تبليغاتX
عصاره فشار و سکوت

2007/12/31

شهر خدا (۴) بازخورد گناه

گر تا الان هیچ کدوم از سری ماجراهای شهر خدا رو نخوندین ازین سه لینک استفاده کنین تا در جریان ماجرا قرار بگیرین: قسمت اول , قسمت دوم , قسمت سوم

چند سال سیاه دیگر نیز گذشت اما خفقان اجازه بلند شدن هیچ صدایی را نمی دهد در نتیجه اتفاقات زیادی در حال رخ دادن نیست.من دست چپ خود را به جرم نگاریدن از دست دادم هرچند هیچ مدرکی برای اثبات این ادعا به جز دگر اندیش پدرمادرم نداشتند اما سگ استدلال نمی فهمد ,قلم دید گاز گرفت و برد پیش رئیسش !
دوستانیم که به بیرون از شهر سفر کرده اند از زیبایی ها و پیشرفتهای آن دیار رویایی برایمان نقل میکنند از چیزی به نام آزادی , از احساسی به نام رهایی می نویسند و می خوانند.کاش می توانستم یکبار هم که شده نامه ای به این جانشین ناخلف ایستاتیس بنویسم و از اوضاع اسف بار شهرم انتقاد کنم اما کسی مرا به خاطر اینکار چوبسار نکند…شنیدم که در دیار دور اینچیزا رایج است!!

هرچه فکر میکنم میبینم که اشتباهات نسل پدرو مادر من یکی دوتا نبوده که ما امروز پی جبران انها بدویم.در ان روزهای اول تحول جامعه و حکمرانی ایستاتیس آنچنان شمار تولید مثل بالا گرفته بود و حکم بی خرد مشتاقانه از آن استقبال می کرد که گویی قبل از آن چیزی ممنوع بوده و به ناگه آزاد گشته که آن نسل نادان اینگونه زاد و ولد میکنند.آن کودکان اکنون بزرگ شده اند و خیلی از انها برای خود فرزندانی دارند.گنجایش شهر آدم بسیار محدود شده طوری که برای خواندن یک کتاب باید ۱ ماه در انتظار باشی , برای حمام رفتن ۱ هفته , برای مدرسه رفتن ۲ سال!! در کوچه های شهر ما حتی دیگر جای راه رفتن نیست , دیگر مانند قبل کاه و یونجه به هر اندازه که خواسته باشی در دسترس نیست بلکه فقط روزهای تعطیل آن هم به قصد دیدن سخنرانی ایستاتیس دوم می توانی سهمیه مال خود را دریافت کنی.

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که چرا ما با شهر های دیگر مراوده نداریم؟چرا از انها پول در نمیاوریم؟چرا از انها دانش نمی آموزیم؟
یک روز جمعه در پای صحبتهای ایستاتیس دوم همین سوالات را از او پرسیدم,او جواب عجیبی داد که حقیقتا درکش برایم ممکن نیست: “تمام شهرهای اطراف ما حقانیت خدای ما (همان بت طلایی) را نفی میکنند و به چیزهای باطل دیگری ایمان دارند که بر ما پرواضح است آنچیزها زاییده تخیلات آنهاست و هدفی جز گمراه کردن مردم به قصد حکومت بر آنها را در سر نمی پرورانند.بدین ترتیب ما حاضر به مراوده با بلاد جهل و تاریکی نیستیم زیرا نخواهیم توانست ۳شنبه عصرها جواب خدای خودمان را بدهیم.ما با مدد گرفتن از بت بزرگ به پیشرفتهایی عظیم خواهیم رسید طوری که آنها مجبور شوند از ما کمک بگیرند.”

هرچه بیشتر فکر میکردم بیشتر گیج می شدم که آخر چرا ما باید سالها در فشار و تحریم و زجر باشیم فقط به خاطر اینکه آنها با تفکرات ما همسو نیستند؟در جلسات شبانه ای که با دوستانم گذاشتیم نتیجه ای جالب بدست امد : “با ورود علم و دانش شهرهای همسایه به شهر ما مردم به مرور معنای آزادی و لذت رهایی را درک خواهند کرد و بدین ترتیب کار ظلم کردن به مردم توسط رژیم حاکمه چند برابر سختتر خواهد شد زیرا مردم نادان به سان گوسفندانی می مانند که جهت حرکت خود را با یک چوب که بر پشتشان بزنی تغییر می دهند”.
تازه می فهمم چرا مرتبه های عبادت به خدا جدیدا دوبرابر شده است.یعنی اینروز ها همه موظف هستند هر یکساعت یکبار کار را رها کرده و به محل اجتماع عمومی شهر بروند تا یک ساعت در انجا مراسم داشته باشیم.تازه درک میکنم عقب ماندگی کشور چه سودهایی برای ایستاتیس بی خرد دارد.

دوستی که از جنوب آمده بود می گفت در ان دیار دختران و پسران همدیگر را میبینند و با هم صحبت میکنند…من خیلی درک نمیکنم که چه حسی دارد اینکار زیرا تاکنون هیچ گاه اینکار را تجربه نکرده ام.اینجا خانه هایی تعبیه شده که افراد به انجا می روند چند شب را می مانند.من نمیدانم آن شبها چکار میکنند اما می دانم ماهها بعد موقع تولد یک بچه که می رسد یک مرد را که آن شب در آن خانه باشد می گزینند و به همراه زنی که بچه دارد به عنوان یک خانواده به یک خانه می فرستند.هرکدام از مرد و زن که قصد ترک زندگی را داشته باشد توسط زوجه خود چوبسار می شود…من هیچگاه جرات نکردم به ان خانه بروم!!!

آیا ما اکنون در حال پرداختن هزینه های گزاف اشتباه پدر مادرمان هستیم ؟اگر اینطور است چه کنیم تا فرزندان ما مجبور به تحمل فشارهایی ناشی از اشتباهات ما نباشند ؟

پ.ن۱:خیلی از اسامی مربوط به سری های قبل داشتان است اگر کمی گنگ به نظرتان رسید حتما گذشته را از یاد برده اید.
پ.ن۲:به فکر به مسائلی دیگر نوشتن را آغاز کردم اما کلا مطالبی نامربوط نوشتم نمیدانم چرا !
پ.ن۳: حالم از دیشب همچنان دگرگون است هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر به بن بست می رسم!
پ.ن۴:یادم رفت در داستان یاداور شوم که امروزه انسانیت و عشق و دگردوستی بوی ادرار مانده خوک        می دهد!!
پ.ن ۵ : نمیدانم این داستان چند قسمت است و آیا اصلا پایانی دارد یا خیر...
پ.ن۶: به شدت دلم برای یک چیزی تنگ شده طوری که از صبح دقیقا مثل معتاد ها دور خودم می پیچم و احساس میکنم از یه چیزی بشدت کلافه ام !!
نوشته شده توسط بابک در 18:42 |  لینک ثابت   • 

2007/12/28

آسایش روانی کجایی کجایی‌؟؟

این پست رو که نه بلکه یه پستی نزدیک به این رو ۲ ماه پیش زدم و بعد هم سریع پاکش کردم چون اون موقع خواستم یه بار دیگه به باور برسم...هنوزم نرسیدم اما امشب احساس میکنم دردش رو... تو جامعه ای که یک لحظه عشق ورزیدن جرمه...یک بوسه معادل اعدام...یکبار تو خیابون با دختر دیده شدن برای یک عمر شرمندگی کافیه و از طرفی تمام دوستی ها از دید تمام بزرگتر ها مخفی نگه داشته میشه فقط و فقط یک معضل خیلی بیداد میکنه و اون چیزی نیست جز برهم خوردن آسایش روانی جوانان!! جوونایی که یا هیچ وقت از ترس یکی از اتفاقات فوق با جنس مخالفشون دوست نمیشن و یا اگه شدن مدام در ترس و دلهره رابطه نامشروعی رو تجربه میکنند که هر شبش خواب گیر افتادن روز بعد رو می بینن. تو این فضا یک بیماری مضمن دیگه هم رشد میکنه و اون بی صداقتی بسیار بسیار زیاد طرفین در پیشبرد دوستیشون...وقتی آب نیست که بنوشی تا ذره ای تشنگیت رفع بشه مجبوری به هرچیز شبیه آب اکتفا کنی هرچند از بوی گندش نتونی بخوریش اما مجبوری...تو این شرایط اگر آب گیرت بیاد دو دستی می چسبیش و به تمام دنیای دور و برت دروغ میگی حتی برای خود آب هم فیلم بازی میکنی تا یه موقع از دستت بخار نشه و اینا همه برا اینکه یک جرعه آب بنوشی هرچند در همان خفقان و فشار ذکر شده!! عشق و دوستی هایی که جوانان بی زبان این مملکت روزانه تجربه میکنند نیز مثال همان مثل بالاست.هر طرف زوج مفلوک روبرو را به مثال جرعه آبی نایاب دودستی می چسبد و با انکه ممکن است خیلی آب پاکیزه و مطلوبی نباشد آنچنان مدح ها در گوش قطرات می خواند که اگر ادرار باشد باور می کند که آب نیلگون خلیج فارس است.دو دوست به ظاهر معمولی آنقدر دوستت دارم در میان جملات هرز خود می گنجانند که طرف مقابل حتی اندکی خیال دروغ بودن را از ذهن خود خارج میکند و با تمام وجود با هر بار شنیدن آن به معراجی چند دقیقه ای می رود... حال فرض کنید دمی گذشته و وقت خوردن آب شده و دیگر زیاد مهم نیست که بخار شود یا بماند چونکه تا لحظاتی دیگر طعمه گرگ خواهد شد.شما استفاده ابزاری شده اید یعنی محبتتان به هدر رفته...آبرویتان به بازی گرفته شده...بدنتان مورد استفاده قرار گرفته...همه در حالتی که وقت خورده شدن شما توسط دندانهای تیز این عاشق مهربان و دوست داشتنی فرا رسیده است.انکسی که تا دیشب فریاد دوستت دارم سر میداد بعد از بیدار شدن ته دلش احساس یکنواختی زندگی می کند و در پی جستجو برای جرعه آبی تازه ابتدا دخل شما را می آورد سپس به دستشویی رفته و شما را کلا از بدنش به جایی غیر قابل بازگشت انتقال می دهد.آری رابطه عشقی ایرانی به همین بی مفهومیست...این باور من نیست این احساس طغیان کرده امشب من است. ای کاش ای کاش ای کاش داوری داوری داوری در کار بود... کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود... جامعه بیمار --> مردم بیمار --> رفتارهای بیماری زا --> آلوده کردن نسل بعد --> سالها فشار و سکوت

 پ.ن۱:نیلگون بودن خلیج دوست داشتنی فارس رو پارسال دیدم از بالا و دوستش داشتم مثل بندر کنارش که دوستش دارم !
 پ.ن۲: گاهی یک دوستت دارم محکم آنچنان احساس عدم اطمینان در وجودت به وجود میاره که ساعتها ضربان قلبت مثل ضربان قلب آهویی میشه که میدونه تا لحظاتی دیگه طعمه شیر میشه !
پ.ن۳: این پست در ادامه پست قبلی بود اما چون حالم اصلا خوب نبود نفهمیدم چی نوشتم !
پ.ن۴:سالهاست خوشحالم که من به عنوان قشر روشنفکر جامعه از ضربات روانی این وضعیت درامانم اما تازگی ها فهمیدم من بیشتر از همه اطرافم آسیب دیده ام !
پ.ن۵: ترس باعث میشه آدم همیشه همه چیزش رو اطمینان باشه...اگه آدم شک کنه که یکی رو دوست داره یا یکی آدم رو دوست داره وقتی به اطمینان برسی زندگیت خیلی زیباتررررر میشه ! پ.ن۶:دلم شدیدا هوای ادامه شهرخدا رو کرده به زودی با ادامه داستان بر میگردم قول میدم !!
نوشته شده توسط بابک در 23:46 |  لینک ثابت   •