تبليغاتX
عصاره فشار و سکوت

2007/5/21

راپورت خفيفه

ائتلافی زدیم و نقشه ای ریختیم و راهی گزیدیم که منتهی شود به شورای مرکزی انمجن اسلامی دانشگاهمان!!
نهادی به قول آلیس سیاسی ,فرهنگی که قرار بود نیازها و ناگفته هایمان را برآورده سازد تا اندک مایه حطام دنیا توشه ای از این موسسه نفرین شده در باب مسایل زیستی و نه علمی اندوخته باشیم! اما یاور مدد نکرد و آنچنان مستبدانه با ما برخورد شد که نطفه هرگونه فعالیت سیاسی اجتماعی در ریشه خشکانیده شد!اما مشروح داستان به شرح زیر است:

یکشنبه شب کل دانشگاه با کاغذ نوشته هایی توسط گروهی موسوم به ائتلاف همبستگی آنچنان پر شد که گویی طاعونی ناگهانی رایج شده است!
اما دیری نپایید که افسرانی زبده و به قول نویسنده گرام, جان بر کف آنچنان سریع کل زحمات و خرج های ما را به تاراج بردند که گویی اصلا نوشته ای نبوده و ائتلافی بدین نام از مادر زاده نشده!
بعد از اتمام عملیات سریع پخش مقاله ها با یک تیم 20 نفری طرح تبلیغ نفر به نفر آغاز گشت و چیزی بالغ بر 200 کاغذ نبشته به دست دانشجویان گرامی داده شد که در حرکتی کم سابقه نزدیک 0% آنها منتهی به جوب و پیاده رو شد و حدودا همگی راه خود را در جیب و کیف آنها باز کرد و این به سبب تیتر جنجالی آن بود!!!
اما به محض خروج ما از محیط دانشگاه همان کسانی که در حین پخش آنها رو به روی ما میخندیدند در کسری از ثانیه تمام خرجها و زحمات ما را نابود کردند و صبح زود اثری از آثار دیشبی نبود.....

امروز با پیگیری جرم محتمل به این موضوع رسیدیم که ایشان بنا به جمله معروف"احتیاط شرط عقل است" ما را نادان و بچه مایه دار فرض کرده و تمام کاغذها را محض احتیاط و فقط برای یک کژتابی بسیار کودکانه جمع آوری کرده و مجددا محض همان محافظ کاری قبلی آنها را سوزانیده بودند تا مگر به دست دشمنان خونین و مستبد ایران اسلامی بیافتد و برایمان نقطه ضعفی درست شود و آبروی چندین ساله دانشگاهمان در برگزاری اردوهای مختلط به خطر افتد!
این متن که راوی(!!) آن نام خود را در میان متن ذکر کرده به این شرح است:

.................................................راپورت خفيفه.........................................................

دي در دارالتعليم, مضحکه ها بر پا بود في الباب اشغال کرسي هاي انجمن اسلامي! مردان و زنان سلحشور, جان در طبق اخلاص نهاده, لباس رزم به تن و سوزن ته گرد در کف در حال پيکار با در و ديوار بودند و کاغذ نبشته هايي فرح بخش بر اطراف و اکناف همي چسبانند که نشان از تفکر پيرينه سنگيشان داشتي و گاه تماثيلي بي بديل
(ملون و تک رنگ) از رخساره و جمال نوراني خود نيز بر آن ضميمه نمودي تا مريدان را بهره ها از نظاره جانان آيد! و گه در ره خر فهم کردن کفار زنديق و عناصر بيگانه, نبشته هايي به خط اجنبي نيز بر آن گنجينه مي افزودند و دمي در بوق و کرناس مي دميدند که «ما را گزينيد! ما را گزينيد!»و چه سيم و زرها در جهت اخذ ابزار تشدد اصوات و نگارش نقش بر پارچه و پاپبروس بدادندي! و از آن جايي که برخي از ورنايان در سنوات اخير در امور انجمن ارتداد جسته, بي تربيتي نموده و اعوذ با... کار سياسي نموده اند(!!!) لذا طالبان کرسي هاي کذا در دارالتعليم کذاتر در بحر تصورات خود متهلم شدندي که به سبب ارادتشان به مولاي روم آنجا که فرمود:
هرکسی کاو دور ماند از اصل خويش......................باز جويد روزگار وصل خويش
در طي حرکتي منقلبانه و متحيرالعقولانه (و صد البته نه حرکت موزون!) انجمن اسلامي را به اصل وآن رهنمون گردندي لذا بر خود دانستندي در رساله هاي خويش در کنار اهداف فرهنگي و ورزشي و گاها رزمايشي خويش مبالغي اهداف غير سياسي نيز متذکر شوند مع ذلک انجام اين امور نتوانستي از اهميت برگزاري اردوهاي «مختلط» در نزد ايشان بکاهد که ورا رسالتي اليم بر گرده ي خويش دانند!
و من ا... توفيق
«برادر زن پسر عموي سوفي شل»
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
نتيجه گيري اخلاقي:اردوي «مختلط» براي دانشجو از نان شب واجب تر است!!!!!
نتيجه گيري اجتماعي:تمام نمايندگان انجمن صرفا براي حفظ ارزش هاي انجمن داوطلب اين پست شدند و نه شهرت!
نتيجه گيري ادبي:برپايي محفل باده ي شبگير يک فعاليت کاملا صنفي است!
نتيجه گيري فرهنگي:در فرهنگ دانشگاه ما اجراي مراسم بزم و شادماني, نوعي پيشينه و افتخار و هدف سياسي است.
نتيجه گيري اقتصادي:با توجه به خرجي که براي يک تفريح کودکانه کرديم, نشان داديم که همه ي ما بچه مايه دار هستيم و فقر در جامعه وجود ندارد!
نتيجه گيري سياسي:انجمن اسلامي يک نهاد کاملا و صد در صد غير سياسي است!
نتيجه گيري سوسيال- دموکراتيک: اصل دوم اينساگ«ناداني, توانايي است» پس ما تواناييم.(جورج اورول-1984)
نتيجه گيري مافيايي: يک عضو غير فعال يک عضو مرده است لذا انجمن اسلامي محروم ما قبلا مرحوم شده!
نتيجه گيري فلسفی :ما به انجمن مرده احتياجی نداريم و اینکه ما رای نخواهیم داد!!!
-------------------------------------------------------
اگر به طنز بودن و کنایه وار بودن متن پی برده باشید حتما با ما هم عقیده شده اید که دلیلی برای جمع آوری این نبود....اما آنها اینگونه پاسخ دادند:
"به علت وجود تضاد واضح مابین متن قوانین موسسه و نوشته فوق در ذکر اردوی مختلط شما مجاز به انتشار این نوشته نیستید".....
و ما که دیدیم نرود میخ آهنین در سنگ و ایشان توان درک طئنه ما را نداشتند گفتیم:
"و خداوند هوش ادبی را افرید"
و بدین سان ما راه انصراف گزیدیم تا متمدنانه اعتراض کرده باشیم و در عین حال خود را آلوده انجمنی بی هدف نکرده باشیم!!
زنده باد آلیس

نوشته شده توسط بابک در 21:33 |  لینک ثابت   • 

2007/5/13

خیانت یا صداقت؟؟

از گذرگاهی رد میشدم که ناخواسته به توضیحات پسری جوان برای دختری هم سن و سال گوش دادم زیرا من هم به ناچار باید منتظر می میاندم اما حس کنجکاوی من نیز مزید بر علت شد و شنیدیم آنچه شنیدنی بود:

پسرک : "تو اگر این همه وقته که منو دوست نداری و اینقدر در حال عذاب روحی و روانی هستی به خاطر عشقی که داری چرا به من نگفتی؟؟من الان احساس میکنم مدتهاست مثل یه عروسک خیمه شب بازی باهام ور رفتی و الان داری میندازیم دور....در حالی که دقیقا از همون روزی که دیگه دوستم نداشتی و احساس کردی عاشق شدی اگه به من میگفتی من حساب کار دستم می اومد و حتی کمکت میکردم چونکه من تورو خیلی دوست دارم و رضایت تو و صلاح تو برام از همه چیز مهمتر اما الان نه تنها برای همیشه دیگه نمیخوام ببینمت بلکه امیدوارم داغ این کاری که کردی به دلت بمونه!!!!!! "

دخترک جوان آنچنان مبهوت بود که بعد از لحظاتی با صدای بی جانی گفت:
" من هم هنوز تو رو دوست داشتم اما عاشق کسه دیگه ای شده بودم و نه تنها میترسیدم تو ناراحت بشی و فکر کنی من بهت دارم خیانت میکنم بلکه خودم به خاطر علاقم به تو نمیتونستم ناراحتی ناشی از دوری منو روی تو حس کنم...گفتم بزار زمان کمی بگذره شاید من سر عقل بیام و فراموش کنم و بتونیم با هم به روابط خوب گذشتمون ادامه بدیم"

حالا اینجاست که ما هم لازم دیدیم به کنکاو این موضوع بپردازیم که:
آیا بی صداقتی بدترین نوع خیانت ممکن نیست؟؟؟؟؟؟

اگر به سراغ ریشه ماجرا برویم خواهیم دید در دنیا هر علتی معلولی دارد و دروغ هم معلولی آشکار به نام ترس دارد, در واقع اگر ترسی نباشد دلیلی برای ریا و دروغ و صحنه سازی عاشقانه نیست...
اما ترس از چه چیزی؟ترس از چه کسی؟

اگر فرض را داستان بالا بگیریم خواهیم دید که که دخترک سر دو راهی عشق و عقل دو راهی صلاح و منفعت قرار دارد و از همه بزرگتر ترسی به نام خیانت در میان است!!!دو راهی ای که هر دو راه آن شکستی را نوید میدهد..اگر راه عشق انتخاب شود پس بیچاره دل پسر دلبسته و امیدوار فعلی که به خاطر هوسرانی نابخردانه و البته ناخواسته دخترک میشکند و این نه تنها خیانت محسوب میشود بلکه در واژه نامه ما از آن به نامردی نیز یاد میشود......پس دخترک میماند و راه دوم که انتخاب نقد و بخشیدن عطای نسیه به لقای آن است یعنی ماندن با همین دوست فعلی و تلاش برای سپری کردن اوقات سخت آینده با آرزوی فراموشی معشوقی که همانند ایدز در تک تک سلولهای بدنش خانه کرد و انگار خیال بیرون رفتن در سر نمی پروراند.

میدانیم که حتی تصور فراموش کردن کسی که شبها خواب را از آدم میگیرد و اشک را آنچنان روان میسازد که گویی عزیزی از دست رفته , آنچنان دشوار است که انسان بارها طلب مرگ خود را میکند تا همچین فکری را حتی در خواب نکند!
ما میمانیم و این اره دو دم! هم از فروبردن آن میرنجیم و هم از بیرون آوردنش. پس برای حل مشکل به سراغ تنها مرجع عاقل باقیمانده میرویم: ..: انسانیت :..

عقل و شرف و انسانیت هرانسانی در قدم اول به راستگویی و صداقت اوست!اگر با کسی باشیم و دلمان جای دیگر باشد و حتی ذره ای خم به ابرو نیاوریم این کار بزرگترین خیانتیست که میتوان کرد!
حتی تصور اینکه انسان به کسی عشق بورزد در حالی که دوستش ندارد و به کسی امید با او ماندن بدهد در حالی که تمام وجودش در پی وصال معشوق خود است همان چهره پلید و منفعت گرا از انسان را نمایان میکند که موجبات شرم ما از انسان بودن را نیز فراهم میکند!

اندک راه حلهای بی ثمر دیگری نیز به ذهن خطور می کند اما به واقع آنها همانقدر بی فایده هستند که آب در هاون کوبیدن!! یکی از آنها صبر است و اینکه منتطر گذشت زمان بمانیم آن هم تا جایی که یا این عشق فراموش بشود و یا دوست دلبسته عزیز به واسطه مشکلی مشابه آهنگ رفتن بنوازد!اگر خواستید بدون برداشتن قدمی همچنان منتظر بمانید به یاد بهمن و شعرش بیافتید که گفت:

از خوابِ فال و دعای دريا نمی‌آيد
ما بی‌جهت اينجا
هنوز چشم به راهِ شاهزادگانِ شهرزادِ قصه گو نشسته‌ايم
حالا سالهاست
که روسریهای کهنه‌ی اين دَکه‌ی پُر غبار
گيسو به دهانِ بی چفت و بَستِ اين گيره
از حراجِ باد میترسند

آن سوتر، آنجا
کالسکه‌ی شکستهای آنجاست
که ديگر از سنگفرش کوچه و
تَقتَقِ تَسمه ی نقره پوش
چيزی به ياد نمی‌آورد
تنها کلاغی بر بند رَختِ ايوانِ روبه‌رو
با آب و تابِ نه‌نوی بیقرارش در باد
خيال میکند
بر سيم پُر نِق ونوقِ تلگراف نشسته است

این استراتژی انچنان سخت و حاوی فشار روانی,عصبی بالایی می باشد که اگر چند ماهی بر سر یک آدم معمولی بیاید میتواند ساختارهای احساسی او را متحول کند آنهم طوری که دیگر راه بازگشتی نماند!

پس راه صداقت پیشه کنید تا همواره از تیر رس خطرات رسوا شدن در امان باشید!!!


این روزا خیلی گرفتارم نمیشه زیاد بنویسم برا همین میگم حیف!!!!

نوشته شده توسط بابک در 23:30 |  لینک ثابت   • 

2007/5/1

موجودات مزاحم فضایی!!!

رامین عزیز نوشت:
آن که اینجا یارای خندیدن نیست
نباید بخواند!
زیرا «موجود خبیثی» است
در جانش
که نمی خنداندش!

(ویلهم فریدریش نیچه)

در ادامه چنان شنیدیم که میگویند:
- دختر : همان موجودات مجهول الهویه ای که پس از تعطیل شدن دبیرستان به سراغشان می رفتید و سعی در برقرای ارتباط با ایشان داشتید - شماره تلفن بگیر - موجودات مغنه و احیانا چادر به سر (در سنوات اخیر با روسری نیز رویت شدند!) - شی ای کمیاب که با پا پس می زند و با دست پیش می کشد!

2- پسر : همان موجودات ریش و سبیل دار که در گذرگاهها و معابر عمومی به وفور یافت می شوند - شماره تلفن بده - حرف رکیک زن! - غالبا با دست و پا پیش می کشند!

اما ما میگوییم:
تمام مشکلات فعلی بر سر روابط و دیدها و نگاهها همه از همین بینش نفرین شده ای سرچشمه میگیرد که ریشه در دوران کودکی و سپس نوجوانی همین ما جوانانی دارد که به ظاهر روشنفکر و تاثیر نپذیرفته از دوران سیاه نوجوانی خویش هستیم آن چنان عمل میکنیم که گویی در بهترین شرایط اجتماعی ممکن رشد یافته ایم و حتی غباری از فشارها و تشنه گی ها روی ما ننشسته است...

در مورد پسرها آنقدر این مساله روابط با دخترها گنگ و تعریف نشده است که به قول استاد 10 تعریف و شرح مختلف با بینشی متفاوت در نظر آنها نقش بسته و تمییز دادن خوب از بد کار ما نیست...ما فقط میدانیم که از قصه دخترها(یا به اصطلاح دانشگاهی آن خانومها) هیچ نمیدانیم!و این ندانستن ثمره ای ندارد جز انتخاب مسیر به ظاهر درست و به باطن بیراهه...

و اما همین خانومها نیز با دیدی کهنه و به قول متن بالا همچنان پسرها(یا همان آقایون) را به همان موجودات خیابانی ترسناک و واجب الفرار تشبیه میکنند که کاری جز ایجاد مزاحمت برای همه(!) ندارند و بنا به احتیاط واجب مخفی شدن در جوبها نیز به رویارویی با هرگونه جنس مذکری شرف دارد....اما اینگونه تنها ظاهر است و به مرور آوایی مبنی بر آغاز رابطه از آنها شنیده می شود که گواه بر دودلی آنهاست...پس از گذراندن دوران خطیر تست ممکن است همچنان این رابطه پایدار بماند....

اما فی الواقع این کجا و آن کجا....ما(و البته شما) وارد دنیای دیگر با جوی دیگر با افرادی متفاوت و البته سطح فکری اندکی بالاتر از آن جک و جانورهای به اصطلاح انسان نمایی که در قبل با آنها در کوچه و خیابان برخورد داشتیم شده ایم...دنیایی به نام دانشگاه...مکانی که گرچه به ظاهر برای درس و مدرک بنا نهاده شده است اما فلسفه وجودی آن به فراگیری درس درست زیستن و شاید چگونه زیستن برمیگردد پس با این عقاید وارد آن شدن خودمان دچار انحطاط فکری میکند که خطر آن از نیامدن به دانشگاه بیشتر است.

پس نتیجه میشود که حتما دیدمان هم باید تغییر کند یعنی ما هم با اندکی انعطاف پذیری سعی در قبول وضعیت امروز و وفق دادن خود کنیم تا بلکه این ریزه ریزه تغییرات منجر به حل مسایلی شود و گرههایی از کارها که بگشاید که راه حل آن خیلی دور از گمان می بوده,منظور این است که ممکن است در میان این ریشوهای ترسناک آدمی(انسانی نفس کشنده) یافت شود و در میان آن اندک انسان ها ممکن است عاشقی راستین هویدا شود...
نمیگویم مثبت اندیش باشیم و باشید چون همچنان گرگهای به ظاهر آدم و به ظاهر عاشق زیادند من میگویم با فکر عمل کنید و قدم در جاده شناخت افراد بگذارید...شناخت در لحظات تعیین کننده و دشوار و مقایسه عمل آن فرد با عکس العمل یک آدم معمولی در آن حالت چرا که پیشتر گفتیم ممیز عشق با بقیه هستی در لحظات دشواری است...

در روابط در نگاهها در محبت ها و حتی در قدمهایی که میگذارید بازنگری کنید شاید آنهایی که بچه خواندیدشان درونی بالاتر از خود شما داشتند شاید عشق هایی که ورزیدید به هدر رفته باشند و شاید دورتان مگسانند گرد شیرینی و شما طعمه ای هستید ناآگاه...شاید با عشق ورزیدن بیهوده و با خنده هایتان زندگانی ملتی را سیاه کرده اید و خبر ندارید و شاید با دریافتن مجدد دوستان قدیمی بتوانید عشق هایی کهنه را بازیابید........
--------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------
جلو چشمم رو دیوار اتاقم اینو نوشته بد نیست شما هم ببینین:
دلم گرفت ای هم نفس***پرم شکست تو این قفس
تواین غبار تو این سکوت*** چه بی صدا نفس نفس
نوشته شده توسط بابک در 0:17 |  لینک ثابت   •