که الان تو این مملکت شیر ، ماست ، نون ، سیمان و خیلی چیزهای دیگه که نیازهای اولیه یک زندگی شهری هستند عملا از کمیاب به نادر تغییر ماهیت پیدا کردند
تو یک همچین شرایطی ما گیر دادیم به انرژي هسته ای ای که شاید اگر تمام کمال اماده بهره وری بشود یک شبه اقتصاد کشور را ازین رو به آنرو کند; پزشکی پیشرفت شگرف کرده و کم آبی و بحران خشکسالی فراموش شود از آن مهمتر برق همه کشور ناگهان تامین شود و دیگر هیچ روستای بدون گازی نداشته باشیم...

ما که نمی دانیم از آن هسته چه کارها بر میآید اما همه آنهایی که دارند همه چیزهای خوب را دارند پس همه چیزهای خوب اثر همان فسقل هسته پرانرژی می باشد.
ما که امیدی به این جماعت زنده کش و مرده پرست ایرانی نداریم امیدواریم شکم هایشان گشنه شود بلکه کمی شکایات قهوه خانه ایشان به اعتراضات منسجم تر تبدیل شود.


پ.ن: محتوای خبری دو لینک را خودتان مقایسه کنید.
پ.ن۲: رابطه خوبی با سیاست ندارم اما حس کردم این موضوع ریشه ای اندکی اجتماعی دارد.
پ.ن۳:چرخ مملکت به جان مادرم دیگر نمی چرخد بی خیال تحریم های بعدی شوید...
پ.ن۴: من سواد سیاسیم در همین حد بود همینه که هست می خواستی نخونی !
نوشته شده توسط بابک در 22:43 |  لینک ثابت   • 

2008/6/29

در باب فمینیسمی عجیب و پنهان

اخیرا شعری از خواننده ای جدید  (یا برای ما جدید) رو گوش کردم که ظاهرا حرفهای جالبی برای گفتن دارد ظاهرا خیلی به جنگ های مدافعین حقوق زنان در جامعه و شرایط فعلی نزدیک است اما گاها چیزهایی میبینم که حس میکنم هیچ جا ثبت نیست شاید از ترس شاید از نادانی یا هرچیز دیگری....
اول : شعر این برادر و ظاهر ماجرا :

مثل اون دختری که پردشو دوخته
و اون که پول نداشت توو آتیش سوخته
مثل مادرم با اون زندگيه زوری
زنی که خلاصه شده توو قابلمه و قوری
کسی تا حالا نتونسته ببینه بدنشو
کسی از سر نتونسته بگیره روسریشو
می گفت بعد مرگ میبرنش جهنم
می‌گفت آدم و از سره مو آویزون میکنن
گفتم مگه نگفتن بهشت زیر پای شماست
مامان بهشت سر کاریه بیا دنیا رو بچسب
می‌گفت اذون داره میگه مو تنم سیخ شده
گفتم می‌ترسی ترس به روحت میخ شده
هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت
یعنی چیزی توو زندگیش ندید جز خفت
زنی که گناه بود بودنش ولی بی جرم
زنی که استحاله کرده بودنش توو فرم
کسی که خیانت نکرد به شوهر چی شد؟
پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد
باید توو سری بخوره بمیره نفس نکشه
عکس هیچ پرنده‌ای رو بی قفس نکشه
زنی که همیشه یه سایه اونو می پایید
عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می‌خوابید
تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم
تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم
مث وطن شدی همدم ولگردا
تقدیر توو دست توی واسه فردا
تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانوم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش
ما که از مردی مردیم و چیزی ندیدم
از توو کتاب اسم رستمو فقط شنیدیم
که اگر اونم بود امروز حتمن کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگر بود واسش جرم میساختن
توو گردنش آفتابه لگن مینداختن
شاید میرفت جنگ و برمیگشت احترام داشت
سرتیپ سپاه میشد توو دبی سهام داشت
رستم میتونست حتی به قولی گنجی شه
یه کم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه
میشد اسلام رو سکولاریستی تاويل کنه
میشد قرآن رو توو هرمنوتیک تفسیر کنه
میشد فیلم بسازه توو کن تقدیر بشه
میشد جک بگه معترض تعبیر بشه
شاید میرفت اروپا الان دو تا پاس داشت
اونجا تاکسی میروند اینجا الگانس داشت
توو هر عید میرفت توو کنسرتا می رقصید
دیگه حرف سیاسی نمیزد، می‌ترسید
رستم اگر بود میگفت جدم عرب بود
خزر مال روسا، خلیج، خلیج عرب بود
رستم اگر امروز بود رستمو از یاد میبرد
شاهنومه بیس سی سال توو طاقچه خونه خاک میخورد
خانم ما مرد نیستیم تو رومون خط بکش
پرچم رو بگیر خودت بشو رئیس جنبش
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش
تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانوم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش

دوم : آن چیز که شاید باشد شاید نباشد :
وقتی به مادرم می نگرم آخ که تمام آن نوشته های بالا را میبینم به مادر بزرگم بدتر اما به برادرانم و هم سن و سالهایم که نگاه میکنم جدا خیلی کم اثر و کم رنگ میبینم خیلی...
بعضی وقتها ازین که در وادی افراد مدافع حقوق زنها همیشه با مردها سر ستیز دارم ناراحت میشوم وقتی زن سالاری بیمارگونه جامعه فعلی را میبینم....نمیدونم چرا نمیدونم بر چه اساسی اما دختران امروز در حال جبران هرآنچه قرن هاست بر مادران آنها گذشته هستند و در این راه آنچنان کمربند همت را محکم بسته اند که جدا امیدی به ایستادن قطارشان در این ایستگاههای عصر خودمان را ندارم.
سالاری به کتک زدن نیست سالاری به داد زدن نیست شاید هنوز مردها این کارها را میکنند اما نسل دختران ما آنچنان از گرده مردانشان میکشند که صدبرابر هر دادی که میزنند را بالا بیاورند.
ساعتهای مدید کاری برای آقایان ، پرسش متوالی در مورد روابط با دخترهای دیگر ، سیری ناپذیری در تجملات ، رفتارهای جنسی قهرآمیز و سرد کننده و دهها رفتار دیگری که به وفور در بین نسل من رواج پیدا کرده...نسلی که ناداسته خودش را می خورد خودش را نابود می کند...

از دختری شنیدم که ناله می کرد چرا شما آقایان در ابتدای دوستی به فکر تختخواب می افتید...جدا به این فکر کردم که چون شما همان اول به جیب ما فکر میکنید...
سخت برای این جامعه نگرانم هرچند باید برای خودم نگران باشم برای کسی که حرف من را باور کند برای کسی اگر خواستم سک.ص داشته باشم نگران افکار پلید من نباشد نگران جیبم نباشد نگران دلم باشد...
شاید بتوانم خودم را عمیقا خوشبخت بنامم چرا که تا به امروز حتی یکبار هیچ یک از آنچه گفته شد را تجربه نکردم حتی یکبار...اما همین بس که از شنیدنش سخت آزرده خاطر شده ام...

پ.ن: من همچنان برای دست یافتن زنها به حقوق برابر با مردان می جنگم هرچند خودشان کارشان را نادانسته خراب کنند.
پ.ن۱: امیدوارم روزی برسد که ملت آگاه شوند با ظلم به جنش دیگری اول به خودشان و روابطشان ظلم کرده اند.
پ.ن۲: دست درد شدم امروز از بس تایپ کردم...ضمنا شکم درد و حالت تهوع هم دارم !
نوشته شده توسط بابک در 20:51 |  لینک ثابت   • 

2008/6/23

دل نوشته

همیشه وقتی ادعا میکنیم میخوایم از ته ته دلمون بنویسیم بازم نمیشه به خاطر اینکه میگیم کسایی که میخونن در مورد ما چی فکر میکنن شاید فکر کنن من آدمی هستم که قدرت نوشتن نداره شاید برای یک سردبیر روزنامه خوب نباشه اینطوری بنویسه شاید اگر اعماق دل من معلوم بشه خیلی از دوستام نظرشون نسبت به من برگرده...

نمیدونم چه حس عجیبی منو از ههم اینا خالی کرده دیگه برام مهم نیست این جامعه مثلا بزرگ چی بگه...دیگه خجالت نمی کشم در مورد خود ارضایی بنویسم..دیگه برام مهم نیست از یک کلمه بیش از ۳بار در جمله استفاده کنم و لحن نوشتم از حالت نوشته معیار خارج بشه...

امروز یکی شاید اولین نفری بود که بهم گفت محتوای بلاگت خوب بود اما روش نوشتنت و قلمت خیلی ضعیف بود...واای که اولش بهم برخورد اما بعد دیدم راست میگه من که نویسنده نیستم من که ادبی نیستم مگه من چقدر تاحالا نوشته از نویسنده های خوب و قهار خوندم که قرار باشه الان خوب و به اصطلاح شیوا بنویسم؟؟

امروز آمدم که بنویسم که فقط نوشته باشم که فقط فقط فقط نوشته باشم ... باور کنین نمی نویسم تا تو بخونی اصلا و ابدا بلکه می نویسم تا خودم بنویسم برای اینکه الان احساس میکنم میخوام بنویسم اما یه حسی یه نیرویی بازم داره سانسورم میکنه شاید اصلا نمیدونم چی میخوام بگم شاید اصلا چیزی ندارم بگم شاید نمیدونم چیزی دارم یا ندارم شاید شاید ، شاید اصلا نمیخوام بنویسم...

اینو که گوشه وبلاگم نوشتم خودم چند بار بیشتر نخوندمش اما امروز که خوندم یه حال دیگه داد:
دینو بوتزاتی در یکی از یادداشت های روزانه اش که در دوران زندگی اش چاپ نشد ولی حالا بعد از این همه سال خوانده می شود نوشته:

بنویس. تو را به خدا بنویس. فقط دو خط؛ حتا اگر ذهنت آشفته است و اعصابت یاری نمی کند، هر روز بنویس. حتی چیزهای احمقانه ی بی معنا را، اما بنویس. نوشتن، یکی از خنده دارترین و در عین حال اندوهناک ترین توهمات ماست. فکر می کنیم با سیاه کردن صفحه ی سفید با چند خط کج و معوج کار مهمی انجام می دهیم. اما هرچه باشد این حرفه ی توست که تو انتخابش نکرده ای، بلکه در سرنوشت تو بوده است و این همان دروازه ای ست که احیانا از آن می توانی راه نجات را بیابی. بنویس. بنویس

وای که این راه نجات را راست گفت و من با دو چشمم آن را دیده ام وای که وقتی می نویسم انگار اسمان با تمام بزرگیش از روی شانه ام کنار می رود آخ که دوست دارم نوشتن را خصوصا چرت و پرت نوشتن را...

شراب  را هم دوست دارم یعنی شاید دوست دارم به همان دلیل که نوشتن را !شراب هم من را از خود بیخود میکند...نه نمیکند چون تا حالا نکرده است اما فکر میکنم از خود بی خود میشوم مثل ساز زدن مثل عشق ورزیدن مثل همه چیزهایی که نیستند و ما هستشان میکنیم.اما شراب چیز دیگریست وای وقتی می خورم گرم میشوم یعنی سعی میکنم گرم شوم سعی میکنم مست شوم سعی میکنم خودم را نوازش کنم...بعضی وقتها مجبور میشوم باور کنم کودک درونی هست اما بعضی وقتها...کاش میشد همیشه شراب خورد...در تاکسی در دانشگاه وسط کلاس تو نمازخونه یا هر جای دیگه ای.....

می نوسم تا نوشته باشم تا بعدا ها خوانده شود روزی که دیگر من ، من نیستم ، من عوض شده ام و می توانم به این افکار کودکانه ام بخندمو گاها آنه را حاشا کنم...پس بدان که اینهایی که خوانده ای را نباید می خواندی اینها را برای اولین بار برای خودم نوشتم نه برای تو...دلم برای خودم تنگ شده بود دلم برای نفس کشیدن خودم تنگ شده بود این را به خودم هدیه کردم و تو حق نداری آن را بخوانی  و تو حق نداری در مورد آن قضاوت کنی و دوستش داشته باشی و حتی نمی توانی از آن متنفر شوی چون این برای تو نیست برای من است برای خود خود خودم...پس نخوان ای خواننده که از تو بیزارم هر که هستی که مرا در پوستین تاریکم حبس کرده ای ولم کن می خواهم خودم باشم میخواهم بلند عشق بورزم بلند آواز بخوانم بلند چرت و پرت بگم و پررنگ بنویسم هرآنچه دلم گفت و محکم دکمه های کیبوردم را فشار دهم به هر نحوی که دلم خواست...


پ.ن: امروز آنچنان خوشحال شدم که دنیا برای روشن شد اما چند ثانیه بعد چیزی جز تاریکی نمی دیدم...
پ.ن۱: تاریخ تکرار می شود سال پیش در همین روزها همین احساسات را داشتم امسال گریبانگیر عزیز دیگری شد...
پ.ن۲: سعی نکنید ازین نوشته چیزی بفهمید چون قرار نیست مفهومی داشته باشد خودم با خودم درد دل کردم...
پ.ن۳: دوست داشتن لذتیست بی انتها حتی یکبار هم که شده آنرا تجربه کنید دیگر بی خیالش نمی شوید!
پ.ن۴: حس میکنم افسرده شده ام اما فقط حس میکنم امیدوارم اشتباه باشد...
نوشته شده توسط بابک در 19:50 |  لینک ثابت   • 

2008/5/31

چگونه اینترنت گنو/لینوکس را توسعه داد ؟

این روزها که چیزی حدود ۲ ماه بیشتر به ۲۵ آگوست یعنی سالروز تولد ۱۷ سالگی لینوکس باقی نمانده است آنقدر جامعه کاربران و توسعه دهندگان خود را وسیع میبیند که گاها فراموش می شود که تمام این مجموعه بزرگ روزی تنها یک پروژه دانشجویی بوده است.

روزی که لینوس توروالدز پروژه درس سیستم عامل خود را که یک هسته تکپارچه و کوچک و البته الهام گرفته از مینیکس بود را روی اینترنت به صورت متن باز منتشر کرد شاید هیچ گاه به روزی فکر نمی کرد که هزاران کاربر دنیا روزانه آن را توسعه دهند و از ان استفاده کنند.

لینوس روی اینترنت توسعه دهندگانی را یافت که علاقه مند بودند کد نوشته شده او را مطالعه کنند و آن را توسعه دهند هرچند تعداد آنها آن اوایل به ۱۰ نفر نمی رسید اما بدون شک مجرای ارتباطی آنها ظرفیت گسترش را ناخواسته برایشان فراهم می کرد.

از آن زمان تا کنون عمدتا به دلیل افزایش میزان دسترسی عموم توسعه دهندگان به اینترنت پر سرعت روز به روز به تعداد کسانی که لینوکس را می شناسند و به روند گسترش آن کمک می کنند افزوده می شود.شاید بتوان تاثیر اینترنت بر گنو/لینوکس را به ظرف غذایی لبریز و بسیار بزرگ تشبیه کرد که همه کاربران لینوکس دنیا ضمن بهره بردن از آن مقداری از غذای تولیدی خود را به درون آن می ریزند تا بقیه مردم همواره غذای جدید در اختیار داشته باشند.برای بهتر درک کردن این مثال به نحوه توسعه کد بسیاری از برنامه های متن باز دقت کنید :

ابتدا یک پروژه متن باز و یا توسعه قسمتی از یک توزیع مشخص لینوکس در محل های مخصوص این کار روی اینترنت تعریف می شود.سپس افرادی که شرایط همکاری در این طرح را دارند با مدیریت پروژه تماس گرفته و مشخصات خود را به او می دهند.پس از گزینش تیم توسعه دهنده اصلی افراد قسمتهای مختلف کار را جداگانه انجام می دهند و نهایتا نتیجه همه روی سایت پروژه قرار گرفته و در معرض آزمایش عمومی قرار می گیرد.بدین ترتیب بسته طراحی شده توسط هزاران کاربر متن باز دنیا بارها رفع اشکال شده و در هر مرحله اشکالات به تیم توسعه دهنده گزارش می شود.بعد از بارها تکرار این روال نهایتا یک بسته نرم افزاری عملا بدون اشکال با استفاده از خرد جمعی برای استفاده عموم مهیا می شود.

این تنها قسمتی از خدمتیست که اینترنت به گنو/لینوکس می کند.بخش بسیار بزرگ دیگر جوامع کاربری می باشد که روی اینترنت تشکیل شده و به کمک توسعه دهندگان گنو/لینوکس می آید.برای مثال قسمت عمده ای از فعالیت گروههای کاربران لینوکس (LUG) در سرتاسر جهان به منتشر کردن مستندات و آموزش ها و ترویج فرهن متن باز به وسیله اینترنت می باشد.برای مثال می توانید به سایت گروه کاربران لینوکس مشهد مراجعه نمایید (www.mashhadlug.org).

از طرف دیگر بسته های تولید شده و بروز شده توسط توسعه دهندگان توزیع های مشخص لینوکس به صورت روزانه از طریق اینترنت قابل دریافت می باشدو از آن مهم تر خیل عظیمی از توزیع های لینوکس به صورت کاملا رایگان از وب سایت های مختلف دقایقی بعد از انتشار قابل دریافت است.

با این تفاسیر شاید بتوانیم به جرات لینوکس را فرزند اینترنت بدانیم!!


پ.ن: این یادداشت رو به سفارش یکی از دوستانم در بایت نوشتم !
پ.ن۱:امیدوارم فقط از این نوشته ایده گرفته باشن و چیزی شبیه به این رو چاپ نکنن!


نوشته شده توسط بابک در 22:17 |  لینک ثابت   • 

2008/5/16

تضاد ، انفعال ، ترجیح

موهبت های نظام آموزشی فعلی


همه ما فرزندان یک سیستم منسجم آموزشی هستیم که ما را بسان کودکانی ابتدایی از مادرانمان دریافت کرد و سپس با راهنمایی کردن ما به مرور ما را به مرحله دبیرستان رساند.امروز که با هم مینویسیم و می خوانیم دیگر با آن نظام سابق سر و کار نداریم بلکه سیستمی جدید با ظرفیت های بیشتر و تاثیرگذاری به مراتب عمیق تر در حال تربیت ما می باشد.

روزهای میانترم سخت نزدیک است و ناباورانه این ترم هم به طور فجیعی از غافله درس و دانشگاه عقب ماندم(شما هم مثل من ماندید پس خنده خود را متوقف کنید).هرچند همین قبل از عید بود که به سبب ترس و لرز ناشی از پایان ترم های ترم قبل با خودم و خدا و خانواده و ... عهد بستم ترم آینده کمربند همت را مقادیری قرص تر خواهم بست و با اشتیاق قدم در وادی دانش جویی خواهم نهاد.اما دریغا که اکنون جز حاله ای آرزو چیزی از آن کمربند نمی بینم.

وقتی اندکی هوشیارانه به این مساله دقیق می شوم متوجه یک ناکارامدی واضح از یک سیستم قدیمی و فرسوده می شوم.نظامی که سالهاست بر همان مبناهای قبلی استوار است و ما همانند پیکان آنقدر تولید می شویم تا آلودگی محیط زیست به حد انفجار برسد و دست اندرکاران به فکر سیستمی مادام العمر بیافتند.

ضعف های شخصیتی و میزان علایق عموم دانشجویان برای درس خواندن را با چند فاکتور مهم که در دوران تحصیل آنها از پیش دبستانی تا دانشگاه دخیل بوده می توان توجیه نمود.آمار ارائه شده در زیر تنها برای اطلاع یافتن شما بیان می شوند و نگارنده تحلیل و نتیجه گیری را به عهده شعور بیدار خواننده می گذارد :

۱)ترجیح جنسیتی :

با توجه به تاثیرات بسیار عمیق نمایان کردن ترجیح جنسیتی توسط نظامی که افرادی را از کودکی پرورش می دهد و می تواند به راحتی اطلاعاتی را در ناخودآگاه آنها ثبت کند ، برآن شدم تا این فاکتور را به صورت مشروح بررسی کنم !

جالب است بدانید از مجموع تمام عکسهای کتابهای درسی تنها در ۵٪ آنها بیش از سه زن حضور دارند در حالی که در ۵۰٪ آنها حداقل یک مرد حضور دارد.این می تواند حضور مرد به عنوان جنسیت تاثیر گذار در فعالیت های اجتماعی را به خواننده بقبولاند.از آن جالب تر از مجموع ۱۹۲۵ تصاویری با بیش از ۱ نفر تنها در ۱۵٪ آنها زنان حضور دارند.به واقع حضور مردان حدود ۶ برابر بیشتر می باشد.

این مساله تنها به تصاویر خاتمه نمی یابد بلکه تنها ۴٪ از نوشته های کل کتابهای درسی دست نبشته های زنان است و مجموعا ۷٪ شخصیتهای توصیف شده از میان زنان انتخاب شده اند.

آیا براستی زنان در طول تاریخ تا این حد مهجور بوده اند و توانایی ابراز وجود نداشته اند که حضور نبشته های انان در کتاب های درسی ما ۲۵ برابر کمتر از مردان باشد؟

در گفتمان کتاب های درسی زن به دنیا آمدن به معنای برخوردار شدن از جایگاه متفاوتی نسبت به مرد و فرودستی او در حوزه های زندگی اجتماعی اوست.نوعی ایدئولوژی جنسیتی آشکارا می کوشد تفاوت میان مرد و زن را در همه حوزه های اصلی زندگی اجتماعی و فردی مشروع جلوه دهد.

۲)استاد مداری :

تصوری که از مجموعه معلم و شاگرد در ذهن تمام دانش پژوهان کشور ما نقش بسته تصویری بسیار یک طرفه است.بدین معنا که همواره ما خودمان را در مقام افرادی بدون قابلیت خودآموزی می دانیم و منتظریم که معلم (استاد) دانش بی کران خود را اندک اندک در اختیار ما بگذارد.این در حالیست که هنوز روی جلد کتابهای قلمچی را به خاطر داریم که نوشته بود دانش بشری به چه سرعتی و به صورت نمایی در حال رشد است و موفق کسی می باشد که توان خودآموزی داشته باشد.

اما رویکرد استاد گرا و معلم مدار در کل دوران تحصیل قدرت شکوفایی و نواوری(!) را طوری از دانش پژوهان گرفته و آنان را به افرادی منفعل تبدیل کرده که دیگر با هیچ ابزار تشویقی توان انگیزش این نسل نیست.

با اندکی اغماض تمام اساتید ما از ابتدای دوران تحصیل به محض ورود به کلاس شروع به تدریس می کردند و ما همواره در نقش نگارنده هایی بودیم که درس را برای روزی که شاید خوانده شود می نوشته ایم!همواره گفته اند که درس هر روز را باید همان روز خواند اما هیچ کس اشاره نکرده که چرا استاد تنها منبع معتبر علمی معرفی شده و جزوه وی برای آموختن درس کافی است!!


پ.ن:این مقاله را قبلا نوشته بودم اما اصلاح روزنامه ای شد !

 
نوشته شده توسط بابک در 20:56 |  لینک ثابت   • 

2008/5/9

ماجراهای من و چارت درسیم (۲)

اواسط تابستان سال ۸۵ بود که خبردار شدیم موسسه آموزش عالی سجاد در حرکتی انقلابی اقدام به افزودن رشته مهندسی فناوری اطلاعات به جمع رشته های قابل انتخاب خود کرده است.ناگریز تفحسی هرچند سطحی را اغاز نموده و از همان اندک آشنایان و دوستانی که سجاد را می شناختند نکات جالبی راجع به این موسسه شنیدیم.همه بدون هیچ شک و واهمه ای اذعان می داشتند که گروه برق موسسه در سطح بسیار بالایی در حال فعالیت می باشد و همچنین گروه صنایع با بهره گیری از اساتید مجرب و شناخته شده منطقه بدون رقیب از خر مراد(!) سواری میگیرد.اینها هرچند در مقام دلگرمی بسیار کارا بودند اما توصیفاتی که از گروه کامپیوتر شد همچون آب سردی بر بدن داغ و ذوق زده ما ریخته شد.نبود حتی یک نفر با مدرک بالاتر از کارشناسی ارشد و تقسیم شدن تمامی دروس ارائه شده مابین ۴ ۵ استاد ثابت حداقل از دور نمای زیبایی از وضعیت آینده ما را مصور به تصویر نمی کشید.

 

یکسالی بود که دانشگاه آزاد مشهد رشته مهندسی فناوری اطلاعات را آورده بود لذا م خیال می کردیم میشود از اساتید انها حداقل برای مدت محدود بهره برد و زیاد جای نگرانی نیست.اما در همان ترم اول انچنان ضد حالی بر ما تحمیل گردید که خیال هرگونه استاد متخصص IT را از مخیله ما خارج کرد.هنوز کاملا یادم است آن سه واحدی مبانی فناوری اطلاعات که ۱ ماه اول آن به تدریس نحوه عملکرد پرینتر و مانیتور و حداکثر دمای کیس گذشت و مابقی به کنفرانس های نامربوط و بی بازده دوستانمان که تمام ساعت هرجلسه را پر میکرد.

 

در آن روزهای نخستین از سال بالاتر ها مدام می شنیدیم که :”همواره بیشترین مشکلات و ناهنجاری ها برای ورودی های اول یک رشته می باشد”. اما ما با سینه ستبر پاسخ می دادیم که :”مشکل از آن ورودی اول های سابق بوده که توانایی ستاندن حق خود را نداشته اند ، ما فرق میکنیم”.شاید آن روزها خیلی متوجه نبودیم وقتی استاد غیر متخصص درس را ارائه دهد و در میانه ترم متوجه این مساله شویم دیگر کاری از دستمان بر نمی آید...

 

چند ترمی گذشت و فعلا خبری از درسهای تخصصی ما نبود به جز درس مدیریت که ناگهان از ترم پنجم به ترم دوم منتقل شد و ما از کل آن فقط اسم نویسنده کتاب را به خاطر داریم.اما اوایل تابستان بود که یک اتفاق بسیار جالب رخ داد.داستان ازین قرار است که در چارت درسی ما یک درس شاهراه وجود دارد که پیش نیاز ۱۲ واحد درسی دیگر است و آن درس ساختمان داده ها نام دارد.پیش نیاز این درس ریاضیات گسسته بود.عده از دانشجویان به خاطر اینکه برنامه سازی پیشرفته پیش نیاز هیچ درسی نبوده آن را در ترم دو پاس نکرده و آماده بودند تا در کنار ساختمان داده ها در ترم سوم که بار درسی به نسبت سبک تری داریم آن را بگذرانند.ناگهان در میانه های تابستان چارت جدیدی از فناوری اطلاعات روی وب سایت موسسه قرار گرفت و در آن در عین ناباوری برنامه سازی پیشرفته به جمع پیش نیازهای ساختمان داده ها اضافه شده بود.مدیر گروه محترم به این نتیجه رسیده بودند که این تغییر بنیادی بسیار ضروری می باشد و دستور تغییر دادن چارت را صادر کرده بودند.دو معضل جداگانه پدید آمد : اول اینکه گروه محترم کامپیوتر چرا بعد از گذشت یکسال متوجه این ضعف بزرگ چارت شده بودند ؟آیا هیچ وقت قبل از آن حتی یکبار نیم نگاهی به چارت ما انداخته بودند ؟

 

دوم اینکه تعدادی زیادی از دوستانمان به ناگاه ترمی را پیش رو داشتند که در بهترین حالت شش واحد درس تخصصی در اختیارشان بود زیرا ۱۲ واحد دیگر را به سبب نگذراندن ساختمان داده ها نمی توانستند انتخاب کنند!

 

اما عجله نکنید این تازه شروع داستان است.از امروز به بعد اعتراض های شدید این دانشجویان آغاز شد اما ما فیلم را تند میکنیم و می رسیم به ابتدای ترم بعد...

 

گروه کامپیوتر به منظور یاری رساندن به این دوستان مصیبت دیده چند واکنش جالب از خود بروز داد که با در نظر گرفتن نیت خیر آنها جهت کمک به آسیب دیدگان قابلیت های زید الوصف چارت درسی IT را نیز نمایان می کند :

 

۱)درس گرافیک کامپیوتری را به صورت هم نیاز با ساختمان داده ها ارائه داد!

 

۲)درس اقتصاد مهندسی را از ترم شش به ترم چهار منتقل کرد !

 

۳)درس مدیریت کنترل پروژه های فناوری اطلاعات را از ترم شش به ترم چهار منتقل کرد!

 

۴)درس شبیه سازی کامپیوتری را به صورت واحد اختیاری در اختیار دانشجویان گذاشت!

 

۵)درس شبیه سازی که ارائه شد متوجه شدند پیش نیازش ساختمان داده هاست !

 

۶)حتی یکنفر درس شبیه سازی را انتخاب نکرد !

 


 

فرض استقرا : ۱)ما مدار ۱و مدار ۲ و مدار منطقی را نداریم اما قبل آنان مبانی الکترونیک دیجیتال داریم!

 

۲)ما ذخیره و بازیابی نداریم اما طراحی پایگاه داده داریم !

 

۳)ما زبان ماشین نداریم اما معماری کامپیوتر داریم !

 

۴)ما ریاضی ۲ و معادلات داریم اما انگار نداریم !

 


 

نتیجه گیری استقرایی : هر درسی در هر ترمی بدون توجه به پیش نیاز/هم نیازی آن و یا هر فاکتور دیگری می تواند ارائه شود!

 

نتیجه گیری استنتاجی: پیش نیازی/هم نیازی هر درسی در هر موقع دوران تحصیل ممکن است ناگهان تغییر کند!

 

نتیجه گیری عملی : هیچ درسی در عمل به پیش نیاز/هم نیاز خود وابستگی علمی ندارد !

 

نتیجه گیری آرمان گرایانه : ما خیلی درسهای اختیاری رویایی داریم که حتما ارائه می شوند!!

 

نتیجه گیری مهندسی : کاشکی روزی برسد که اعضای هیات علمی و منشی گروه کامپیتر متوجه شوند که رشته ما مهندسی فناوری اطلاعات است و نه کاردانی IT !!!

 

نتیجه گیری انقلابی : ما به رسم تمام دانشگاه های معتبر دنیا نیازمند یک گروه IT مستقل هستیم!!

 

نتیجه گیری منطقی: از آنجایی که موسسه هیچ اتاقی جهت اختصاص به گروه IT نخواهد داشت ما پیشاپیش تقاضای خود را پس میگیریم!

 

نتیجه گیری احتیاطی : از آنجایی که ممکن است مدیرگروه آینده مان هم نداند ما کارشناسی هستیم یا کاردانی از دادن پیشنهاد بالا اکیدا عذرخواهی میکنیم !

 

نتیجه گیری واقع گرایانه : با درک امکانات موسسه ما دیگر تقاضا نمی کنیم که سایت اینترنت جدا(یا غیر جدا با تخفیف) به ما واگذار کنید زیرا شاید روزی روزگاری گذرمان به اینترنت افتاد.

 

پ.ن: این همان نوشته قبلی است که ویرایش روزنامه ای شده !
پ.ن۲:خدا لعنت کند شهروند را که نون و آب را از ما گرفته !


 
 
نوشته شده توسط بابک در 15:15 |  لینک ثابت   • 

2008/5/2

داستان توقیف روزنامم

ما را به رندی افسانه کردند


یک روز صبح پاییزی در خیابان های منتهی به دانشگاه قدم می زدم که ناگهان یکی از اعضای روزنامه را دیدم که با اضطراب و هیجان خاصی در حالی که چند شماره روز از نو را در دست دارد به سمت من می‌آید.از دور عکس رئیس جمهور را روی روزنامه میدیدم.کمی نگران شدم اما بدون اینکه به روی خودم بیاورم از او پرسیدم:” کجا با این همه روزنامه ؟”

من به تازگی سردبیر شده بودم اما در همین مدت کم عمیقا به مجموعه ای که در آن فعالیت می کردم احساس تعلق خاطر داشتم طوری که با شنیدن جواب دوستم تا دقایقی فقط لبخند میزدم.تبسمی که فقط نشان ناتوانی من در هضم این اتفاق بود.آری روز از نو رسما توقیف شده بود...

در ادامه مسیر باقی مانده تا دانشگاه بارها و بارها این اتفاق را در ذهن لاغرم نشخوار کردم اما گویی به راستی خنگ شده بودم و توان درک عمق فاجعه را نداشتم.به سرعت با ورودم به دانشگاه سراغ بقیه بچه های روزنامه را گرفتم و دیری نپایید که نامه توقیف را دیدم.همچون آب سردی بر بدن داغ و پرهیجانم تمام نیروی صبحگاهی را از من به تاراج برد.سریعا دوباره روزنامه را برداشتم و اینبار عمیقتر مطالب را خواندم،اما دیگر چیزی عوض نمی شد.احساس میکردم دشمن پدرم را به اسارت گرفته و من فقط میتوانم در تنهایی خودم فریاد بزنم و ناله کنم و ...فکر کنم،آری باید فکر کرد.

در کمتر از چند ساعت اعضای قدیمی و جدید شورای سیاست گذاری روزنامه در اتاق ۲۰۴ جمع شدیم و بارش فکری برای خروج از بحران را آغاز کردیم.حساب کار حساب هزینه و فایده بود ، اینبار جدا حساب مرگ و زندگی بود.مدیر مسئول در خطر بود، آینده روزنامه در خطر بود و خلاصه تمام بنایی که چهار سال بنا کرده بودیم را آب گرفته بود.هر لحظه احتمال فرو ریختن آن وجود داشت.احساس ناخوشایندی بود ، لحظات سختی می گذشت خصوصا فردای آن روز و روزهای بعد که دوستانمان سراغ روزاز نو را می گرفتند و ما میگفتیم فعلا تبعیدیم.

ممکن بود به جرم روشنگری و یا بعضا عدم دقت در انتخاب منابع خبری معتمد آقایون تنها پایگاه فرهنگی دانشگاه را هدف موشک قرار دهند و ما در آتشی که به سویمان نشانه می رفت سخت بسوزیم.

چند روزی گذشت و به مرور اوضاع برای بقیه در حال طبیعی شدن بود اما ما همچنان به فکر لحظه ای بودیم که خود را از آتش نجات دهیم و یا حداقل نوای کمک خود را به گوش اطرافیان برسانیم.

روز موعود فرا رسید،یک دوشنبه از ماه آذر بنا به تقدیر روزی شد که قرار بود سرنوشت آینده ما روشن شود.از ساعت ۱۰ صبح ناگهان سیل عظیمی از پیامک(!)ها به سوی من روانه شد که عصر ساعت ۱۸ تجمعی آرام در طبقه سوم موسسه.ستاد مدیریت بحران تشکیل دادیم و اتفاقات پیش بینی نشده و خارج از کنترلی که ممکن بود منجر به برهم خوردن نظم عمومی تجمع ما شود را بررسی کردیم.افراد را برای حضور در آن شب مهم گلچین کردیم و نهایتا چیزی حدود ۵۰ نفر از اعضا و البته خوانندگان متعصب روزنامه قدیمی دانشگاه برای لحظه معهود آماده شدند.قرار بود امروز جلسه شورای نظارت بر مطبوعات دانشجویی برگزار شود و تنها دستور این جلسه تصمیم گیری در مورد آینده روزاز نو تنها روزنامه آن زمان دانشگاه بود.

پیش از شروع جلسه تمامی صندلی های سالن ها روبروی گروه فعلی صنایع چیدیم و همه به نظم خاصی روی آنها نشستیم طوری که آبراهی کوچک برای عبور و مرور حضرات از میان آن باز بود.اعضای شورا یک به یک وارد می شدند و همه با دیدن ما شدیدا حیرت زده می شدند.شاید هیچ وقت فکر نمیکردند یک روزنامه اینقدر در قلب دانشجویان موسسه رخنه کرده باشد و این افراد تا این حد به سیستم خود وابسته باشند.آخرین فردی که وارد جلسه شد معاونت فرهنگی دانشگاه بود که من تا به حال ایشان را ندیده بودم.مدیر مسئول روزاز نو هم به جمع آنها اضافه شد تا درهای شیشه ای به روی ما بسته شود و پدر ما در آستانه تیغ تیزی در پشت آن درهای بسته قرار گیرد.

از نگاه های همه نگرانی و استرس می بارید اما بازهم افرادی بودند که با شعر خواندن و تعریف کردن داستانهای سالهای گذشته دانشگاه و تشریح اوضاع فعلی اندکی به ما امید می دادند.وای که هر بار دیدن یکی از خدمه که برای حضرات چایی می برد چقدر سخت بود.گویی واقعا زمان نمی گذشت.ساعت نزدیک به ۲۰ شد و احساس کردیم شاید افراد داخل جلسه مدیر مسئول ما را تنها حس کنند و او را طرد شده پندارند.ناگهان بدون هیچ مقدمه ای و با صدایی که از اعماق وجود همه ما بر میخواست نوای ”یار دبستانی من ” را بلند فریاد زدیم.فریادی به بلندی خروارها ترس ، ساعتها انتظار و البته مشتی امید...

دیگر دانشگاه تعطیل شده بود و فقط نصفی از افراد اولیه باقی مانده بودند.خستگی و گرسنگی و اضطراب دیگر توان همه را بریده بود اما مگر می توانستیم پدر خود را در جبهه تنها بگذاریم ؟؟وای که هنوز این ماجرای چایی هایی که از جلوی ما رد میشد تمامی نداشت وای که چه حس بدی داشتیم!

در این همه وادی پر مصیبت و اعصاب خورد کن گرفتار نامهربانی شیفت شب چک کردن کلاسها هم شدیم که به یاری به کار بردن منطق و کشاندن بحث به فضای دوستانه ایشان اجازه ادامه تجمع را صادر کردند،چه خوب شد که صادر کردند هم برای ما هم برای خودشان...

ناگهان دیدم همه دارند برمیخیزند ناگهان درهای شیشه ای باز شد.از دور چهره مظلوم مدیر مسئول را میدیدیم.ناخواسته همه بلند یار دبستانی می خواندیم...دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم هیچ چیزی!! دور ورودی در حلقه زده بودیم و با نفسهایی که به سختی بالا میآمد فقط فریاد می زدیم.ناگهان شدیدا همه صداها بغض دار شد گویی هیچ کس دیگر توان فریاد زدن نداشت.اشک در چشمان او حلقه زده بود.او اکنون به میان ما رسیده بود ، کلاهش را برداشت و صدایش را صاف کرد.هیچ کس نفس نمی کشید شاید نمی توانست نفس بکشد.سه جمله شنیدم که مهمترین آنها این بود : ”با افتخار اعلام میکنم روز از نو بدون پرداخت هیچ هزینه ای رسما رفع توقیف شد ”

دیگر چیزی یادم نیست نمی دانم بقیه شب چطور گذشت فقط می دانم داد میزدیم و خوشحالی میکردیم و نعره می زدیم آنهم با تمام سلولهای بدنمان.

هرچند از آن روز تا به امروز خیلی مشکلات داشتیم اما اینبار کمربند همت را بستیم که هرچند به مدت کوتاهی در قطع کوچکتر اما با مطالبی عمیق تر مهمان گیشه روزاز نو باشیم!


پ.ن: این اولین شماره بعد چند ماه است و من هم مدیر مسئول هستم و هم هیچکاره !!!



نوشته شده توسط بابک در 13:6 |  لینک ثابت   • 

2008/4/22

محسن نامجو آواز نسل من (۲)

یک دست نوشته و شعر  کمیاب از محسن نامجو:


تریاک را به بازدمت پز


روزی که خرید مادر کیف مدرسه

قرمز ، چمدانی ، کلاس اول ; با کلید

روزی که سخت حل میشد اصل هندسه

دبیر همدانی ، صد کاروان شهید

روزی که مرد خواهر جان بچگی

..روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی


روزی که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود


روزی که خط کش تصویری شکست میانه تنبیه

روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی

روز درک تضاد تبعیض تفخر ترجیح

روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته


روز حسرت یکبارفیکس در ذهن لاغر بازو

روی حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روز اشاعه سخنان نو آموخته

روز تعریف پرهیجان فیلم هی جو


روزی که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود


روزی که رید بر تو دختر همسایه

روزی درید پدرت را کشور همسایه

روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد

روزی که دو کانال بود یک به جنگ میرفت از دو واتور واتور آمد

روزی که مرد خواهر جان بچگی

روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی

روزی که آتش بچکار آید تریاک را به بازدمت پز

روزی که منقل به چکار آید وافور را به سینه ات بنشان


روزی که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود


روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود

روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود

روزی که ریش روزی که زیر بقل پاره روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود

روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود


روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود

روزی که در استعاده فلک قطره بحر بود

روزی که دنیا تمام میشد هر هفته جمعه ها غروب

روزی که سرد بود حرام شطرنج و تخته نرد بود

تنها حلال این رنگ و روی زرد تنها حال باری افیون و گرد بود

روزی که وله تنها عکس گمگشتگان بود

ایران نبود مهد تشنگان بود

روزی که پایتخت دشت آزادگان بود دشت نبود خیابان پادگان بود

روزی که چمران در پارکوی آرام خسبید

روزی که فوضیه در کربلا شد شهید

روزی که شاه رفت جمهوری یکطرفه شد

روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود

روزی که مهتاب بود سراب بود سراب ناب بود

آن نوشابه که هفت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش

مادر خریده بود سبز بود سون آب بود


روزی که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود


طراحی کتکلوویدز...قدسی قاضی نور

روح جهان کارگری...پله عبور...خشم شدید برف روب فقیر

انگشت یخ زده پسرک روزنامه فروش...یخ شکسته با اشاره انگشت

آب روان سیل دمان...عقده به تیراژ پنج هزارتا

از آسمان میکروفون میبارید جبرا

گوساله هم یکی را بلعید سهوا

روزی که گوش مفترین جنس بود

قصه کلیشه پولدار ناجنس بود

دختر به نام نل در های و هوی شهر

در جستجوی عدن ابد پارادایس بود

در پشت موی ریخته در چشم برادرش

آن موهای منفصل از گردن پدربزرگ


در لای چرخ کالسکه
در لای عاج چرخ کالسکه
در لای "عین" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخش "عین" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط مرسیییییییی


روزی که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود


پ.ن:وقت ندارم اما فردا یکم در موردش توضیح میدم...
پ.ن۲:اولین پست وبلاگ بود که یک مقاله از خودم نبود


نوشته شده توسط بابک در 22:49 |  لینک ثابت   • 

2008/4/13

محسن نامجو آواز نسل من

« یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خاک در آمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم!....»

روزگاریست که نامجو گوش می دهم آنهم از روی اعتیاد از روی علاقه مفرط،راستش را بخواهید آنچنان بی حس شده ام که گویی حقیقتا هیچ موسیقی دیگری در دنیا نواخته نمی شود گویی همین یک خواننده می خواند و بس...

هرچند اطرافیانم شدیدا نامجو را دوست دارند اما همه به عنوان گوشه ای از دنیای موسیقی خود او را هم گاها بازی می دهند اما من و افرادی هرچند قلیل تنها عمر موسیقیایی خود را صرف گوش فرا دادن به آثار او می کنیم.

اندکی در باب شعر نامجو با دانش ناچیز موسیقی خودم و به کمک مجله هفت سنگ می نگارم باشد تا بار دیگر از عشق خود گفته باشیم !

اشعار خوانده شده در موسیقی نامجو دو نوع است:1- اشعاری که بدون دخل و تصرف از شعرای مختلف و عموما کلاسیک خوانده می شود 2- اشعاری تلفیقی از شعرای مختلف قدیم و جدید و همچنین شخص خود نامجو...

معنای واقعی تلفیق در مورد دوم حس می شود جایی که حتی کلمات به ظاهر در جای درست خود قرار ندارند...جایی که حتی در نگاه اول پوچ می نماید


" ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
وی خاطره ات پونز، نوک تیز کف کفشم
این صندل رسوایی، این صندل رسوایی
گرگی تو و میشم من، جمعا به تو آویزیم
آب از تو سریشم من جمعا به تو آویزیم
اگزاز و دیازپامی، جز زلفت آرامی( چرا" جز زلفِ تو" نه؟!)
چون زلف تو نارامم رسوا و پریشم من
سشوار.... سشوار..... "

آیا اینها پریشان گویی های یک ذهن بیمار است؟ آیا نامجو مخاطب را به مسخره گرفته است؟ آیا این تلفیق، توهین به شعر کهن است؟ آیا او فارغ از معانی کلمات تنها از لحن آنها بهره می برد؟ پس بهتر است این بار به گونه ای دیگر به قضیه نگاه کنیم.

شاید بتوان گفت که قصد نامجو، از انجماد درآوردن گوش مخاطب است. گوشی که سالها و قرنهاست به شنیدن کلماتی معین و خاص در موسیقی عادت کرده است، گوشی که برای کلمات بار مثبت و یا منفی قائل شده است و به محض شنیدن لغتی غیر از آنچه سالیان است شنیده و بدان عادت کرده، عکس العمل نشان می دهد و به قول معروف از حس بیرون می آید. چنانچه می بینیم نامجو به قصد سعی در استفاده از کلماتی اینچنین و آشنایی زدایی ذهن شنونده دارد. او به راحتی می تواند به جای « پانصد سرِ سردرگم» بگوید «صدها سرِ سردرگم» . به جای « سر زلفِ بلوندت» و «خواهی تو اگر جونم» و ... کلماتی متناسب تر با نحوه ی قدیمی شعر به کار گیرد. اما او می خواهد سیاهی و سفیدی را از کلمات بگیرد و ثابت کند کلمات بنا به کاربردشان است که رنگ می گیرند.

موضوع دیگری که بسیار می توان بر آن تکیه داشت ساختار استفاده نامجو از اصوات خصوصا حنجره خودش می باشد.اصواتی که گاها شدیدا گوش خراش به نظر می آیند و بعضی اوقات به صورت ملودی ای آرام بخش با روان انسان بازی میکند.به طور کل وکال در کارهای نامجو اغلب به صورت مونوفونیک ارائه می شود. این تکخوانی و پرهیز از پلی فونی ،( به خصوص در مواردی که تنها از یک ساز بهره می گیرد) ، او رابه صورت مرد تنهای غمگینی درمی آورد که برای دل خود می خواند و می نوازد. در این قطعات عموما از آواها و اصوات برخاسته از دل نیز کمک می گیرد.

طنز و تراژدی در کنار هم از خصوصیات بازر آثار اوست. به کارگیری طنز در راستای ایجاد تراژدی! در راستای جلب حواس مخاطب و ایجاد بستری جهت تاثیرگذاری بیشتر . شیطنت با کلام ، موسیقی و ساز، تغییر سونوریته و ایجاد اصواتی که پیش از این کمتر در موسیقی به گوشمان خورده، از شگردهای اوست برای ایجاد خنده ای رندانه. خنده ای نه برای تفریح و شادمانی، بلکه برای درک بیشتر عمق فاجعه!هیچ گاه شخصا خنده بر لبانم جاری نشده است اما بارها افرادی را دیده ام که از شنیدن مثلا قطعه رو سر بنه به بالین بسیار خندیده اند و خواننده را جالب نامیده اند.چه طنزهایی که به واسطه صدا ایجاد می شوند و چه آنهایی که از رندی تلفیقی نامجو در بطن متن شعر به وجود می آیند عمیقا انسان را به فکر وا میدارند.آنجا که می گوید :

"وقتی نماز به اتمام می رسه

حالا نوبت سلام می رسه...وقتی شرافت به انجام می رسه حالا نوبت حمام می رسه

وقتی سرتو کردن توی جوب...بیو گرافیتو همون تو آب بنویس

وقتی دستتو پیچوندن از پشت...رو سطح خارجی حباب بنویس...از می عشق و گل و گلاب بنویس

وقتی هنر به اتمام می رسه...وقتی سخن به انجام می رسه...وقتی صفای باطن میخندوندت..."

موسیقی نامجو برای کسانی که خود را در چهاردیواری اصول و سنت حبس کرده اند و نیازی به استنشاق هوای تازه ی موسیقی در خود احساس نمی کنند، مسلما توهین آمیز، سبُک و توخالی است. اما فراموش نکنیم که نامجو خود ادعای رویارویی با موسیقی سنتی را ندارد. بی شک سبک او، سبک دیگری است و قیاس اش با موسیقی اصیل، مع الفارق است.
به گمان من گاهی تنفس در هوای آزاد ساحل، روح دوباره دمیدن در جسم خسته از روزمرگی هاست.


پ.ن: اساسا بنده از این موسیقی خسته نمی شوم لذا دلیلی بر جایگزینی آن نمی بینم،روشن است ؟

پ.ن۲: وظیفه فرهنگی (شرعی!!!) شماست که اگر نامجو گوش می دهید بروید و یک CD اوریجینال ان را بخرید

پ.ن۳: هرچه به تعداد دشمنان نامجو افزوده می شود من خوشحال تر میشوم...

پ.ن۴: نامجو عهد بسته بود جامعه روشنفکری ایران را با موسیقی آشتی دهد،حس میکنم خیلی موفق بوده!

نوشته شده توسط بابک در 23:26 |  لینک ثابت   • 

2008/4/11

دوستان خیامی من: قول می دهیم زنده بمانیم

روزی که برای تهیه خبر از ماجرای تبلیغات روی دیوار دانشگاه که خبر از اردوی از جانب بسیج می داد به دفتر بسیج موسسه رفتم هیچگاه فکر نمی کردم آن اردو به قتلگاه دوستانم تبدیل شود.راهیان نور هرچند نامی آشناست و سالهاست پذیرای حجم وسیعی از علاقه مندان به جبهای به یاد ماندنی جنگ است اما امسال در ذهن من تصویری سیاه برای همیشه ثبت کرد.بگذریم

بارها و بارها از معدوم شدن دانشجویان و دانش آموزان ممتاز و المپیادی کشور در جاده های ناسالم ماجراها شنیده ایم اما بنده شخصا هیچ گاه نوای درد آن را به این نزدیکی حس نکرده بودم.

ما بین کشورهای جهان رکورد دار تلفات جاده ای هستیم و علیرغم تمامی تلاشهای دولت و نهادهای مسول در جهت کاهش این آمار همچنان شاهد مرگ و میر بسیار بالا در سطح جاده های کشور هستیم.

آیا ملت فهیم ایران در قبال این تکنولوژی مرگبار تصمیم به فرهنگ سازی ندارد ؟

آیا ما همچنان باید برای هربار سالم برگشتن فرزندمان (خویشمان) از جاده ها شهری را نذری بدهیم ؟

آیا شما تصمیم ندارید این مسایل را به فرزندتان بیاموزید ؟

آیا پدر و مادر شما این مسایل را به شما نیاموختند ؟

آیا رسانه ملی ما این مساله را جز اهداف دو اولویتی خود قرار نمی دهد ؟

آیا فکر نمی کنید لازم است عمیقا به این مساله در کتابهای درسی دبستان پرداخته شود ؟

آیا فکر نمی کنید فرهنگ سازی تنها نیمه روشن ماجراست ؟

من فکر میکنم بعد از نیل به تمامی آمال فوق تازه نیمی از راه را پیموده ایم.نیمه اسان آن را...

آیا فکر می کنید نسلی که ما باشیم هیچ دلیلی برای عقده گشایی ندارد ؟

آیا می توانید ۱۰ راه برای تخلیه مشروع انرژی بیان کنید ؟

آیا فکر نمی کنید گاز دادن در جاده ای باز و تجربه کردن هیجان شتاب و رقابت هیچ جوره قابل از دست دادن نیست ؟

آیا همچنان فکر میکنید تنها با دانستن این مساله که شما دارید با جان یک ملت بازی میکنید می توانید جلوی گاز دادن خود را بگیرید ؟


پ.ن: بنده ابدا سعی در القا کردن جواب بلی یا خیر به هیچکدام از سوالها به مخاطب نداشتم و شعور او را تنها عامل تاثیر گذار در پاسخ سوالها فرض کردم.

پ.ن۲:بنده شخصا قول می دهم در جاده های ایران خودم را به کشتن ندهم.

پ.ن۳: بنده نمی توانم تضمین کنم کس دیگری هم بنده را به کشتن ندهد...

نوشته شده توسط بابک در 1:36 |  لینک ثابت   • 

2008/4/11

نظام آموزشی تنها گواه اوضاع فعلی

روزهای میانترم سخت نزدیک است و ناباورانه این ترم هم به طور فجیعی از غافله درس و دانشگاه عقب ماندم(شما هم مثل من ماندید پس خنده خود را متوقف کنید).هرچند همین قبل از عید بود که به سبب ترس و لرز ناشی از پایان ترم های ترم قبل با خودم و خدا و خانواده و کامپیوترم عهد بستم ترم آینده کمدبند همت را مقادیری قرص تر خواهم بست و با اشتیاق قدم در وادی دانش جویی خواهم نهاد.اما دریغا که اکنون جز حاله ای آرزو چیزی از آن کمربند نمی بینم.

 

مقاله خانه آزادی فرانسه را در تحلیل سیستم آموزشی ایران از ابتدای دبستان تا دانشگاه که خواندم اندکی احساس بی گناهی کردم.من در منزلگاهی رشد کرده ام که آمار زیر تنها قسمتی از فجایع پنهان و بیماری های لاعلاج کنونی من را توجیه میکنند :

 

از حدود ۵۰۰ شخصیت مطرح شده در طول دوران تحصیل ما ۲۷۰تای آنها شخصیتهای مذهبی بوده اند.

 

از مجموع تمام عکسهای کتابهای درسی تنها در ۵٪ آنها بیش از سه زن حضور دارند در حالی که در ۵۰٪ آنها حداقل یک مرد حضور دارد.ضمنا از مجموع ۱۹۲۵ تصاویری با بیش از ۱ نفر تنها در ۱۵٪ آنها زنان حضور دارند.جالب است بدانید تنها ۴٪ از نوشته های کل کتابهای درسی دست نبشته های زنان است و مجموعا ۷٪ شخصیتهای توصیف شده از میان زنان انتخاب شده اند.در گفتمان کتاب های درسی زن به دنیا آمدن به معنای برخوردار شدن از جایگاه متفاوتی نسبت به مرد و فرودستی او در حوزه های زندگی اجتماعی اوست.نوعی ایدئولوژی جنسیتی آشکارا می کوشد تفاوت میان مرد و زن را در همه حوزه های اصلی زندگی اجتماعی و فردی مشروع جلوه دهد.

 

رویکرد استاد گرا و معلم مدار در کل دوران تحصیل قدرت شکوفایی و نواوری(!) را طوری از دانش پژوهان گرفته و آنان را به افرادی منفعل تبدیل کرده که دیگر با هیچ ابزار تشویقی توان انگیزش این نسل نیست.

 

پ.ن: تمامی آمار بالا تنها به جهت به فکر وا داشتن مخاطب نگاریده شده و نگارنده هیچ ایده اصلاحی انتقادی ندارد.

 

پ.ن۱: اگر شخص شما فکر میکنید هیچ کدام از مسایل بالا گریبانگیر شما نشده به جلسه شورای خوانندگان تشریف بیاورید!!!

 
 
نوشته شده توسط بابک در 1:2 |  لینک ثابت   • 

2008/3/27

نامه ای به آسمان

خطاب به هرکسی که بنده را گنهکار میداند :
سلام
نکته: تمامی قضاوتهای انجام گرفته در این نامه به خاطر بازخوردی می باشد که از کامنت آزاده در بلاگ خودم گرفتم و سخت امیدوارم نظر بزرگان گروه کاملا برعکس باشد.
کاش کلاه منطق خود را قاضی می کردید و اندکی تفکر می کردید که آیا آن اتفاقات توان بردن آبروی شما را دارد یا یک نامه که تنها به قصد خیرخواهی و تنها برای پاک سازی و ایجاد اصلاحات در بین یک گروه از روشنفکران جامعه مطرح شد؟آیا براستی تمامی شما بنده را فردی گستاخ و بدور از ادب و شخصیت اجتماعی می دانید که تنها از هدفش از نگاشتن این نامه تخریب وجهه عمومی گروه ۱۰ ساله تواناست ؟عینک بدبینی را برای دقایقی چند هم که شده کنار بگذارید و با خودتان خلوت کنید...آیا همچنان فکر میکنید بزرگ نمایی نقاط ضعف شما تنها منفعتی که برای من خواهد داشت نیش خند زدن به چهره های ناراحت و خوشحال بودن از تخریب شماست؟آیا من با این همه ادعای روشنفکری اینقدر پست و نامعقول می نگارم ؟ قضاوت با خدایتان...

فرمودید که آموخته اید حوادث ناهنجار را از ذهن خود دیلیت کنید...من هم آموخته ام هیچ چیز را از ذهنم پاک نکنم تا باشد حتی یکبار در زندگی از آن درس بگیرم.بخشیدن گناه یک نفر بدون اصلاح درون او در برنامه اول منجر به تکرار حادثه ای مشابه در برنامه دوم توسط همان فرد شد.پدرها همیشه راست می گویند اما ما همیشه راست نمی فهمیم! آیا هنوز از پاکسازی ذهن یاقی خود خوشنودی ؟

عرض کردید که هیچ گاه از من دعوتی برای شرکت در برنامه های گروه به عمل نیاورده اید و با زبان بی زبانی فرمودید : برو پی کارت...
رئیس خوب می داند وقتی حرفی مخالف دستگاه حاکمه می زنی و به جرم دگراندیشی تو را محکوم به تبعید میکتتد چه احساسی دارد اما تو نمی دانی زیرا هیچگاه در جایگاه تنافر و سازندگی از طریق شنای خلاف جریان آب خودت را قرار ندادی...من هرچند کودکانه اما در سطح شعور خودم سعی کردم با ذره بین خرد ندکی ویروسهای پرجان آمیخته با خون گروه را بزرگ نمایی کنم باشد که هم سازندگی کرده باشم و هم دل دوستانم را راضی نگه داشته باشم.اما وقتی در جمله خود بنده را به ظاهر بی ادب می خوانید راهی ندارم جز اینکه متاسف شدم...برای خودم...برای نیتم...برای شما...برای خدا که دلش می خواهد دخالت کند و شما نمی گذارید...

در کلام گوهر بار آخر خود فرموده اید کسی قصد و قرضی از آن بیرون رفتن جوانانه نداشته است!
آیا این با نوشته های من در نامه متناقض است ؟ بنده گفتم بسی خوشحالم که عده عدیده ای از جوانان بدون هیچ قصد و منظور سویی و تنها به قصد دقایقی خوشی آنهم تحت نظر والدین توانستند هنجارشکنی کرده و دسته جمعی آهنگ بیرون بنوازند.

در آخر شدیدا متاسفم که ناخواسته آبروی چنده ساله شما را بر باد دادم(به قول خودتان)
در آخر متاسفم که هیچ کارخیری حتی شبیه به آنچه در رویاهای آرمان گرایانه ام دارمدراین کشور نمی توان کرد
در آخر متاسفم که دو روز وقت و ذوق و شوق خود را صرف بردن آبروی شما کرده ام
در آخر متاسفم که دیگر رسما اجازه دسترسی من را به تمام برنامه های تفریحی ورزشی گروه قطع کردید
در آخر متاسفم که نظر بنده را هم از وبلاگتان حذف کردید تا مبادا بیش از این آبرویتان برود
در آخر متاسفم برای خودم که در ذهن یک گروه یک انسان پست و خبیس و دوچهره ثبت شده ام
در آخر متاسفم برای خدا که دستش به جایی برای برقراری عدالت نمی رسد
در آخر متاسفم ازینکه دوستانی که خیلی برایشان ارزش قایل بودم(از جمله آزاده) را اینچنین برافروخته و نگران کرده ام

و اما در آخر خوشحالم که یکبار دیگر وظیفه فرهنگی اجتماعی خودم را انجام دادم و یکبار دیگر باور کردم که:
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد...
چه راست گفت حافظ در این باب :

هرچه کردند به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت بود وگر باده مست


پ.ن: برای اولین بار بعد از نوشتنم باعث آزردگی یک گروه شدم رسما برای همه گروه متاسفم !
پ.ن۲:اینبار به فرموده شما عمل کردم و نظری برایتان نگذاشتم !
پ.ن۳:یادتان باشد : قضاوت بی مدرک آسان ترین راه صدور حکم اعدام است...
نوشته شده توسط بابک در 16:54 |  لینک ثابت   • 

2008/3/18

نامه ای به همه مادران جهان

هیچ نامی در این نامه نیست هیچ نامی به آن نیافزایید !

نامه ای از یک قلب ترسیده به مهربانترین مادر دنیا :

سلام
هرچند تو مادر من نیستی اما دیگر شکی ندارم که تو هم مانند تمامی مادرهای این کره خاکی عمیقا مهربان و فداکاری و از طرفی می دانم هرچه میکنی برای رستگاری و خوشبختی فرزند کوچکت میکنی !
من فقط چند خط کوتاه را از طرف قلب کوچک و ترسیده ام برایت نقل میکنم و اینها را می گویم از این جهت که بچه نازنینت توان قدعلم کردن در برابر طوفان مهربانیت را ندارد !این نامه را جواب نده زیرا می نویسم تا شاید در خلوت خودت به آن فقط فکر کنی شاید ...

چشمانت را ببند و به گذشته فکر کن...اگر جوانتر بودی اگر جوانتر بودی و هنوز مجرد بودی چه میکردی ؟به من جواب نده با همان چشمان بسته با خودت خلوت کن...جز این بود که دوست داشتی کمتر درس بخوانی و بیشتر شلوغ کنی ؟ جز این بود که دوست داشتی بیشتر پسرهای جوان را نگاه کنی ؟ هیچ وقت با خودت نگفتی ای کاش جوانتر بودم و بیشتر خلاف میکردم ؟جز این بود که دیرتر قفل و زنجیر ازدواج را به پایت می بستی ؟

مادرکم امروز فرزند کوچک و نازنینی داری که وقتی چشمانش را میبندد همین آرزوها را میکند و براستی که سخت حق با ا اوست... فکر میکنی جواهری که در صندوق بزرگ کردی توان تفکر ندارد ؟توان ممیز کردن نیک و بد ندارد؟اگر دارد پس تو موظفی راه را برای زندگی او باز بگذاری و اگر فکر میکنی ندارد وظیفه توست که او را در راه پر پیچ و خم زندگی حمایت کنی تا توان تفکر و تصمیم سازی در او شکوفا شود...دیدی که در هردو حالت با محدود کردن الماست از عیار آن میکاهی مادرم !!

میدانم که بدون شک میدانی که ریشه دروغ چیزی نیست جز ترس ! اگر فرزندت را سرزنش میکنی که چرا مدتها تو را از واقعیت دور نگاه داشته می بایست قبل از آن خودت را نکوهش میکردی که چرا فضای پلیسی و خفقانی رعب آور ایجاد کرده بودی ؟ما هرچقدر که بزرگتر می شویم بیشتر درک میکنیم که داریم کودکانه رفتار میکنیم پس شک نکن که این رفتارهای به ظاهر اشتباه فرزندت تبلور ترس و بی حمایت ماندن در فضای هولناک جامعه است !

مادرم من مدتهاست با قلب کوچکم رو راست شده ام...می دانی همیشه به من چه میگوید ؟
میگوید زمانی که هیچ راه درستی برایم باقی نمانده بدون شک یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت هرچند آن راه سراسر بیراهه باشد.آن اولین روزی که دست یاری از پشت نازنین فرزندت برداشتی به یاد داشته باش که صدها در رو به ویرانه های این جهان آماده پذیرفتن الماس گرنبهای تو آنهم با آغوشی بسیار گرم می باشد! قلب جسور و جوان ما نمی تواند نه بشنود آنهم در مورد نیازهای اساسیش پس شک نکن که دیری نمی پاید که بدون کمک تو راه بیغوله ای را پیش خواهد گرفت که عاقبتش سخت نامعلوم است !

مادرم امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز به گرمی آغوش تو و حمایت های بی دریغت و از آن مهمتر آموزشهای مادرانه ات دارم تا بر مشکلات اجتماعی خود فایق آیم...
مادرم اگر دروغ میگویم شک نکن که می ترسم...قول میدهم اگر حمایتم کنی راستگوترین قلب جهان باشم !
دوستت دارم...


پ.ن:قصد داشتم چیز دیگری بنویسم نمیدانم این ها کی تراوش کرد و نوشته شد!!
پ.ن۲:‌رونوشت این نامه برای تمام پدران جهان نیز فرستاده می شود !!
پ.ن۳:باور کنید این داستان هیچ شخصیتی ندارد و کاملا ناگهانی به ذهنم خطور کرد!
پ.ن۴: من تا دقایقی دیگر به سفری طولانی مدت می روم امیدوارم اینبار هم بتوانم قله را صعود کنم !
پ.ن۵: وصیت میکنم چهارشنبه سوری را بزرگ دارید زیرا دچار  محوگشتگی(!!!) ناسیونالیستی شده ایم !
پ.ن۶: عید نوروز مبارک !!!
نوشته شده توسط بابک در 19:7 |  لینک ثابت   •