تبليغاتX
عصاره فشار و سکوت

2007/6/16

گربه ها و لاک پشت ها

گربه: موجودی دوست داشتنی , ملوس , پرجنب و جوش و به ظاهر با احساس. با درون مایه عاطفی لطیف و آرامش بخش و پر توان در نوازش روح در شرایط نامناسب عصبی!در مقابل نوازش به شدت واکنش مثبت نشان می دهد و در مقابل خشونت فرار میکند!اگر دوستش بداری(غذا بدهی) دوستت دارد و تو را هیچ وقت ترک نمیکند تاجایی که حتی اگر او را کیلومتر ها دورتر از خودت رها کنی به سوی تو بازمیکردد!!

لاک پشت : حیوانی ساکن و صامت و کم جنب و جوش...به ظاهر بی احساس و کم مرام!با تو نمی ماند بلکه با غذای دست تو میماند.به نوازش و لطافت و مهربانی به همان اندازه بی تفاوت است که به خشونت و فریاد و خشم!گویی لاک او دیواری است محافظ در مقابل احساسات او!!!

دنیای ما نیز نه تنها بی شباهت به دنیای رمزگشوده حیوانات نیست بلکه در مواردی از همان قوانین به ظاهر ساده پیروی میکند, قوانینی که با اندک زندگی هوشیارانه در اجتماع انسانی آنها را فرا میگیریم!
انسانها(یا در این مورد خاص بحث ما جوانان) هم همانند حیوانات به دسته های عاطفی مختلف تقسیم می شوند که در این میان گربه سانان کم یاب و لاک پشت ها اندکی بیشتر نمایانند!

شرح گربه سانان: جوانانی که بدون توجه به محیطی که در آن قرار دارند و میزان صمیمیت با حضار و بدون تفکر به عواقب خوب و بد احتمالی ناشی از رفتار خود همواره می خندند و همواره داعیه دوستی و محبت میکشند!با هر سگ و گرگ و درنده و عاشقی یکسان برخورد کرده و تا منتهای محبت ممکن را در الفاظ خود می گنجانند!
بدین ترتیب به افرادی محبوب در گروههای دوستی تبدیل می شوند و در اولین تجربه مورد محبت قرار گرفتن آنچنان دلباخته می شوند که خود مبهوت این حس ناگهانی تا مدتها می مانند!و از آنجایی که مهر ورزیدن در خون آنان است به این رویه ادامه میدهند و موجب یافتن دلباخته های جدیدی میشوند و این داستان ادامه دارد و به تعداد آن از خدا بی خبر ها مثل تابع نمایی افزوده میشود!!!
آنها که عادت دارند و جواب هر دوستت دارمی که میشوند با تمام وجود و از ته قلب عشق را به طرف مقابل انتقال دهند بعد از ازدیاد عشاق در مرداب احساسات شخصی خود فرو میروند!آنها خود نیز بدون شک کسی را دوست دارند اما آنچنان عادت عشق ورزیدن کرده اند که دیگر مجالی برای عشق یکتا نمی ماند!!
از روی دلسوزی و حس انسان دوستانه مفرطی که دارند هیچ محبتی را پس نمیزنند و به این ترتیب خود را به بلای خانمان سوز افراد متعددی تبدیل میکنند!

شرح گروه لاک پشت ها: اینان کاملا نقیض گروه قبل را به نمایش میگذارند یعنی در کمال ادب و احترام و در عین حفظ شخصیت اجتماعی متین و مودب و بدون انزوا و تنهای ناشی از کم محبتی به اطرافیان به شدت مراقب نحوه عشق دادن خود هستند,طوری که همزمان با همه دوست هستند و با دقت مرز رابطه را تعیین میکنند!این تنها نکته خوب آنهاست اما روی دیگر سکه تلخ تر است!!
با کنکاوی در باطن آنها میبینیم که آن لاک پولادین راه قلب آنها را از ورود عشق مسدود کرده و هرچه بزنی به در بسته میخوری! آنها هیچ گاه به کسی نگفته اند عزیزم یا دوستت دارم به عبارتی نه تنها این واژگان در دایره لغات آنها گنگ است بلکه به تازگی در مقابل شنیدن آن آنچنان موضع میگیرند که شاید هیچگاه از شنیدن ناسزا در آن حد متاثر نمی شدند.آنها توان درک عشق را ندارند!!
همواره با پیشرفته ترین صلاح های ممکن آماده رویارویی با دشمنی(عاشقی) هستند که جرم او دوست داشتن است جرم او ناگریز بزرگترین نیاز هر انسانی است و آنها مساله به این مهمی را نادیده میگیرند!

این دو دسته هردو نماد افراط و تفریط در شخصیت ها هستند و به عبارتی کرانهای بالا و پایین احساسی هستند و دو قطب ثابت لایتغیر! اما بیشتر مردم کاملا در یه دسته نمیگنجند و حد میانه هم زیاد است!
گروه اول با دلبسته کردن اطرافیان و سپس ترک آنها در شرایطی تلخ مشکل زا میشود و گروه دوم که یا از روی بی اعتمادی و یا از روی بی احساسی تمام دوستداران خود را سرکوب میکنند تا مبادا هیچگاه دوست داشته شوند!!!!
گروه اول با دخالت دادن عقل در زندگی و گروه دوم با دخول احساس و محبت میتوانند دنیایی شیرین را برای اطرافیان خود بسازند و البته ناگفته نماند که خود آنها به صورت نامحسوس در حال تقبل ضربه های روانی شدید هستند اما پشت نقاب ظاهری خود مخفی می شوند!!!

اکنون شما بدون اینکه سر خودتان کلاه بگذارید قضاوت کنید که شما به سمت کدام دسته گرایش دارید؟؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چقدر خوشحالم که بالاخره یه متن رو کوتاه نوشتم تا اینقدر وقت دوستان گرفته نشه!!!
نوشته شده توسط بابک در 1:43 |  لینک ثابت   • 

2007/6/4

موجودات مزاحم فضایی (2)

بنا به رسم همیشگی در ابتدا دوستی گفت:
"ما عادت کرده ایم به باور آنچه که به ما آموخته اند! به ما آموخته اند که پست است و پلید و زشت اتباط بین دو جنس مخالف و ما پدیرفته ایم, بی تفکر!!! و حتی گذر عمر و تحصیل دانش نیز از عمق حماقت ما نکاسته حتی آنجا که در بدیهی ترین قوانین فیزیکی میبینم که "دو بار ناهم نام یکدیگر را می ربایند"!!! و آنجایی که بین آنچه که آموخته ایم و آنچه که به ما آموخته اند تناقضی راه می یابد, علم را کفر و نادرست می دانیم و خرافات و جهالت را اصل و مبنی!!! پس بنا به جهل "دو بار ناهم نام یک دیگر را دفع می کنند!!!"."

و ما انگونه ادامه دادیم:

آنقدر این مسایل آشکار و غیر قابل انکار است که حتی مروجین فرهنگ جدایی دو جنس نیز به تازگی به راه درست گراییدند...آنچنان این مسایل توضیح واضحات است و ما از همان اوان کودکی این مشکل را با خود یدک کشیده ایم که دیگر به مرضی مضمن و لاعلاج تبدیل گشته!

مشکلاتی که این معضل اجتماعی پدید آورده بی شمارند اما واضح ترین آنها :روابط مخفیانه و به دور از پدر و مادر جوانان , اعتیاد , فساد بارز جنسی , دور شدن جوانان از والدین , وجود کمبودهای عاطفی زیاد در جوانان , ازدواجهای نا بهنگام و پیرو آن طلاق های بی شمار , تشکیل گروههای دوستی هم جنس چند منظوره و برای ارضا کردن تمام نیازهای روانی فرد که این کاری ناممکن است به این معنی که دوست هم جنس توان تخلیه کردن کامل روانی دوست خود را ندارد , بروز مشکلات عدیده به ظاهر عشقی!!!!!

اما مشکل از کجاست؟کدامین تفکر غلط و نابجا پدیدآورنده اینهمه مشکل روانی و احساسی در جوانان یک مملکت شده است؟
آنجا که بنام دین و مصلحت و برای دور کردن تفکر غربی و خروج از سلطه بیگانگان کشورمان راهی گزید که تاکنون انتخاب نشده بود, راهی به ظاهر یکتا و به همین سبب تجربه نشده و مبهم!
همه چیز به دو قسمت شد...مدارس , سینما , اتوبوس , صف ها و هرآنچه که فکرش را بکنید و حتی مکان نشستن مردها و زنها در نشست های دوستانه و خانوادگی..همه چیز به دو قسمت مردانه و زنانه ,پسرانه و دخترانه تغییر کرد.در ابتده به خاطر کم شدن ظاهری مشکلات و فساد و ترویج اسلام ناب همه خشنود بودند اما ناآگاه از علمی به نام جامعه شناسی که بی رحم ترین علم هاست زیرا مشکلات هر پروژه را سالها بعد از اتمام آن نمایان میکند!

سالها گذشت و همه چیز به ظاهر خوب بود اما به مرور جوانان نسل تحول رفتند و نوجوانانی پا به صحنه جامعه گذاشتند که در مقابل این نیازهای عاطفی سرکوب شده مقابله کردند و راهی گزیدند راههایی که به ظاهر بی حسی موضعی بود و دگر هیچ....

این راه ,راه ارضا میل بود به صورت مخفی دور از دیدگان پدر و مادر و مدیر و خدا!!
به مرور فساد از زیر چادر چهره جامعه را آلایید فسادی غیر قابل انکار اما به همچنان راه همان راه قدیمی بود!
با ورود خاتمی به عرصه سیاسی کشور در قدم اول سعی در ایجاد محیطی امن تر برای جوانان بود اما آنقدر این نسل آسیب دیده بود که یارای کنترل نداشت و در کسری از ثانیه ایده این مرد به ابتذال کشیده شد و چهره جامعه آنچنان تغییر کرد که بزرگسالان موجود را بر آن داشت را تحولی عظیم در وضعیت پدید آورند!این بود که سیل نارضایتی مردم از بی حجابی و فساد و روابط نامشروع سبب ظهور مردی شد که اکنون سکان قدرت را دست دارد!
همانگونه که در سال 76 طلب آزادی بود پارسال طلب لغو آزادی های فعلی بود!مردمی که در ناخودآگاهشان آنچنان خرافات مذهبی نفوذ کرده که توان درک حقایق را از دست داده اند لایق دولتی اسلامی هستند که بند بند قران را در صحنه جامعه اجرا کند!

بعد از گذشت 1 سال طرحی ظهور کرد به نام مبازره با بد حجابی که در راستای طرح افزایش امنیت اجتماعی بود...بدین ترتیب پوشش تمام مردم تحت کنترل قوه محترم قضاییه در آمد و پلیس (مقدس ترین ارگان هر حکومت) به الت دست و بازیچه و منفور مردم تبدیل گشت , معضلی که می توان از آن به بزرگترین عیب این طرح یاد زیرا این پلیس روزی به این مردم احتیاج خواهد داشت و آن روز به خاطر چهره منفورش دیگر یاری ای نخواهد گرفت و این می تواند موجب بروز مشکلات امنیتی فراوان برای همین مردم شود!

این طرح برخواسته از خانه تک تک ما ایرانیان است , وقتی یک پسر و دختر جلب شده را به آگاهی منتقل می کنند و بعد از ورود پدر دختر اولین واکنش او سیلی محکمی در دهان دختر خود و سپس آن پسر بیچاره است و سپس تشکر از پلیس به خاطر آگاه کردن آنها و جلوگیری از رخ دان حادثه ای ناگوار خوب چرا ما انتظار بازخوردی غیر از این را داریم؟؟در جامعه ای که برخورد با فرزندان خود ما نیز از طرف ما طلبیده می شود چرا حکومت در راستای خواسته های ما نباید اینگونه طرحها را به تصویب برساند!

امیدواریم که این چند نوشته مرتبط شما را به خودتان آورد و ببینید که چه ناخواسته در ایجاد رابطه با جنس مقابل ناتوانید و ترسو! و چقدر از مشکلات عصبی شما نادانسته از احساسی است سرکوب شده و از کمبود نوعی محبت است که هیچ جور دیگری قابل جبران نیست!
و اینکه سعی کنید روابط خود را در پناه خانوادتان حفظ کنید تا هم در امنیت باشید و هم ناخواسته بیراهه نروید!
به روابط خود بیاندیشید و سعی در شناخت طرف مقابلتان داشته باشید زیرا انسانهایی آسیب دیده هستند که هنوز توان بهبود یافتن را دارند بدانید که برای دوست داشته شدن باید دوست بدارید!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگه متن اندکی چندگانه گویی داشت برای این بود که ناگهانی نوشتم و تصویری از نوشته تو ذهنم نبود اما مقصود رو رسوندیم!!
نوشته شده توسط بابک در 10:11 |  لینک ثابت   • 

2007/5/30

شهر خدا (2) : زندگی ممنوع

سلام اگر تصمیم دارین این پست رو بخونین حتما اول چند تا پست پایین تر شهر خدا (1) رو بخونین تا اول داستان دستتون بیاد!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اینجا شهر خداست...30 سال از تغییر نام شهرمان می گذرد, سالهایی که با جنگ و نفاق و خونریزی همراه بود سالهایی که در آن مردم از هیچ دزدی و دروغ و نیرنگ و ریایی در حق یکدیگر دریغ نکردد!ایستاتیس(همان حامل مجسمه طلایی) با نام خدا آمده بود با نام عشق با نام وفاق برای اتحاد ملی و انسجام آسمانی...به نام آزادی و آزادگی برای مردمی که نادانسته آزاد بودند اما در عین حال قدر ناشناسی کردند و چنین شد عاقبت نادانی و کم سوادی!!در آن روزهای آغازین هدایت ایستاتیس من هم مشتاقانه شعارها و پندهای او را گوش میکردم واگر نصایح یک مرد بزرگ نبود من نیز گرفتار می شدم زیرا حرفهای او بازی با ضمیر ناخودآگاه انسان هاست نقطه دست نیافتنی!به مرور بعد از گذشت چند سال از آغاز حکومت ایستاتیس و دستیاران آشنایش فضای جامعه به سوی خفقان و تشنج پیش رفت...به مرور با نمایان شدن چهره واقعی دستگاه حاکمه گروههای مبارز زیر زمینی تشکیل شد که به خاطر بی تجربگی به سرعت هویتشان لو میرفت و دستگیر می شدند و به مجازات معروف چوب سار محکوم می شدند! چوب سار اینگونه بود که قربانی را به صورت وارونه در یک دشت از چوب آویزان می کردند و به حال خود رها میکردند تا او از گرسنگی بمیرد و یا طئمه لاشخور بشود , اینگونه بود که دیگر کسی یارای ایستادگی در مقابل فرستادگان خدا را نداشت زیرا اشتباه و لغزش در ذات خدای طلایی رنگ نبود!دودستگی در میان مردم موج میزد ,عده خدادار و گروهی دیگر بی ایمان,این دو می جنگیدند اما در نبردی نابرابر زیرا اسحله گرم در دستان حامیان ایستاتیس بود و اگر مخالف آنها از آب در میامدی به سادگی چوبسار میشدی!

بعد از گذشت 15 سال چرت نامه ای به نام قانون اساسی نوشته شد...دفتری که تنها برای توجیه رفتار بی منطق حکومت جبار نوشته شده بود و حتی 1 شهروند به آن درست عمل نمیکرد و کار به جایی رسیده بود که بزرگترین ناقض قانون همان قوه قانون گذار بود!ایستاتیس دیگر شخصا در کار مملکتی دخالت نمیکرد و به قول نزدیکانش غرق در دود و عیش و نوش خود بود و کار خلافتی را به همپیمانان واگذار کرده بود!آنها نیز به خاطر اندک شعور جامعه شناسی ای که داشتند سعی در تلطیف جو حاکم بر جامعه کردند و این آغاز سلسله مبارزاتی پرشور بود که همان جوانان برخواسته از خانه ما جرقه آن را زده بودند!

امروز در متن قانون اساسی میبینیم که دویدن در خیابان ممنوع , رانندگی با دو دست روی فرمان ممنوع , خنده از ته دل ممنوع , تفکر و خیال مخالف با ایستاتیس ممنوع , عاشق بودن ممنوع , کتاب خوانی غدقن , یک شکم سیر خوردن ممنوع , بستن در خانه ممنوع , پوشش به انتخاب خود ممنوع است!امروز به طور خلاصه از متن قانون ایستاتیسی اینگونه برداشت کردیم که :.... زندگی ممنوع....:در این لحظه من پسر اولین مبارز و مخالف ایستاتیس و خدای دروغینش در حالی که پدر و مادر و برادرم را در چوبسار از دست داده ام همچنان میجنگم همانند جوانان دیگری که از زندگی خود در راه بازگردانی شهر آدم گذشته اند و همچنان مبارزه میکنند تا بلکه روزی برسد که نادانایان حقایق را درک کنند و ما آزادی خود را بازیابیم! ممکن است من را هم بیابند و دیگر من ننویسم اما هستند یاران عاشقی که شهر خدا را ویران کنند!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ایده این داستان رو امشب از جوونی گرفتم که تو خیابون در حالی که با سرعت با اسکیت های خود می رانید از کنار خانواده ای گذشت و آنها او را آماج فحش و ناسزا قرار دادند که اینجا چه جای این ورزش است...دریغ از اینکه اگر اینجا نه پس کجا؟آیا جایی کاری وقتی کسی آزاد است؟
نوشته شده توسط بابک در 23:25 |  لینک ثابت   •