تبليغاتX
عصاره فشار و سکوت

2007/4/13

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی***به پیام آشنایی بنوازد این نوا را

سلام , بعد از مدتها که درباره اون موضوعات دیگه نوشتم امروز میخوام برگردم سر تاپیک اول...اما حال خوبی برا نوشتن ندارم!امیدوارم به خیر بگذره....
--------------------------------------------------------------------------------------------------
این روزها برای ما روزهای مهمی است.اما چرا میگم ما آخه این نوشته در واقع توصیف وضعیت من به تنهایی نیست بلکه من و دوستانیم که عینا به یه مشکل دچاریم...مشکلی که راه حلش نامعلوم اما از آسیبی که دارن میخورن من هم در عذابم....

عنوان پست گویای همه چیز هست در واقع همونطوری که زیاد شنیدیم روز از نو, روزی از نو...هرشب به امید بهبود وضعیت و با هزار شادی و امید بی جهت تا صبح خودمون رو سرگرم میکنیم و آخر از خستگی میخوابیم.این شرح حال افرادی بود که امیدشون در واقع بیشتر آرزوست و بهتر بگم هر روز دست نیافتنی تر از دیروز...

شنیدیم که میگن "هرکسی از ظن خود شد یار من***از درون من نجست اسرار من" این در مورد ما خیلی صدق میکنه یعنی حرف ما اینه که بابا یه رابطه ای که میخواد شکل بگیره و از یک طرف نه عشقی در کار و نه علاقه ای و نه شناختی چه جوری میتونه به سر منزل مقصود این بنده خدا برسه؟ اون طرف طبق روال گذشته و به دلایلی که چهار پست قبل گفتم حتی به خودش اجازه نمیده اونقدری با طرف معاشرت داشته باشه که بتونه اونو بفهمه! اما خوب اونم حق داره و باید منتظر واسته تا از کسی خوشش بیاد و بره به سمتش...

با گذشت زمان سوزی احساس میکنم ناشی از دلسوزی...اما چه کنم که بسته پایم چه کنم که ناتوانم !
روزها میگذرد و شما نفستان(معشوق) را در حال معاشرت و ایجاد رابطه با گرگهایی میبینید که بویی از آدمیت حتی از نزدیک به مشامشان نخورده اما آنچنان پشت نقاب زیبارویی و دروغ و نیرنگ و چاپلوسی مخفی شده اند که خود شما نیز در ناخودآگاهتان گاهگاهی فریب میخورید! او که به هر دلیلی که قطعا فعلا برای ما منطقی نیست با ما نیست اما این به کنار...سوختنش را دیدن خود نمکی بر زخم است, همانطور که در این فاصله دیدن مرگ امید سخت است.
پریشانم و حیرانم و گریانم و بی یار***خدایا چه کنم در دل این لحظه غمبار
و یا به قول کدکنی:
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید!

- دل من گرفته ز اینجا,هوس سفر نداری ,ز غبار این بیابان؟

- همه آرزویم اما ....چه کنم که بسته پایم...

- به کجا چنین شتابان؟

- به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم!

- سفرت به خیر اما تو و دوستی ,خدا را...چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی,

به شکوفه ها ,به باران ,برسان سلام ما را....

در دنیای واقعی این کویر وحشت پایانی دارد اما خوش بودن و غم انگیز بودن آن را دوراهی ها و تصمیم ها و خود کنترلی ها معین میکنند!
ما همچنان انتظار میکشیم تا بلکه معجزه ای جرقه ای ساخت و کسی در پی شناخت ما آمد...کاری نمیتوان کرد زیرا ما با قدم عشق آمدیم ولی نمیتوان این اننظار را از بنده ای بی خبر داشت,تنها میتوان صبر کرد انهم به اندازه تمام قوای موجود در بدن!صبر صبر صبر صبر صبر....
هرلحظه هر کلمه هر اشاره ممکن است توان انقلاب پیدا کند و آنچنان دنیا بکام شود که گویی روزهای سختی در کار نبوده اما این پدیده نیازمند تحملی بی پایان است!

در اغلب موارد ناآگاهی طرفمان(که از آن به بزرگترین مشکل یاد کردیم) سبب میشود که ما تا ابد در این غبار چند درصد امیدی که برای وصال داریم بسوزیم و غم تنها دمخورمان باشد!
چه سازم که نسوزم چه بجویم
به که گویم غم این سینه خونبار
پشیمانم و نالانم و و سوزانم و بیدار
نه دستی که فشارد به کش خویش
نه یاری که بگوید غم این سینه پرنیش
چه سازم چه بجویم به که گویم
خدایا چه کنم وای چه کردم
که پر از آهم و تشویش
پر از دردم و زخمی دوصد نیش
------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------
البته من در کل موافق نیستم زیاد به دور از منطق و احساسی بنویسم اما این اشعار در مواردی آنقدر حال را خوب بیان میکنند که شاید روزها نوشتنش به طول انجامد!این هم شعر آخر از منبع حافظه:
سرمایه عمر آدمی یک نفس است و آن یک نفس از برای یک هم نفس است...
گر نفسی با نفسی هم نفس است, آن یک نفس از برای یک عمر بس است...

نوشته شده توسط بابک در 1:28 |  لینک ثابت   • 

2007/4/10

جدیدترین و ارزان ترین ماده مخدر : چت

اول سلام دوم اینکه بگم دیگه تصمیم گرفتم کوتاه بنویسم تا همه حوصله کنن بخونن برا همین موضوعات رو میشکنم تو چند تا پست....!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سالهاست که پدیده ای نوظهور به نام اینترنت به مرور لحظه لحظه زندیگمان را متحول کرده است.موجودی که خیلی ها را از زندگی انداخته است به خیلی ها امید کسب کار داده است و چراغ خانه گروهی ره پایدار ساخته و از طرفی مشکلات عدیده ای به وجود آورده که از میان تعداد بی شمار آنها میتوان به طلوع تکنولوژی به ظاهر خارق العاده چت اشاره داشت!

یادم می آید کلاس دوم راهنمایی بودم و اینترنت شارجی و گران و کم سرعت...اما علاقه وافر به مدرنیزه کردن زندگی ما را بر آن داشت تا از این موهبت گمنام بهره ببریم! دیری نپایید که آنچنان شیفته آن شدیم که سن ,هزینه,وقت و عمر و سود و مصلحت را از ذهن خارج کرده و آنلاین شدیم!

همان اوایل بود که با نرم افزاری به نام یاهو مسنجر آشنا شدیم که این به لطف وجود اقوام خارجی پیشرفته میسر گردید....سپس دیدیم که این نرم افزار قابلیتی پنهان اما انقلابی به نام چت(از نوع گروهی) دارد که برای ما که داعیه زبان خارجه را با خود یدک میکشیدیم در باغ سبزی بود...!

چت ها را در رومهای آمریکایی شروع کردیم اما به علت اختلاف فاز شدید فکری که با آنها داشتیم در کسری از ثانیه عطایش را به لقایش بخشیدیم و با رومی به نام English Talk آشنا شدیم که جوی دوستانه ,با محبت و البته مغرور و های کلاس داشت...با آنها دوست شدیم و البته هنوز دوست هستیم !!

اینها را گفتم تا نحوه شروع و یا بهتر بگویم ورود چت به زندگیم را برایتان توصیف کرده باشم.اما همانطور که میدانیم امروزه روز دیگر کسی نیست چت دان نباشد و با این موضوع غریبه باشد...به تازگی به افرادی بر میخورم که میگویند ما الان در دوران نقاهت و ترک این مرض هستیم و این بدان معنی است که آنچنان ضربه ای از این بابت خورده اند که آن را همانند سیگار ترک میکنند و از دردهای آن برایمان میگویند!

برایما ایرانیان چت نقابی بود که پشت آن پنهان شده و دروغ بگوییم آنقدر که خودمان خجالت زده شویم و سرمان را پایین بیاندازیم! دروغ گفته کسی که بگوید تا حالا خودش را جای جنس دیگری جا نزده و حتی تا مرز قرار ملاقات دروغین پیش نرفته است!چت برای دو رو بودن محیطی را فراهم می آورد که منحصربه فرد بود...از طرفی چت تنها مفری بود که هنوز فی.لتر نشده بود و به عبارتی توان فی.لترینگ آن نبود...چت تنها جایی بود که مواردی مثل مامور و انتظامات و پدر و مادر نبودند...پس یه مرور نسل نیازمند به ارتباط به صورت میلیونی به آن هجوم آوردند و همه هر کس به نحوی گرفتار شد...اما گرفتار چه؟مگر مشکلی وجود داشت؟

بله فی الواقع دو معضل بود: اولی همان بحث تلف شدن سرمایه ای به نام عمر پای این اعتیاد جوان سوز(!) و مشکل دوم دلبستگی های مجازی که عاقبت اگر نگوییم همه حداقل 100% آنها به بیراهه و پایانی نامطلوب رسیدند! جوانان عاشق ندیده ها شدند , به مرور وابسته شدند و دیگر دلکندن از شخصیتی که بر وجودش شک بود کاری بس دشوار بود و حتی جای خالی این دلبستگی ها برای خیلی ها هنوز احساس میشود...!

امروزه بسیار ناآشنا ها کمتر چت میکنند یا لااقل کمتر دروغ میگویند شاید آن نیازمان ارضا شده...نمی دانم.
معضل روز حیف شدن ساعتها زمان بی زبان جوانانی است که با هم آشنا,همکلاسی,همکار و هم منصب هستند...آنها تحکیم روابط میکنند و چه بسا دوستانی که امروزه در قالب چت به برادران و خواهرانی واقعی تبدیل میشوند...من منکر توان بی نظیر چت در ایجاد رابطه نیستم اما به وضوح مضرات آن را میبینم و لمس میکنم...!

نوشتن بدون ارائه راه حل کافی است فقط امیدوارم در آینده ای نزدیک که اینترنتهای پرسرعت و دائمی فراگیر شدند ما هم توان مدیریت زمان پیدا کنیم و خود را از چنگال ننگین اعتیاد بیرون آوریم!!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بازهم نشد کوتاه و مختصر بنویسیم که میدونم مشکل از این انرژی ایه که این روزا دارم!
به قول یارو گفتنی:"نفسم تازه شده" پس منم تازه شدم!
نوشته شده توسط بابک در 9:59 |  لینک ثابت   • 

2007/4/4

شهر خدا

خوب بعد از مدتها ننوشتن به خاطر مشکلات متعددی که پیش اومد امروز با یه داستان پرمعنی اومدم که ایده اصلی اون مال یکی از آشناهامون بود اما من بال و پرش دادم!
نمیدونم چرا امروز نمیتونم سبک نوشتم رو معلوم کنم میخوام یه چیزی بین نثر و شعر و متن ادبی و خودمونی و اینا بنویسم....شما به اصل موضوع فکر کنین نه به قلم ضعیف من.....!
---------------------------------------------------------------------------
یه روزی یه روزگاری یه شهری بود که 1000 نفر جمعیت داشت.این شهر ما خیلی چیزا داشت اما 2 3 تا چیزم نداشت.تو این شهر عشق بود , پول بود , محبت بود , وفا بود همه با هم صمیمی بودن همه به هم کمک میکردن از همه اینا مهمتر این بود که همه کار میکردن شغل داشتن و حس مسئولیت پذیری رو به معنای واقعیش درک میکردن!هیچکی دروغ نمیگفت کسی دزدی نمیکرد آخه در حقیقت نیازی به اینکارا نبود همه میتونستن با کمی کار و کمک و رو راستی امرار معاش کنن آخه اونا خیلی سرمایه داشتن که شهرهای مجاور نداشتن ! مردمش میدونستن که اطرافیان مثل اینا نفت ندارند مثل اینا جنگل و دریا ندارن مثل اینا هوش ندارن!
خودشون حاکم شهرشون بودن به قول ما امروزیا دموکراتیک هم بودن!کسی رهبر نبود کسی رئیس و حاکم و زورگو هم نبود هرکی بالادستیشو دوست داشت و اونا از پلیسشون نمیترسیدن چون پلیس چماق دست حاکمشون نبود! خلاصه که اسم شهر قصمون شهر آدم بود!
مردم شهر قصمون یه چیزایی کم داشتن مثلا اینکه مطالعه نداشتن , سوادشون هم کم بود با دنیا ارتباط نداشتن نمیدونستن تو فرهنگ چی میگذره این روزا مردم شهرای دیگه چکاره هستن؟

یه روزی یه مهمونی اومد تو شهر قصمون ! مهمون خوش تیپ و خوش صحبتی بود ! در بدو ورودش خیلی را رو با صحبتاش دور خودش جمع کرد اما عجیب تر از همه یه مجسمه طلایی براق و چشم نواز بود که رو شونش گذاشته بود! بیشتر همه میرفتن ببینن اون مجسمه چیه ؟فروشی؟چرا اون مرد اینقدر دوستش داره؟چرا اونو از رو سرش پایین نمیزاره؟چرا همیشه بالاتر از خودش براش جایی باز میکنه؟چرا صداش رو رو اون بلند نمیکنه؟

بالاخره دور این مهمونه هم خلوت شد همه رفتن به جز دوتا از جوونای خوب و فهیم شهر! دو تا از اونایی که همه به خوبی و صداقت ازشون یاد میکردن! اون دو تا کنجکاو شده بودن و مهمون رو سوال پیچ کرده بودن اما اون همه سوال ها رو با سوال جواب میداد...من میشنیدم که میگفت:
"شما مردم این شهر چه جوری جای خالی معنویاتتون رو پر میکنین؟ "
"شما اون میل به پرستش و تکیه به یک قدرت لایتناهی رو چجوری ارضا میکنین؟"
"شما اینقدر خوبی میکنین که چی وقتی همتون یه روزی میمیرین؟"
"شما تو شهر آدم چی رو میپرستین؟"
دو تا جوون شهر گیج شدن همدیگه رو نگاه میکردن آخه تاحالا یه چیزایی شنیده بودن اما هیچ وقت نفهمیده بودند منظور چیه!از اون مهمتر سوالات اون مهمونه هم خیلی براشون عجیب بود و مثل یه پتک خورد تو تمام اعتقادات انسانی که داشتن!

این دوتا نشستن پای صحبتهای اون مرد غریبه که حالا پیش اونا از پدر مادرشون عزیز تر شده بود! اون مرد هم بنا به رسم خوش صحبتی ای که داشت هر روز اونا بیشتر به طرف خودش و اون بت دستش جلب میکرد!
روزی رسید که دیدیم اون دوتا هم مثل مرد روزی 8 بار به اون بت احترام میزارن هر بار با آدابی خاص , یک سری کلماتی رو به یه زبون نامفهوم میگن و دستاشون رو میکشن رو خاک بعد صورتشون!

اون دو تا جوون هرکدوم 4 تا دوست خوب داشتن که خیلی کنجکاو شده بودن ببینن چه بلایی سر دوستاشون اومده که کار رو ول کردن چسبیدن به عبادت یک مجسمه طلایی!
اما دیری نپایید که اونا هم مثل دوستاشون عاشق و دلباخته همون طلاها شدند و بدین ترتیب به مرور زمان تعداد جوونهایی که پشت سر مرد غریبه عبادت میکردند زیاد شد! یواش یواش برا خودشون یه خونه ساختن به رنگ زرد و مثلثی که اون و عبادت کنند و بقیه مزاحمشون نشن!
تعدادشون روز به روز و اونم به صورت نمایی افزایش پیدا میکرد! کارشون شده بود روزی 8 بار هر بار هم به مدت دو ساعت عبادت!روزی 16 ساعت از زندگیشون رو صرف اینکار میکردن و بقیش هم خواب....
خلاصه که یه روزی رسید که به جز یک زوج فهیم و تحصیل کرده همه پشت سر مهمون شهر عبادت میکردن و همه اون رو اینقدر بزرگ میدونستند که حاضر بودند براش جون هم بدن! در یک انتخابات سریع اون فرد به عنوان حاکم شهر و فرمانده بلامنازع تمام افراد و نیروها انتخاب شد! اون دو تا جوون اولی هم شدند رئیس و معاون کارهای شهری و دست بقیه مردم از حکومت کوتاه شد!
هیچکی نبود زباله های شهر رو جمع کنه کسی دیگه سر زمینا کار نمیکرد کسی در دکونش رو باز نمیکرد هیچکی مسافر ها رو جابجا نمیکرد! چون همه به بی پولی خورده بودند و کسی دیگه کار نمیکرد مردم از هم دزدی میکردند و به هم دروغ میگفتن! برا نون شبشون همه جور کلاه برمیداشتن اما دیگه کار نمیکردن!

مردم شهر آدم دیگه نه پول داشتن نه عشق نه کار نه نفت نه جنگل و حتی تو شهرشون دیگه بارون هم نمی اومد!اون یه زوج تنها داشتن همه کارای شهر رو میکردن تا حیات از بین نره ! اونا بین مردم کار میکردند با اونا صحبت میکردن براشون مقاله مینوشتن اما تازگی ها فهمیده بودن که جونشون هم در خطر! چون حاکم گفته بود هرکی مخالفش باشه رو میکشه...

امروز که من دارم مینویسم در حالی که زنم رو هم کشتن و من تنهای تنها شدم تو این شهر آدم دارن تابلوی سردر شهرمون رو عوض میکنن میخوان به جاش بزارن:

شهر خدا

----------------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------
منتظر نظرات شما هستم و از این به بعد قول میدم بیشتر مینویسم!
بهار شد و ما هم نفسمون بهاری و تازه شد امیدوارم همواره بهاری باشین!
نوشته شده توسط بابک در 16:11 |  لینک ثابت   • 

2007/3/23

هر دم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد!

در روزهای مهمی برای سرنوشت کشور به سر میبریم در حالی که خودمان نمیدانیم و همچنان در همان حاله بی خیالی و بی مطالعه ای و عقب ماندگی هر روز با اعمال خود و با سیا.ست های خود چندین قدم به عقب برمیداریم!
روزی نیست که خبری جدید مبنی بر توهین به ایران و ایرانی,دروغ پردازی در مورد تاریخ ایران(که فعلا تنها چیزی است که داریم و آن می نازیم)و ....که به طور کلی حاوی مطالبی که در آینده به تخریب وجهه ایرانیان ختم شود به گوش نرسد!
اما ما در این دنیا چه میکنیم و چرا از همه جا همه پاچه ما را میگیرند؟کشوری اسلامی,صلح طلب و با داعیه روابط بین الملل اسلامی که همه چیز را بر مبنای دوستی پایه گذاری میکند چرا باید با تمام دنیا مشکل داشته باشد؟
البته شایدمشکل از آن آمریکای جهانخوار و اسرائیل غاصب و انگلیس استعمارگر باشد که میخواهند تمام دارو ندار ما را به یغما ببرند! اما آیا ما قدم در مسیر درستی گذاشته ایم یا خیر؟
از زمان روی کار آمدن خاتمی عزیز دید دنیا به ایران شروع به تغییر کرد! به مرور واژه ایران در ترادف با گفتگو و منطق بود طوری که همان آمریکایی که ابدا حاضر به مذاکره نبود مقادیری پا پیش گذاشت!
روابط با آلمان ,روسیه,کره ها و خیلی از کشورهای مهم دنیا حتی فرانسه نیز به گونه ای خوب شده بود که امید روابط اقتصادی بسیار زیادی میرفت!
در دنیای اقتصاد یکی از مهمترین منابع درآمد هر کشور سرمایه گذاری خارجی است و این موضوع محقق نمیشود مگر با :1)وجود روابط حسنه مابین کشورها 2)وجود امنیت اقتصادی در یک کشور!
ما هیچ کدام را نداریم و این یعنی فاجعه! با تمام این تفاسیر 8 میلیون دلار صندوق ذخیره ارزی داشتیم که نشان از توان بالای دولت بود در اداره امور کشوری!

روزی از روزها 17 میلیون ایرانی اندیشمند و دانا و باخردو سیا.ستدان تصمیمی اتخاذ کردند که آغاز دشواری هایی بود که عاقبت تاریکی را نوید میدهد!
دکتر محمود احمد ی نژ اد به عنوان رئیس دولت انتخاب شد! مردی که به ظاهر مشکلی با خود یدک نمیکشید . نمایی مظلوم ,دین دار اما بنیادگرا و جدی! اینها همه نکات مثبتی بود که منجر به اتخاب او شد!
اما اکنون بعد از گذشت 1 سال و اندی چه دستاوردهایی داریم؟به کجا رسیده ایم؟

اکنون با آمدن نام ایران و ایرانی چهره دکتر جلوی جشم همه را میگیرد و حرفهای او در سازمان ملل و توضیه های او به مردم دنیا...حرفهای عاقل اندر سفیهی که او به حکومت های مختلف گفته است!
من در مقام قضاوت قرار نمیگیرم و تنها به ذکر بازخوردهای آن رفتارها قناعت میکنم:

سالها پیش شاهد اکران فیلم "بدون دخترم هرگز" بودیم که فرهنگ ما رو به بازی گرفت!در این مورد کارهای ایرانیان کم جواب داد!
بعد از ماجرای مجله نشنال جئوگرافی آمریکا و گفتن نام خلیج عربی شاهد یه فلش ماب از سوی ایرانیان بودیم و به نتیجه نیز رسیدیم!نتیجه ای که تنها یک عذر خواهی بود اما تاثیر خود را گذاشت و زنگ خطر را به صدا در آورد اما ما متوجه نشدیم!

اما اینها به کنار هر روز در همه جای دنیا صدایی شنیده میشود که ایران را به همدستی با تروریسم متحم میکند و هر روز خبری مبنی بر ریخته شدن آبروی ایرانیان می آید!
فیلمی اکران میشود با محتوایی کاملا مخالف تاریخ ! کمپانی وارنر براس عذر خواهی میکند و بمب گوگلی ایرانیان خنثی میشود اما آیا کسی منکر تاثیر شگرف این فیلم بر ضمیر ناخودآگاه مردم دنیاست؟آیا ما در واقع آنی نیستیم که آنها از تاریخمان به مردم نشان میدهند؟
و اکنون بعد از اینهمه درگیری سر 300 جایی معتبر تر به ما پشت میکند: Google
این شرکت عظیم پس از تحریم IP های ایران اکنون در کنار نام خلیج فارس دیگر فارسی نمیبینیم و آنهاهم نوشتند:
خلیج عربی !
دیگر حال و حوصله فلش ماب نیست دیگر توان ترکاندن بمب گوگلی نیست! آخر تا کی و چرا ما باید با دنیا بجنگیم به حکومتمان؟چرا سیاست خارجی را دولت خراب کند و ما باید در پی درست کردن آن باشیم؟
نظر من این است که حرفهای ضد و نقیض و خواسته های بی جای خودمان این مشکلات را به وجود آورد!
ما گفتیم انرژی صلح آمیز هسته میخواهیم اما بدانید که اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود!
وقتی تمام دنیا با بهترین مشوق ها و البته تحدید ها از ما دوستانه خواهش میکنند که دست از سر این انرژی برداریم همچنان با اتکا به مردم(:D)و به امید خدا به روی آنها پشت میکنیم و میگوییم حق ماست!
روابط بین الملل کشورها بر پایه اصولی استوار است که اگر رعایت نکنیم دچار انزوای سیاسی و تحریم هایی خواهیم شد که تا چندبرابر خسارات زمان جنگ را به صورت نامحسوس به ما تحمیل خواهند کرد!
اما اینکه چه کاری از دست ما بر می آید و چرا به نتیجه نمیرسیم(2) را به زودی خواهم گفت...!
---------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم همیشه نفستون از جای گرم بلند بشه....!
نوشته شده توسط بابک در 16:27 |  لینک ثابت   • 

2007/3/21

معشوق چه میکشد ؟

حالا درد و افسردگی و تنهایی عاشق به کنار به نظر شما معشوق بیچاره در چه دنیایی به سر میبرد؟
مگر این مردم همانهایی نیستند که عشق را نفی میکردند پس باید معشوق را نیز بکوبند!

اما نه دقیقا بر عکس است ! معشوع بیچاره با دریایی از ابراز محبت و چیزهایی به نام عشق سروکار دارد اما یک از هزار عشقی هست وفایی هست!
ملتی که عشق نمیفهمند چگونه عاشق باشند آنها تنها داعیه کثیف از مقدس ترین چیز روی زمین میکشند!
بیشتر در مورد دخترها صدق میکند که آنها تحت فشار ابراز علاقه بیخود و بی معنی و از سر هوس یک عده انسان نمای در داخل حیوان قرار میگیرند!
در ایران یک چیز ملکه ذهن یک دختر میشود نه به آموزش بلکه به صورت دردناکتر یعنی تجربه و آن سر به زیر بودن ,کم توجهی به محیط و مخفی کردن خود واقعی وجود خودش! به تعداد روزهای عمر خود واژه دوستت دارم را میشنود و تعداد موهای سر خود افرادی را میبینم که میگویند "بی تو میخوام دنیاش نباشه"!!!!

در دل همچین انسانی به مرور واژه عشق در ترادف با نفرت و عاشق هم طراز دروغگو و محبت مبدل به علف خرس میشود!

اینجا این مردم و این جامعه ضربه ای دیگر به آن عاشق میزنند و آن این است که این معشوق بیچاره از کجا بین آن همه دروغ و فریب همان یک و فقط یک عاشق حقیقی را بیابد!
بله آنها همان بازخوردی را دارند که پیش بینی میشود : فرار فرار فرار از تمام این مسایل!
و حالا مشکلی بر مشکلات عاشق افزوده میشود...در کنار خانواده,دوستان,تفکر,جامعه,خدا,....اکنون خود معشوق نیز از او فراری است و او یارای ابراز محبت را ندارد! توان تبریک گفتن عید را ندارد قوای تبریک گفتن روز عشاق(Valentine) ره هم حتی ندارد!در گیراگیر فشار عشق ورزیدن هم جرم میشود اکنون!
-----------------------------------------------------------
من که نفسم گرفت بس غمگین نوشتم! تو نوشته بعدی با موضوع دوم با شماییم!
نوشته شده توسط بابک در 1:31 |  لینک ثابت   • 

2007/3/21

فصل اول:دید محیط به عاشقها و ترس اونا از محیط!

خوب میرسیم به تفسیر اون دو پاراگرافی که گفتم!
در وهله اول کسی که به اصطلاح ما عاشق شده حتی میترس به این موضوع فکر کنه چون یه خورده براش عجیبه,بعد از یه مدت با خودش کنار میاد و به خودش می قبولونه که نه انگار جدی!
بعد از اینجاست که همه با هم متمایز میشن.میشن دو گروه:
1) گروهی که توانایی مطرح کردن این موضوع در خانواده رو دارن و میتونن در این مورد با آزادی صحبت کنن و تخلیه بشن!
2)گروهی که آزادی گروه اول رو نداره و مجبور این موضوع رو بریزه تو خودش! اما این تا کی میتونه ادامه پیدا کنه؟یه قول معروف کی این کاسه صبرش لبریز میشه؟
آقا مگه ما تو پست اول به این نتیجه نرسیدیم که این موضوع خدادادی و طبیعی و نباید آدم ازش شرم داشته باشه پس چرا یه گروهی هستن که به مقتضیات محیط مجبور میشن یک احساس قوی طبیعی رو که جرم نیست مخفی کنن و حتی با خجالت به بهترین دوستشون بگن!
چی شد و از کجا شروع شد این داستان توهین به عشق و عاشقا!چرا در قدم اول و همون لحظه اول بعد از شنیدن این مساله از کسی یا بهش میخندیم یا میگیم هوس یا میگیم بزرگ میشی عاقل میشی یادت میره!؟؟؟؟

حالا بگذریم داشتم میگفتم که اون گروه اول که تازه از لحاظ روانی فشار کمتری تحمل میکنه چند جور از جانب خانواده اذیت میشه! اول اینکه مدام نصیحتش میکنن دوم اینکه این موضوع رو به مسخره میگیرن و میگن بابا بیا بیرون ولش کن مهم نیست و.....!
شوخی گرفتن یه مساله جدی باعث میشه که هر روز فشارها درددل ها و حرف ها رو هم بشه و آخرش اشک بشه بریزه تو چاه!آدم های مغرور آدمهای پرانرژی میشن مثل یه معتاد بنگی!آروم سر به زیر ,متین و مودب اما اینا در واقع اونی که ما میگیم نیست اینا افسردگیه!

تعریفی که الان از عشق یا از دوست داشتن در محیط میشه اینقدر زشته و اینقدر پلید که نمیخوام حتی ذره ای از اون رو اینجا بیارم اما بگم نفر به نفر ما مسول درست کردن این مشکل هستیم چون خودمون باعثش شدیم!

اون افراد گروه دوم تو تمام دنیا همونایی رو دارن که میتونن بهشون حرفاشون رو بزنن یعنی یه دنیا به این بزرگی براشون محدود میشه به 4 نفر+1 نفر! بقیه میان تو قصه میرن بیرون حرف میزنن اما بازی نمیکنن یعنی نقشی ندارن و اصلا دیده نمیشن!

اینجا یه نکته ای براعاشق تو محیط هست شما خودتون با این مثال به شرایط سخت پی میبرین:
همونجوری که یه آدمی که ایدز داره و کسی که معتاد خجالت میکشه سرش رو تو اجتماع بلند کنه یه عاشق هم اگه قد علم کنه میگن هوس ران,میگن بچه است ,میگن.....!

یعنی روزگار میشه درس(به امید داشتن بهانه ای برای با او بودن),دوست(جایی برای خالی شدن),موسیقی(نتها چیزی که به تو توهین نمیکند اما با تو حرف میزند),خیال یا همون امید که فقط برای همون زنده ای و بس!

-------------------------------------------------------------------------
امیدوارم تو این سال جدید ما هم عشق دادن و پذیرفتن عشق بقیه رو یاد بگیریم!

تا نفسی تازه و بهاری ....!
نوشته شده توسط بابک در 0:47 |  لینک ثابت   •