تبليغاتX
عصاره فشار و سکوت

2007/9/6

تولدی سیاه

سلام امروز به روایت تاریخ تولد من...یکی از زیبا ترین روزهای زندگی هر فرد...روزی که جهان به آدم تبریک میگه و جز لبخند و عشق چیزی پیرامونت نیست...به حسب اتفاق تولد برادر و پدرم هم همین روز(اتفاق عمدی البته) در نتیجه سراسر خونه آماده برگزاری مراسم جشن و دعوتی و کادو بازی و ازین برنامه ها هستن که در کمال ناباوری شب قبلش پیامکی رسید به این متن :
دیشب دوست عزیزت ا.ب را خاک کردیم,برای تسلی خاطر بازماندگان به [...] مراجعه کنید!زمان...! با تشکر ر.ب(برادرش)

اندکی بهت و حیرت وجودم رو گرفت ,داشتم با تلفن حرف میزدم خداحافظی کردم و پاسخ دادم که چی میگی این چرندیات چیه باز تو بچه شوخیت گرفت...که ناگاه موبایلم زنگ زد و صدای برادرش بود بغض کرده و از ته چاه میامد با شنیدن سلام تا ته قصه را خواندم اما باور نکردنی بود,دوست بیچاره در ساحل رامسر غرق شده بود!!!
به سمت مادرم دویدم و داستان را بازگو کردم چند ثانیه ای ما همدیگر را نگاه میکردیم بی آنکه عکس العملی از جانب کسی هویدا شود تا اینکه اشکهای مادرم پدیدار گشت!من هم روی زمین نشستم و لال شدم نه توان گریه بود و نه خنده, تماما بهت و تعجب!

امروز صبح در اولین مجلسشان حضور یافتیم در ابتدا همه با دیدن من هدف یک حمله احساسی شدید قرار می گرفتند و من هم همانقدر ضربه میخوردم...همه چیز آرام بود تا رسیدیم به پدرش...تا مرا دید آنچنان بغضش ترکید که صدایش هنوز در گوشم مانده.با دایی و پدر بزرگ هم روبوسی کردیم و نشستیم!صدای بلندگو که ساکت شد فریادهای زنی از طبقه پایین به گوش می رسید اندکی دقیق شدم و ناباورانه اسم خودم را لابه لای فریاد ها شنیدم...مادر بیچاره فریاد میزد [اسم من را] آنهم چه فریادهایی...!
تمام وجودم را فشار و اضطراب گرفته بود اما اشکی نمیامد تا که در حیاط آن صحنه دلخراش گریه مادر را دیدم!
خودش را میزد و میگفت و من قاتلم من با دست خودم پسرم را به کشتن دادم...بچه بیچارم و با دیدن من ناگاه زمانه تیر و تار شد...توان تفصیلی نوشتن اینجا را ندارو بقیه را بخوانید و حدس بزنید!

سابقه دوستی ما به 12 سال پیش بر میگردد زمانی که که ابتدا همسایه شدیم و سپس همکلاسی و بر حسب اتفاق در هر زمینه که من قوی بودم و یا علاقه داشتم او نیز حضوری مداوم داشت!
ما به زودی در کنار همکلاسی به دو هم تیمی در تیم فوتبال نیز بدل گشتیم و دیری نپایید که در زمینه بازی های کامپیوتری نیز یار غار من گشت!
به این ترتیب در دوران دبیرستان روزها در مدرسه باهم بودیم ظهرها در زمین ورزشی و عصر ها پای کامپیوتر!
من همه اینها را برای کنکور ترک کردم اما او ماند و یک سال از زندگی ماند!
این روزها همه منتظر نتیجه کنکور او بودند و شندیده ها حاکی ازین بود که به خاطر خانواده فرهنگیش به شدت امسال را خوانده بود که این حادثه پیش آمد!
در واقع در 80% خاطرات زندگی من نام این دوست حک شده اما در مابقی دیگر حک نخواهد شد!

زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست***هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود***صحنه پیوسته به جاست***خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!

امروز آنقدری اشک ریختم که دیگر یارای خوش بودن برای تولدم را نداشته باشم اما به زودی می نگارم که دیدم از مرگ چیست و چرا خوب است همه اینگونه بیاندیشیم!

بدرود
نوشته شده توسط بابک در 12:2 |  لینک ثابت   • 

2007/9/1

تکذیبیه

6 ماه تمام گذشت , جو آرام شد , عطش خوابید , احساس ساکن شد و عقل حاکم!
این توصیف دسته ایست که عاشق شده بودند آن هم از نوع افراطی اما با کلمات زیبا و به ظاهر منطقی!ما آنچنان دهان به گفتن واژگان زیبا گشوده بودیم که گویی سالها در طلب دانش روانشناسایی تجربه اندوخته بودیم!
خدا را شاکریم که گزیده افکار ما در این مکان بیتوته کرده اند و ما راهی برای انکار نادانی های خود نداریم و شاکریم که این نوشته های ما حاصل خرد جمعی بوده(نه از آن مدلی که قلعه نوعی انتخاب شد) و نه تراوشهای کودکانه یک ذهن منفرد و بیکار!به این ترتیب امروز با دریده شدن پرده های احساسات شاهد شکوفایی براهینی هستیم که گویی به تازگی سر از خاک بایر عقلمان در آورده اند!

امروز اینجا و با عرض شرمندگی تکذیب میکنیم آنچه من باب عشق و عشاق نگاریدیم زیرا به زبان ریاضی اثبات ما برگشت پذیر نبوده و لیکن حکم اثبات شده باطل است!ما فرضی را درست فرض کردیم که به زوایای درونی آن به دقت ننگریسته بودیم و اکنون با آشکار شدن هویت نفسانی خویش و تنی چند از نزدیکان دریافتیم که سخت در اشتباه بودیم!

عشق را علاقه شدید قلبی و احساسی منطق ناپذیر و بی هویت معرفی کردیم , او را ستودیم و گفتیم :
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم***که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
عشق را دلیل زندگی و عاشق را تنها تنها زنده واقعی خواندیم! چنان آن را پر و بال دادیم که خود در زیر سایه قبای بلندش از نور حقیقت بی نصیب ماندیم.

ما عشق را اسطوره ای فرض کردیم و پاک و آسمانی و بی غرض و خلاصه مجموعه ای از صفات ثبوتیه!
اما از آنجایی که بی هدف نمی نویسیم خواستیم برایش مصداقی در زندگیمان بیابیم و اینچنین روابط دوستانه خودمان با جنس مخالف را با معیارهای کنترل کیفیتی آن بسنجیم و هرطور شده برایش دلیلی بیابیم اما چه زود فراموش کردیم که کجا زندگی میکنیم و چگونه عمرمان سپری می شود,چه بی حساب گذشته سیاهمان را بازی ندادیم و چه بیخود نوجوانی تاریکمان را از یک طرف معادله خط زدیم!

ما نسل سومی ها , ما نسل جنگ ندیده تنها سایه شومی از چیزی به نام کودکی در ذهن داریم که امیدواریم هیچگاه به سراغمان نیاید وگرنه چند شبی خواب را به یغما می برد!

ما نسل مریض و روانی , نسلی که کوله باری از عقده های احساسی و جنسی و عاطفی را ناخواسته با خود حمل میکند دم از عشق می زنیم , دم از دوست داشتن می زنیم بی آنکه سرمان را که چون کبک در برف برده ایم بیرون آریم و با تلنگری به خویشتن ببینیم چه بی خاصیت عاشق شده ایم!
عشق که به تعریف جدیدم همان توجیه کردن روابط معمولی و به عبارتی لباس ضدضرب پوشاندن به رابطه می باشد چیزی جز ابداعی سود جویانه در جهت نیل به اهداف قلبیمان نمی باشد!

ما آنچنان در زیرزمین های احساسات حبس بوده ایم که اکنون با گشوده شدن در روابط آن را به قدری الهی فرض میکنیم که با زیبا ترین واژگان در پی آراستن آن می کوشیم!

عشق ما که با پایان دوره یکی نوبت بعدی فرا می رسد تفاوتی با احساس گرسنگی سگ ندارد!
عشق ما لوس بازی بی هدفیست که زاییده عمری تحقیر و در کل عصاره فشار و سکوتی نامتنهای می باشد!

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست***پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان***نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت***این عاشق دیرینه من خوابت هست؟
عاشقی را چنین باده شبگیر دهند***کافر عشق بود گر نشود باده پرست
هر چه کردند به پیمانه ما نوشیدیم***اگر از خمر بهشت بود وگر از باده مست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر***که ندارند جز این تحفه به ما روز الست

عشق از دیدگاه من :
هر گاه توانستید برای عشق خودتان را فدا کنید نام عاشق بر خود بگذارید در غیر این صورت مهر و محبت شما در همان سطحی است که گویی سگتان را نوازش میکنید و احساستان همان احساس گربه ایست که برای گوشت خودش را لوس میکند!
عشق از دیدگاه نامجو :
عشق اول فقط یه خاطره است ...عشق بعدی همانا فاجعه است...عشق همیشه در مراجعه است!
عشق از دیدگاه روانشناسی:
عشق احساسیست ناشی از نتیجه گیری از یک تصمیم عاقلانه که حداقل بالغ بر 500 ساعت مکالمه رو در رو بین طرفین و بعد از حصول اطمینان از درست بودن آن گرفته شده باشد!
--------------------------------------------------------------------------------
متاسفم که این همه واژه عربی استفاده کردم ناخواسته بود!
بزودی با سفرنامه برمیگردم!
نوشته شده توسط بابک در 22:55 |  لینک ثابت   •