عصاره فشار و سکوت
درد دل یک جوون خسته!
2007/12/7
ازدواج آسمانی آفت جوان ایرانی ؟؟؟
داشتم آهنگ عشق همیشه در مراجعه است نامجو رو گوش میکردم رسید به اون قسمتیش که میگه :
فاق کوتاه آفت لگن است...آفت جنگ نوع گلنگدن است...آفت مزرعه سه تن ملخ است...آفت عشق وصل یا بوسه است...
با خود بسی اندیشیدم که آفت زندگی کنونی ما جوانان چه میتواند باشد ؟
شما هم قبل از مطالعه ادامه متن خوب بیاندیشید و سیل خروشان کامنتهای خود را روانه کنید زیرا بدون شک این نوشته قسمت دومی خواهد داشت اکنون فقط چند جمله می نگاریم من باب ثبت عقاید!
هر زندگی ایرانی که گاها با تعدادی بچه همراه هست به دو سرنوشت دچار می شود که متاسفانه یکی از دیگری وحشتناک تر میباشد.واضح و مبرهن است که یا تا زمان فرا رسیدن مرگ یکی از طرفین زندگی ادامه دارد ویا در میانه راه یکی گود را ترک گفته و آواز طلاق می سراید...
هرچه فکر کردم اولی را مرگبار تر و زجر آور تر از دومی یافتم.زندگی با کیسه هایی پر از امید و آرزو آغاز می شود و به علتهایی که اگر بدانم خواهم گفت در کسری از سال از پای بست ویران می شود و دیگر تنها کالبد بی روح طرفین در خانه ای مشترک اکسیژن حرام میکند.قلبهای دو موجودی که عموما شدیدا خود را عاشق هم می نامیده اند آنچنان از کینه و سنگ دلی و تنفر پر می شود که حتی رد پای اندکی محبت را در هیچ گوشه خانه نمی توان یافت.مشاجره های طولانی مدت و نگاه های سرد و نعره های دلخراش همه و همه بیانگر اتفاقی واحد هستند : طلاق روانی !!!
همان دو کبوتر ذکر شده همچنان زیر همان سقف کذایی در حال امرار معاش می باشند اما واقعا اگر مشکلات جامعه برای زنان تنها و یا دشواری زیاد درآوردن نان شب برای زنها و یا حفظ آبرو و شخصیت اجتماعی و یا ترس از آینده ای تنها و از همه مهمتر واهمه از دورنمای زندگی بچه های طلاق نبود این دو کبوتر حتی یک دقیقه به ادامه زندگی مشترک خود ادامه می دادند ؟؟؟
از انجایی که نای نوشتن ندارم دلایل واضح را می نویسم و تمام داشته های ذهنی خودم + نظرات شما را در پست بعدی منعکس میکنم...
شاید بتوان به سادگی به نکات زیر اشاره کرد :
بی سوادی آشکار زوجین جهت اداره مناسب زندگی.
معیار ازدواج مبتنی بر کمیت و مادی گرایی
روش آشنایی وحشتناک قبل از ازدواج و روش منتهی شدن ان به ازدواج (خواستگاری)
فقر مادی و از آن مهمتر فقر فرهنگی
و از نظر من مهمترین دلیل همان دلیل اول است زیرا در ایران هیچ کدام از طرفین قبل از ازدواح تجربه هیچ رابطه مناسبی را نداشته اند و در نابلی تمام به سر می برند...مثل به فیلم عکاسی ای می ماند که مدتها در تاریکی مطلق نگاه داشته شود تا با اولین برخورد با نور شیرازه اش از هم می پاشد و نابود می شود!
دختران و پسران به ظاهر سالم تر و سر به زیر تر به مراتب بیشتر آماج حملات این تیپی خواهند بود!
ادامه دارد...
پ.ن۱: جدیدا از روزی که بدقت وبلاگ های دوستانم را می خوانم فهمیدم باید کوتاه نوشت هرچند سختر مفهوم برسد زیرا روزگاری نیست که کسی زمان و حوصله خواندن پست های ۱۰۰۰ کلمه ام را داشته باشد.
پ.ن۲:هرروزی این بلاگ را خواندید به این دید بنگرید که جوانی دانشجو در حال عقده گشایی می باشد به فکر رد نظرات کارشناسانه یک فلسفه دان لیبرال دموکرات غرب زده نباشید!
پ.ن ۳: این تقدیم به همه دانشجویان عزیز :
ای دست اویز بیگانه...آشوبگر...نااگاه فریب خورده...ای مخل امنیت اجتماع..شرور...جاسوس...
ای دانشجو روزت شدیدا مبارک !!!
فاق کوتاه آفت لگن است...آفت جنگ نوع گلنگدن است...آفت مزرعه سه تن ملخ است...آفت عشق وصل یا بوسه است...
با خود بسی اندیشیدم که آفت زندگی کنونی ما جوانان چه میتواند باشد ؟
شما هم قبل از مطالعه ادامه متن خوب بیاندیشید و سیل خروشان کامنتهای خود را روانه کنید زیرا بدون شک این نوشته قسمت دومی خواهد داشت اکنون فقط چند جمله می نگاریم من باب ثبت عقاید!
هر زندگی ایرانی که گاها با تعدادی بچه همراه هست به دو سرنوشت دچار می شود که متاسفانه یکی از دیگری وحشتناک تر میباشد.واضح و مبرهن است که یا تا زمان فرا رسیدن مرگ یکی از طرفین زندگی ادامه دارد ویا در میانه راه یکی گود را ترک گفته و آواز طلاق می سراید...
هرچه فکر کردم اولی را مرگبار تر و زجر آور تر از دومی یافتم.زندگی با کیسه هایی پر از امید و آرزو آغاز می شود و به علتهایی که اگر بدانم خواهم گفت در کسری از سال از پای بست ویران می شود و دیگر تنها کالبد بی روح طرفین در خانه ای مشترک اکسیژن حرام میکند.قلبهای دو موجودی که عموما شدیدا خود را عاشق هم می نامیده اند آنچنان از کینه و سنگ دلی و تنفر پر می شود که حتی رد پای اندکی محبت را در هیچ گوشه خانه نمی توان یافت.مشاجره های طولانی مدت و نگاه های سرد و نعره های دلخراش همه و همه بیانگر اتفاقی واحد هستند : طلاق روانی !!!
همان دو کبوتر ذکر شده همچنان زیر همان سقف کذایی در حال امرار معاش می باشند اما واقعا اگر مشکلات جامعه برای زنان تنها و یا دشواری زیاد درآوردن نان شب برای زنها و یا حفظ آبرو و شخصیت اجتماعی و یا ترس از آینده ای تنها و از همه مهمتر واهمه از دورنمای زندگی بچه های طلاق نبود این دو کبوتر حتی یک دقیقه به ادامه زندگی مشترک خود ادامه می دادند ؟؟؟
از انجایی که نای نوشتن ندارم دلایل واضح را می نویسم و تمام داشته های ذهنی خودم + نظرات شما را در پست بعدی منعکس میکنم...
شاید بتوان به سادگی به نکات زیر اشاره کرد :
بی سوادی آشکار زوجین جهت اداره مناسب زندگی.
معیار ازدواج مبتنی بر کمیت و مادی گرایی
روش آشنایی وحشتناک قبل از ازدواج و روش منتهی شدن ان به ازدواج (خواستگاری)
فقر مادی و از آن مهمتر فقر فرهنگی
و از نظر من مهمترین دلیل همان دلیل اول است زیرا در ایران هیچ کدام از طرفین قبل از ازدواح تجربه هیچ رابطه مناسبی را نداشته اند و در نابلی تمام به سر می برند...مثل به فیلم عکاسی ای می ماند که مدتها در تاریکی مطلق نگاه داشته شود تا با اولین برخورد با نور شیرازه اش از هم می پاشد و نابود می شود!
دختران و پسران به ظاهر سالم تر و سر به زیر تر به مراتب بیشتر آماج حملات این تیپی خواهند بود!
ادامه دارد...
پ.ن۱: جدیدا از روزی که بدقت وبلاگ های دوستانم را می خوانم فهمیدم باید کوتاه نوشت هرچند سختر مفهوم برسد زیرا روزگاری نیست که کسی زمان و حوصله خواندن پست های ۱۰۰۰ کلمه ام را داشته باشد.
پ.ن۲:هرروزی این بلاگ را خواندید به این دید بنگرید که جوانی دانشجو در حال عقده گشایی می باشد به فکر رد نظرات کارشناسانه یک فلسفه دان لیبرال دموکرات غرب زده نباشید!
پ.ن ۳: این تقدیم به همه دانشجویان عزیز :
ای دست اویز بیگانه...آشوبگر...نااگاه فریب خورده...ای مخل امنیت اجتماع..شرور...جاسوس...
ای دانشجو روزت شدیدا مبارک !!!
نوشته شده توسط بابک
در 23:26 | لینک ثابت
•
2007/11/30
عصاره فشار و سکوت
این روزهایی که میگذره شدیدا گرفتار اوضاع شلوغ و نابسامان زندگیمم.هر صبحی که شب میشه بعد از کلی استرس و ترس و دلهره بوده و خیلی های اون هم پاس داده شده به روز بعد.نهان هایی که بعد از مدتها آشکار میشن...آدمهایی که رنگ واقعی چهرشون رو بعد از یکسال یا بیشتر میبینی و دلت میشکنه به خاطر روزهایی که پیششون تلف کردی.دوست هاییت رو میبینی که مثل گربه شدن هر موقع به دردشون میخوری میان پیشت و تا کارشون تموم شد تو خونت میری×× و میرن.
ما تو جامعه ای زندگی میکنیم که دوست بودن جرم ....دوست داشتن کفر ...دوست داشته شدن جنایت!!
برای هر ذره رابطه ای باید از تیر نگاه و حرف هزاران انسان نفهم در بری وگرنه اگه یکیش بخوره تو سینت دیگه عشق و محبت کلا فراموشت میشه!
این وبلاگ از مرز ۳۰ پست گذشت...روزی که راهش انداختم (البته نیمه شب بود) با خودم گفتم باشد تا درد دلی کنیم و کسی نبیند و ما فقط گفته باشیم..به قول نامجو : بسی رنج بردیم در این سال سی که فقط رنج برده باشیم مررررررسی !!!
اما چرا باید رنج برده باشیم ؟ زندگی به این خوبی با این همه امکانات و دانشگاه چرا رنج ؟
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی××دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟
اما بعضی چیزهای ریز تو سن ما اونم تو شرایط اجتماعی و جبر جغرافیایی که ما توش بزرگ شدیم اونقدر بافر ذهنیمونو مشغول میکنن که تمام خوشی زندگی و مستی شراب رو می پرونه!
اینکه با همکلاسیات تو نمایشگاه باشی و یهو یه سری ادم ریشو بیان بهتون گیر بدن و کلی مدت در حال معذرت خواهی به جرم معاشرت در یک محیط عمومی باشی و اصلا اون به کنار به شخصیتت توهین بشه تا چند روز خماری خوشی پریده!
اگر با چند تا دختر تو کلاس در حال درس خوندن باشی و یک نگهبان بی سواد بیاد مثل زندانی ها بیرونت کنه و بعد بگه به شماها اعتمادی نیست درک میکنی که چرا باید از وضعیت زندگیت متنفر باشی!
با خودت میگی چرا من ایمان ندارم چون از بچگی بهم گفتن اگه ایمان داشته باشی میتونی جلو خواسته های بدنیت واستی...چرا هیچکی ایمان نداره...اگه اینا به زور میخوان ما رو با ایمان بکنن...چرا چرا ؟؟؟؟
چرا تمام قوی ذهنی یک جوون باید بکار گرفته بشه تا موقعیتی بیاب تا فقط محبت کنه تا دوست بداره...
نامجو :
چو طوفان سختی ز شاخه غم...گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من ان تک درختی که در پای طوفان نشسته..همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
اگر به خرد شدن شخصیتمون تو این کشور عادت کنیم این وضعیت هیچ وقت درست نمیشه و اگر عادت نکنیم همیشه از خرد شدندش در عذاب خواهیم بود...
پ.ن:وقتی ادم احساساتی میشه دیگه براش مهم نیشت پرمحتوا بنویشه یا نه فقط باید خالی کنه!
پ.ن۲:این اولین روزی بود بعد از ۹ماه که در یک روز ۲ بار نوشتم!
برای هر ذره رابطه ای باید از تیر نگاه و حرف هزاران انسان نفهم در بری وگرنه اگه یکیش بخوره تو سینت دیگه عشق و محبت کلا فراموشت میشه!
این وبلاگ از مرز ۳۰ پست گذشت...روزی که راهش انداختم (البته نیمه شب بود) با خودم گفتم باشد تا درد دلی کنیم و کسی نبیند و ما فقط گفته باشیم..به قول نامجو : بسی رنج بردیم در این سال سی که فقط رنج برده باشیم مررررررسی !!!
اما چرا باید رنج برده باشیم ؟ زندگی به این خوبی با این همه امکانات و دانشگاه چرا رنج ؟
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی××دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟
اما بعضی چیزهای ریز تو سن ما اونم تو شرایط اجتماعی و جبر جغرافیایی که ما توش بزرگ شدیم اونقدر بافر ذهنیمونو مشغول میکنن که تمام خوشی زندگی و مستی شراب رو می پرونه!
اینکه با همکلاسیات تو نمایشگاه باشی و یهو یه سری ادم ریشو بیان بهتون گیر بدن و کلی مدت در حال معذرت خواهی به جرم معاشرت در یک محیط عمومی باشی و اصلا اون به کنار به شخصیتت توهین بشه تا چند روز خماری خوشی پریده!
اگر با چند تا دختر تو کلاس در حال درس خوندن باشی و یک نگهبان بی سواد بیاد مثل زندانی ها بیرونت کنه و بعد بگه به شماها اعتمادی نیست درک میکنی که چرا باید از وضعیت زندگیت متنفر باشی!
با خودت میگی چرا من ایمان ندارم چون از بچگی بهم گفتن اگه ایمان داشته باشی میتونی جلو خواسته های بدنیت واستی...چرا هیچکی ایمان نداره...اگه اینا به زور میخوان ما رو با ایمان بکنن...چرا چرا ؟؟؟؟
چرا تمام قوی ذهنی یک جوون باید بکار گرفته بشه تا موقعیتی بیاب تا فقط محبت کنه تا دوست بداره...
نامجو :
چو طوفان سختی ز شاخه غم...گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من ان تک درختی که در پای طوفان نشسته..همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
اگر به خرد شدن شخصیتمون تو این کشور عادت کنیم این وضعیت هیچ وقت درست نمیشه و اگر عادت نکنیم همیشه از خرد شدندش در عذاب خواهیم بود...
پ.ن:وقتی ادم احساساتی میشه دیگه براش مهم نیشت پرمحتوا بنویشه یا نه فقط باید خالی کنه!
پ.ن۲:این اولین روزی بود بعد از ۹ماه که در یک روز ۲ بار نوشتم!
نوشته شده توسط بابک
در 15:37 | لینک ثابت
•
2007/11/30
خاتمی پاینده رئیس جمهور آینده
اون اویل پس از سفر خاتمی مشهد همش اینور اونور میگشتم دنبال کسایی که اونجا حاضر بوده باشن و نظرات شخصی خودشون رو بنویسن اما هیچکی رو پیدا نکردم...
من اون روز اونجا به صورت اتفاقی به عنوان عکاس ستاد سفر ایشون کارت نارنجی گرفتم و این به معنای گشوده شدن قفلهای انتظامات به روی من بود.این اتفاق میمون باعث شد که من تجربیاتی بکنم که شاید دیگه هیچ وقت تو زندگیم براشون فرصت نشه.در واقع به معنای واقعی من شانس رو اونجا حس کردم.مسخره ترین این تجربه ها دیدن خاتمی عزیز از فاصله ۲متری و سلام کردن بهش بود چیزی که الان دیگه برام هیجان نداره اما اونجا داشتم از خوشحالی میمردم.
۱ ساعت قبل از رسیده ایشون به سالن ما رسیدیم و هنوز نصف سالن خالی بود...با دیدن این صحنه به خودم گفتم یاد روزهای پر شور و شوق اصلاحات بخیر روزهایی که هرجا اسمی از خاتمی و حجاریان و ....میامد اونقدر جوون اونجا جمع میشد که جای سوزن انداختن نبود.اما امروز دیگه همه تحت تاثیر تبلیغات رسانه های جمعی علاقشون رو نسبت به خاتمی از دست دادند.به مرور افراد بیشتری آمدند و زمان گذشت تا با ۱ ساعت تاخیر بالاخره خبردار شدیم که خاتمی عزیز همون اطراف.یه نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم اوه اوه دیگه حتی یک نفر تو سالن جا نمیشه...انتظامات به شدت در حال کنترل جمعیت بودند و البته مردم هم واقعا کار بدی انجام نمی دادند.تا قبل از ورود خاتمی فضا فضای احساسی و امید و تپش و هیجان بود یعنی خیلی هامون باورمون نمیشد خاتمی داره تو یک همچین شرایط امنیتی نازلی میاد دیدن مردم.نکته خارق العاده مراسم این بود که حتی یک نفر آدم مسلح و لباس سبز بین حضار نبود و به قول مجری مراسم انتظامات سالن خود مردم سالن بودند و همون اندک کسانی که کاور سبز پوشیده بودن همه دانشجویان و کسانی بودند که علاقه وافری به سید محمد داشتند.همچنان همه با صداهای بلند شعار میدادند و پلاکاردهاشون رو به هم نشون میدادن.وقتی همه با هم یار دبستانی خوندیم تمام موهای تنم سیخ شد و گیج و مبهوت به هم سنام نگاه می کردم و تو دلم بلند داد میزدم مرگ بر دیکتاتور...
خاتمی بزرگ بالاخره وارد شد...من توی صف اول استقبال بهش خوش آمد گفتم و بعد هم پریدم از ملت عکس بگیرم که با تمام وجود فریاد میزدن و بالا و پایین می پریدن.خود خاتمی هم شدیدا احساساتی شده بود این کاملا از چهرش معلوم بود.
۲ ۳ نفر قبلش آمدن و چرت و پرت گفتن تا رسید به خودش.قبل از بسم الله چیزی گفت که من دوربین و رو هوا ول کردم و پریدم بالا...گفت : کاش امروز که عیده میشد به جای عکس این دانشجویان دربند خودشون بین ما بودند....این جمله مثل جرقه ای بود که یک انبار کاه رو اتیش زد...همه با تمام وجود فریاد مرگ بر دیکتاتور میزدن و واقعا فضای حماسی ای حاکم بود.
صحبتهای خاتمی رو کلا اینجا نمیگم چون تو خبرگذاری ها کامل ذکر شده...اما از نظر من هرچی دلش خواست گفت و البته منم اگه بدونم اون همه آدم پشتنم هرچی بخوام میگم.
بارها بین حرفهاش مردم بلند شعار میدادن و بنده خدا مجبور بود همه رو ساکت کنه حتی مجبور بود با دست بزنه رو میز جلوش!!!
آخرای حرفاش بود که یه عده از طرفداران دولت نهم با صور تابلو و ظاهر آشکار و قابل انتظار از حامیان دکتر وارد سالن شدند.در ابتدا کاری به کسی نداشتن اما به مرور قصد پیشرفت کردن و انتظامات هم جلوشون رو گرفت و مردم هم خودشون وارد صحنه شدند و تا جایی که من دیدم به مقدار کافی ضرب وشتم شدند که البته بیرون سالن با اتنظامات بی زبون حساب کردن :دی
خاتمی خداحافظی کرد و همگام با اون سرود ای ایران ای مرز پر گهر شروع به خوانده شدن کرد...همه سالن فریاد میزدن..خیلی ها دستهای همدیگه رو گرفته بودند همه با چشمهاشون به هم می گفتن برای آزادی باید متحد بشیم همه با هم...دانشجو...معلم...کارگر اتحاد اتحاد !!!به قدری فضا نوستالوژیک شده بود که من عملا داشتم اشک میریختم.شب خاطره انگیزی شد!
پ.ن : الان هم که دارم می نویسم دوباره همونقدر احساساتی شدم.
پ.ن۲:خیلی قسمتهای مراسم رو فاکتور گرفتم چون حدس زدم جاهای دیگه خونده باشین.
پ.ن۳:به جرات میتونم بگم هیچ سیاست مداری رو اندازه خاتمی دوست ندارم.
پ.ن۴:بی صبرانه منتظرم تا دوباره فرصتی بشه و جایی بتونم ببینمش!
پ.ن۵:اون شب دوبار نمود واقعی عشق رو حس کردم و هنوز طعم خوشش زیر زبونم!
پ.ن۶:از بهترین تجربیات اون شب آشنایی با خبرنگاران روزنامه ها و خبرگزاری های معتبر بود.
من اون روز اونجا به صورت اتفاقی به عنوان عکاس ستاد سفر ایشون کارت نارنجی گرفتم و این به معنای گشوده شدن قفلهای انتظامات به روی من بود.این اتفاق میمون باعث شد که من تجربیاتی بکنم که شاید دیگه هیچ وقت تو زندگیم براشون فرصت نشه.در واقع به معنای واقعی من شانس رو اونجا حس کردم.مسخره ترین این تجربه ها دیدن خاتمی عزیز از فاصله ۲متری و سلام کردن بهش بود چیزی که الان دیگه برام هیجان نداره اما اونجا داشتم از خوشحالی میمردم.
۱ ساعت قبل از رسیده ایشون به سالن ما رسیدیم و هنوز نصف سالن خالی بود...با دیدن این صحنه به خودم گفتم یاد روزهای پر شور و شوق اصلاحات بخیر روزهایی که هرجا اسمی از خاتمی و حجاریان و ....میامد اونقدر جوون اونجا جمع میشد که جای سوزن انداختن نبود.اما امروز دیگه همه تحت تاثیر تبلیغات رسانه های جمعی علاقشون رو نسبت به خاتمی از دست دادند.به مرور افراد بیشتری آمدند و زمان گذشت تا با ۱ ساعت تاخیر بالاخره خبردار شدیم که خاتمی عزیز همون اطراف.یه نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم اوه اوه دیگه حتی یک نفر تو سالن جا نمیشه...انتظامات به شدت در حال کنترل جمعیت بودند و البته مردم هم واقعا کار بدی انجام نمی دادند.تا قبل از ورود خاتمی فضا فضای احساسی و امید و تپش و هیجان بود یعنی خیلی هامون باورمون نمیشد خاتمی داره تو یک همچین شرایط امنیتی نازلی میاد دیدن مردم.نکته خارق العاده مراسم این بود که حتی یک نفر آدم مسلح و لباس سبز بین حضار نبود و به قول مجری مراسم انتظامات سالن خود مردم سالن بودند و همون اندک کسانی که کاور سبز پوشیده بودن همه دانشجویان و کسانی بودند که علاقه وافری به سید محمد داشتند.همچنان همه با صداهای بلند شعار میدادند و پلاکاردهاشون رو به هم نشون میدادن.وقتی همه با هم یار دبستانی خوندیم تمام موهای تنم سیخ شد و گیج و مبهوت به هم سنام نگاه می کردم و تو دلم بلند داد میزدم مرگ بر دیکتاتور...
خاتمی بزرگ بالاخره وارد شد...من توی صف اول استقبال بهش خوش آمد گفتم و بعد هم پریدم از ملت عکس بگیرم که با تمام وجود فریاد میزدن و بالا و پایین می پریدن.خود خاتمی هم شدیدا احساساتی شده بود این کاملا از چهرش معلوم بود.
۲ ۳ نفر قبلش آمدن و چرت و پرت گفتن تا رسید به خودش.قبل از بسم الله چیزی گفت که من دوربین و رو هوا ول کردم و پریدم بالا...گفت : کاش امروز که عیده میشد به جای عکس این دانشجویان دربند خودشون بین ما بودند....این جمله مثل جرقه ای بود که یک انبار کاه رو اتیش زد...همه با تمام وجود فریاد مرگ بر دیکتاتور میزدن و واقعا فضای حماسی ای حاکم بود.
صحبتهای خاتمی رو کلا اینجا نمیگم چون تو خبرگذاری ها کامل ذکر شده...اما از نظر من هرچی دلش خواست گفت و البته منم اگه بدونم اون همه آدم پشتنم هرچی بخوام میگم.
بارها بین حرفهاش مردم بلند شعار میدادن و بنده خدا مجبور بود همه رو ساکت کنه حتی مجبور بود با دست بزنه رو میز جلوش!!!
آخرای حرفاش بود که یه عده از طرفداران دولت نهم با صور تابلو و ظاهر آشکار و قابل انتظار از حامیان دکتر وارد سالن شدند.در ابتدا کاری به کسی نداشتن اما به مرور قصد پیشرفت کردن و انتظامات هم جلوشون رو گرفت و مردم هم خودشون وارد صحنه شدند و تا جایی که من دیدم به مقدار کافی ضرب وشتم شدند که البته بیرون سالن با اتنظامات بی زبون حساب کردن :دی
خاتمی خداحافظی کرد و همگام با اون سرود ای ایران ای مرز پر گهر شروع به خوانده شدن کرد...همه سالن فریاد میزدن..خیلی ها دستهای همدیگه رو گرفته بودند همه با چشمهاشون به هم می گفتن برای آزادی باید متحد بشیم همه با هم...دانشجو...معلم...کارگر اتحاد اتحاد !!!به قدری فضا نوستالوژیک شده بود که من عملا داشتم اشک میریختم.شب خاطره انگیزی شد!
پ.ن : الان هم که دارم می نویسم دوباره همونقدر احساساتی شدم.
پ.ن۲:خیلی قسمتهای مراسم رو فاکتور گرفتم چون حدس زدم جاهای دیگه خونده باشین.
پ.ن۳:به جرات میتونم بگم هیچ سیاست مداری رو اندازه خاتمی دوست ندارم.
پ.ن۴:بی صبرانه منتظرم تا دوباره فرصتی بشه و جایی بتونم ببینمش!
پ.ن۵:اون شب دوبار نمود واقعی عشق رو حس کردم و هنوز طعم خوشش زیر زبونم!
پ.ن۶:از بهترین تجربیات اون شب آشنایی با خبرنگاران روزنامه ها و خبرگزاری های معتبر بود.
نوشته شده توسط بابک
در 15:5 | لینک ثابت
•
