2008/5/16
تضاد ، انفعال ، ترجیح
موهبت های نظام آموزشی فعلی
همه ما فرزندان یک سیستم منسجم آموزشی هستیم که ما را بسان کودکانی ابتدایی از مادرانمان دریافت کرد و سپس با راهنمایی کردن ما به مرور ما را به مرحله دبیرستان رساند.امروز که با هم مینویسیم و می خوانیم دیگر با آن نظام سابق سر و کار نداریم بلکه سیستمی جدید با ظرفیت های بیشتر و تاثیرگذاری به مراتب عمیق تر در حال تربیت ما می باشد.
روزهای میانترم سخت نزدیک است و ناباورانه این ترم هم به طور فجیعی از غافله درس و دانشگاه عقب ماندم(شما هم مثل من ماندید پس خنده خود را متوقف کنید).هرچند همین قبل از عید بود که به سبب ترس و لرز ناشی از پایان ترم های ترم قبل با خودم و خدا و خانواده و ... عهد بستم ترم آینده کمربند همت را مقادیری قرص تر خواهم بست و با اشتیاق قدم در وادی دانش جویی خواهم نهاد.اما دریغا که اکنون جز حاله ای آرزو چیزی از آن کمربند نمی بینم.
وقتی اندکی هوشیارانه به این مساله دقیق می شوم متوجه یک ناکارامدی واضح از یک سیستم قدیمی و فرسوده می شوم.نظامی که سالهاست بر همان مبناهای قبلی استوار است و ما همانند پیکان آنقدر تولید می شویم تا آلودگی محیط زیست به حد انفجار برسد و دست اندرکاران به فکر سیستمی مادام العمر بیافتند.
ضعف های شخصیتی و میزان علایق عموم دانشجویان برای درس خواندن را با چند فاکتور مهم که در دوران تحصیل آنها از پیش دبستانی تا دانشگاه دخیل بوده می توان توجیه نمود.آمار ارائه شده در زیر تنها برای اطلاع یافتن شما بیان می شوند و نگارنده تحلیل و نتیجه گیری را به عهده شعور بیدار خواننده می گذارد :
۱)ترجیح جنسیتی :
با توجه به تاثیرات بسیار عمیق نمایان کردن ترجیح جنسیتی توسط نظامی که افرادی را از کودکی پرورش می دهد و می تواند به راحتی اطلاعاتی را در ناخودآگاه آنها ثبت کند ، برآن شدم تا این فاکتور را به صورت مشروح بررسی کنم !
جالب است بدانید از مجموع تمام عکسهای کتابهای درسی تنها در ۵٪ آنها بیش از سه زن حضور دارند در حالی که در ۵۰٪ آنها حداقل یک مرد حضور دارد.این می تواند حضور مرد به عنوان جنسیت تاثیر گذار در فعالیت های اجتماعی را به خواننده بقبولاند.از آن جالب تر از مجموع ۱۹۲۵ تصاویری با بیش از ۱ نفر تنها در ۱۵٪ آنها زنان حضور دارند.به واقع حضور مردان حدود ۶ برابر بیشتر می باشد.
این مساله تنها به تصاویر خاتمه نمی یابد بلکه تنها ۴٪ از نوشته های کل کتابهای درسی دست نبشته های زنان است و مجموعا ۷٪ شخصیتهای توصیف شده از میان زنان انتخاب شده اند.
آیا براستی زنان در طول تاریخ تا این حد مهجور بوده اند و توانایی ابراز وجود نداشته اند که حضور نبشته های انان در کتاب های درسی ما ۲۵ برابر کمتر از مردان باشد؟
در گفتمان کتاب های درسی زن به دنیا آمدن به معنای برخوردار شدن از جایگاه متفاوتی نسبت به مرد و فرودستی او در حوزه های زندگی اجتماعی اوست.نوعی ایدئولوژی جنسیتی آشکارا می کوشد تفاوت میان مرد و زن را در همه حوزه های اصلی زندگی اجتماعی و فردی مشروع جلوه دهد.
۲)استاد مداری :
تصوری که از مجموعه معلم و شاگرد در ذهن تمام دانش پژوهان کشور ما نقش بسته تصویری بسیار یک طرفه است.بدین معنا که همواره ما خودمان را در مقام افرادی بدون قابلیت خودآموزی می دانیم و منتظریم که معلم (استاد) دانش بی کران خود را اندک اندک در اختیار ما بگذارد.این در حالیست که هنوز روی جلد کتابهای قلمچی را به خاطر داریم که نوشته بود دانش بشری به چه سرعتی و به صورت نمایی در حال رشد است و موفق کسی می باشد که توان خودآموزی داشته باشد.
اما رویکرد استاد گرا و معلم مدار در کل دوران تحصیل قدرت شکوفایی و نواوری(!) را طوری از دانش پژوهان گرفته و آنان را به افرادی منفعل تبدیل کرده که دیگر با هیچ ابزار تشویقی توان انگیزش این نسل نیست.
با اندکی اغماض تمام اساتید ما از ابتدای دوران تحصیل به محض ورود به کلاس شروع به تدریس می کردند و ما همواره در نقش نگارنده هایی بودیم که درس را برای روزی که شاید خوانده شود می نوشته ایم!همواره گفته اند که درس هر روز را باید همان روز خواند اما هیچ کس اشاره نکرده که چرا استاد تنها منبع معتبر علمی معرفی شده و جزوه وی برای آموختن درس کافی است!!
پ.ن:این
مقاله را قبلا نوشته بودم اما اصلاح
روزنامه ای شد !
2008/5/9
ماجراهای من و چارت درسیم (۲)
اواسط تابستان سال ۸۵ بود که خبردار شدیم موسسه آموزش عالی سجاد در حرکتی انقلابی اقدام به افزودن رشته مهندسی فناوری اطلاعات به جمع رشته های قابل انتخاب خود کرده است.ناگریز تفحسی هرچند سطحی را اغاز نموده و از همان اندک آشنایان و دوستانی که سجاد را می شناختند نکات جالبی راجع به این موسسه شنیدیم.همه بدون هیچ شک و واهمه ای اذعان می داشتند که گروه برق موسسه در سطح بسیار بالایی در حال فعالیت می باشد و همچنین گروه صنایع با بهره گیری از اساتید مجرب و شناخته شده منطقه بدون رقیب از خر مراد(!) سواری میگیرد.اینها هرچند در مقام دلگرمی بسیار کارا بودند اما توصیفاتی که از گروه کامپیوتر شد همچون آب سردی بر بدن داغ و ذوق زده ما ریخته شد.نبود حتی یک نفر با مدرک بالاتر از کارشناسی ارشد و تقسیم شدن تمامی دروس ارائه شده مابین ۴ ۵ استاد ثابت حداقل از دور نمای زیبایی از وضعیت آینده ما را مصور به تصویر نمی کشید.
یکسالی بود که دانشگاه آزاد مشهد رشته مهندسی فناوری اطلاعات را آورده بود لذا م خیال می کردیم میشود از اساتید انها حداقل برای مدت محدود بهره برد و زیاد جای نگرانی نیست.اما در همان ترم اول انچنان ضد حالی بر ما تحمیل گردید که خیال هرگونه استاد متخصص IT را از مخیله ما خارج کرد.هنوز کاملا یادم است آن سه واحدی مبانی فناوری اطلاعات که ۱ ماه اول آن به تدریس نحوه عملکرد پرینتر و مانیتور و حداکثر دمای کیس گذشت و مابقی به کنفرانس های نامربوط و بی بازده دوستانمان که تمام ساعت هرجلسه را پر میکرد.
در آن روزهای نخستین از سال بالاتر ها مدام می شنیدیم که :”همواره بیشترین مشکلات و ناهنجاری ها برای ورودی های اول یک رشته می باشد”. اما ما با سینه ستبر پاسخ می دادیم که :”مشکل از آن ورودی اول های سابق بوده که توانایی ستاندن حق خود را نداشته اند ، ما فرق میکنیم”.شاید آن روزها خیلی متوجه نبودیم وقتی استاد غیر متخصص درس را ارائه دهد و در میانه ترم متوجه این مساله شویم دیگر کاری از دستمان بر نمی آید...
چند ترمی گذشت و فعلا خبری از درسهای تخصصی ما نبود به جز درس مدیریت که ناگهان از ترم پنجم به ترم دوم منتقل شد و ما از کل آن فقط اسم نویسنده کتاب را به خاطر داریم.اما اوایل تابستان بود که یک اتفاق بسیار جالب رخ داد.داستان ازین قرار است که در چارت درسی ما یک درس شاهراه وجود دارد که پیش نیاز ۱۲ واحد درسی دیگر است و آن درس ساختمان داده ها نام دارد.پیش نیاز این درس ریاضیات گسسته بود.عده از دانشجویان به خاطر اینکه برنامه سازی پیشرفته پیش نیاز هیچ درسی نبوده آن را در ترم دو پاس نکرده و آماده بودند تا در کنار ساختمان داده ها در ترم سوم که بار درسی به نسبت سبک تری داریم آن را بگذرانند.ناگهان در میانه های تابستان چارت جدیدی از فناوری اطلاعات روی وب سایت موسسه قرار گرفت و در آن در عین ناباوری برنامه سازی پیشرفته به جمع پیش نیازهای ساختمان داده ها اضافه شده بود.مدیر گروه محترم به این نتیجه رسیده بودند که این تغییر بنیادی بسیار ضروری می باشد و دستور تغییر دادن چارت را صادر کرده بودند.دو معضل جداگانه پدید آمد : اول اینکه گروه محترم کامپیوتر چرا بعد از گذشت یکسال متوجه این ضعف بزرگ چارت شده بودند ؟آیا هیچ وقت قبل از آن حتی یکبار نیم نگاهی به چارت ما انداخته بودند ؟
دوم اینکه تعدادی زیادی از دوستانمان به ناگاه ترمی را پیش رو داشتند که در بهترین حالت شش واحد درس تخصصی در اختیارشان بود زیرا ۱۲ واحد دیگر را به سبب نگذراندن ساختمان داده ها نمی توانستند انتخاب کنند!
اما عجله نکنید این تازه شروع داستان است.از امروز به بعد اعتراض های شدید این دانشجویان آغاز شد اما ما فیلم را تند میکنیم و می رسیم به ابتدای ترم بعد...
گروه کامپیوتر به منظور یاری رساندن به این دوستان مصیبت دیده چند واکنش جالب از خود بروز داد که با در نظر گرفتن نیت خیر آنها جهت کمک به آسیب دیدگان قابلیت های زید الوصف چارت درسی IT را نیز نمایان می کند :
۱)درس گرافیک کامپیوتری را به صورت هم نیاز با ساختمان داده ها ارائه داد!
۲)درس اقتصاد مهندسی را از ترم شش به ترم چهار منتقل کرد !
۳)درس مدیریت کنترل پروژه های فناوری اطلاعات را از ترم شش به ترم چهار منتقل کرد!
۴)درس شبیه سازی کامپیوتری را به صورت واحد اختیاری در اختیار دانشجویان گذاشت!
۵)درس شبیه سازی که ارائه شد متوجه شدند پیش نیازش ساختمان داده هاست !
۶)حتی یکنفر درس شبیه سازی را انتخاب نکرد !
فرض استقرا : ۱)ما مدار ۱و مدار ۲ و مدار منطقی را نداریم اما قبل آنان مبانی الکترونیک دیجیتال داریم!
۲)ما ذخیره و بازیابی نداریم اما طراحی پایگاه داده داریم !
۳)ما زبان ماشین نداریم اما معماری کامپیوتر داریم !
۴)ما ریاضی ۲ و معادلات داریم اما انگار نداریم !
نتیجه گیری استقرایی : هر درسی در هر ترمی بدون توجه به پیش نیاز/هم نیازی آن و یا هر فاکتور دیگری می تواند ارائه شود!
نتیجه گیری استنتاجی: پیش نیازی/هم نیازی هر درسی در هر موقع دوران تحصیل ممکن است ناگهان تغییر کند!
نتیجه گیری عملی : هیچ درسی در عمل به پیش نیاز/هم نیاز خود وابستگی علمی ندارد !
نتیجه گیری آرمان گرایانه : ما خیلی درسهای اختیاری رویایی داریم که حتما ارائه می شوند!!
نتیجه گیری مهندسی : کاشکی روزی برسد که اعضای هیات علمی و منشی گروه کامپیتر متوجه شوند که رشته ما مهندسی فناوری اطلاعات است و نه کاردانی IT !!!
نتیجه گیری انقلابی : ما به رسم تمام دانشگاه های معتبر دنیا نیازمند یک گروه IT مستقل هستیم!!
نتیجه گیری منطقی: از آنجایی که موسسه هیچ اتاقی جهت اختصاص به گروه IT نخواهد داشت ما پیشاپیش تقاضای خود را پس میگیریم!
نتیجه گیری احتیاطی : از آنجایی که ممکن است مدیرگروه آینده مان هم نداند ما کارشناسی هستیم یا کاردانی از دادن پیشنهاد بالا اکیدا عذرخواهی میکنیم !
نتیجه گیری واقع گرایانه : با درک امکانات موسسه ما دیگر تقاضا نمی کنیم که سایت اینترنت جدا(یا غیر جدا با تخفیف) به ما واگذار کنید زیرا شاید روزی روزگاری گذرمان به اینترنت افتاد.
پ.ن: این همان نوشته قبلی است که ویرایش روزنامه ای شده !
پ.ن۲:خدا لعنت کند شهروند را که نون و آب را از ما گرفته !
2008/5/2
داستان توقیف روزنامم
ما را به رندی افسانه کردند
من به تازگی سردبیر شده بودم اما در همین مدت کم عمیقا به مجموعه ای که در آن فعالیت می کردم احساس تعلق خاطر داشتم طوری که با شنیدن جواب دوستم تا دقایقی فقط لبخند میزدم.تبسمی که فقط نشان ناتوانی من در هضم این اتفاق بود.آری روز از نو رسما توقیف شده بود...
در ادامه مسیر باقی مانده تا دانشگاه بارها و بارها این اتفاق را در ذهن لاغرم نشخوار کردم اما گویی به راستی خنگ شده بودم و توان درک عمق فاجعه را نداشتم.به سرعت با ورودم به دانشگاه سراغ بقیه بچه های روزنامه را گرفتم و دیری نپایید که نامه توقیف را دیدم.همچون آب سردی بر بدن داغ و پرهیجانم تمام نیروی صبحگاهی را از من به تاراج برد.سریعا دوباره روزنامه را برداشتم و اینبار عمیقتر مطالب را خواندم،اما دیگر چیزی عوض نمی شد.احساس میکردم دشمن پدرم را به اسارت گرفته و من فقط میتوانم در تنهایی خودم فریاد بزنم و ناله کنم و ...فکر کنم،آری باید فکر کرد.
در کمتر از چند ساعت اعضای قدیمی و جدید شورای سیاست گذاری روزنامه در اتاق ۲۰۴ جمع شدیم و بارش فکری برای خروج از بحران را آغاز کردیم.حساب کار حساب هزینه و فایده بود ، اینبار جدا حساب مرگ و زندگی بود.مدیر مسئول در خطر بود، آینده روزنامه در خطر بود و خلاصه تمام بنایی که چهار سال بنا کرده بودیم را آب گرفته بود.هر لحظه احتمال فرو ریختن آن وجود داشت.احساس ناخوشایندی بود ، لحظات سختی می گذشت خصوصا فردای آن روز و روزهای بعد که دوستانمان سراغ روزاز نو را می گرفتند و ما میگفتیم فعلا تبعیدیم.
ممکن بود به جرم روشنگری و یا بعضا عدم دقت در انتخاب منابع خبری معتمد آقایون تنها پایگاه فرهنگی دانشگاه را هدف موشک قرار دهند و ما در آتشی که به سویمان نشانه می رفت سخت بسوزیم.
چند روزی گذشت و به مرور اوضاع برای بقیه در حال طبیعی شدن بود اما ما همچنان به فکر لحظه ای بودیم که خود را از آتش نجات دهیم و یا حداقل نوای کمک خود را به گوش اطرافیان برسانیم.
روز موعود فرا رسید،یک دوشنبه از ماه آذر بنا به تقدیر روزی شد که قرار بود سرنوشت آینده ما روشن شود.از ساعت ۱۰ صبح ناگهان سیل عظیمی از پیامک(!)ها به سوی من روانه شد که عصر ساعت ۱۸ تجمعی آرام در طبقه سوم موسسه.ستاد مدیریت بحران تشکیل دادیم و اتفاقات پیش بینی نشده و خارج از کنترلی که ممکن بود منجر به برهم خوردن نظم عمومی تجمع ما شود را بررسی کردیم.افراد را برای حضور در آن شب مهم گلچین کردیم و نهایتا چیزی حدود ۵۰ نفر از اعضا و البته خوانندگان متعصب روزنامه قدیمی دانشگاه برای لحظه معهود آماده شدند.قرار بود امروز جلسه شورای نظارت بر مطبوعات دانشجویی برگزار شود و تنها دستور این جلسه تصمیم گیری در مورد آینده روزاز نو تنها روزنامه آن زمان دانشگاه بود.
پیش از شروع جلسه تمامی صندلی های سالن ها روبروی گروه فعلی صنایع چیدیم و همه به نظم خاصی روی آنها نشستیم طوری که آبراهی کوچک برای عبور و مرور حضرات از میان آن باز بود.اعضای شورا یک به یک وارد می شدند و همه با دیدن ما شدیدا حیرت زده می شدند.شاید هیچ وقت فکر نمیکردند یک روزنامه اینقدر در قلب دانشجویان موسسه رخنه کرده باشد و این افراد تا این حد به سیستم خود وابسته باشند.آخرین فردی که وارد جلسه شد معاونت فرهنگی دانشگاه بود که من تا به حال ایشان را ندیده بودم.مدیر مسئول روزاز نو هم به جمع آنها اضافه شد تا درهای شیشه ای به روی ما بسته شود و پدر ما در آستانه تیغ تیزی در پشت آن درهای بسته قرار گیرد.
از نگاه های همه نگرانی و استرس می بارید اما بازهم افرادی بودند که با شعر خواندن و تعریف کردن داستانهای سالهای گذشته دانشگاه و تشریح اوضاع فعلی اندکی به ما امید می دادند.وای که هر بار دیدن یکی از خدمه که برای حضرات چایی می برد چقدر سخت بود.گویی واقعا زمان نمی گذشت.ساعت نزدیک به ۲۰ شد و احساس کردیم شاید افراد داخل جلسه مدیر مسئول ما را تنها حس کنند و او را طرد شده پندارند.ناگهان بدون هیچ مقدمه ای و با صدایی که از اعماق وجود همه ما بر میخواست نوای ”یار دبستانی من ” را بلند فریاد زدیم.فریادی به بلندی خروارها ترس ، ساعتها انتظار و البته مشتی امید...
دیگر دانشگاه تعطیل شده بود و فقط نصفی از افراد اولیه باقی مانده بودند.خستگی و گرسنگی و اضطراب دیگر توان همه را بریده بود اما مگر می توانستیم پدر خود را در جبهه تنها بگذاریم ؟؟وای که هنوز این ماجرای چایی هایی که از جلوی ما رد میشد تمامی نداشت وای که چه حس بدی داشتیم!
در این همه وادی پر مصیبت و اعصاب خورد کن گرفتار نامهربانی شیفت شب چک کردن کلاسها هم شدیم که به یاری به کار بردن منطق و کشاندن بحث به فضای دوستانه ایشان اجازه ادامه تجمع را صادر کردند،چه خوب شد که صادر کردند هم برای ما هم برای خودشان...
ناگهان دیدم همه دارند برمیخیزند ناگهان درهای شیشه ای باز شد.از دور چهره مظلوم مدیر مسئول را میدیدیم.ناخواسته همه بلند یار دبستانی می خواندیم...دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم هیچ چیزی!! دور ورودی در حلقه زده بودیم و با نفسهایی که به سختی بالا میآمد فقط فریاد می زدیم.ناگهان شدیدا همه صداها بغض دار شد گویی هیچ کس دیگر توان فریاد زدن نداشت.اشک در چشمان او حلقه زده بود.او اکنون به میان ما رسیده بود ، کلاهش را برداشت و صدایش را صاف کرد.هیچ کس نفس نمی کشید شاید نمی توانست نفس بکشد.سه جمله شنیدم که مهمترین آنها این بود : ”با افتخار اعلام میکنم روز از نو بدون پرداخت هیچ هزینه ای رسما رفع توقیف شد ”
دیگر چیزی یادم نیست نمی دانم بقیه شب چطور گذشت فقط می دانم داد میزدیم و خوشحالی میکردیم و نعره می زدیم آنهم با تمام سلولهای بدنمان.
هرچند از آن روز تا به امروز خیلی مشکلات داشتیم اما اینبار کمربند همت را بستیم که هرچند به مدت کوتاهی در قطع کوچکتر اما با مطالبی عمیق تر مهمان گیشه روزاز نو باشیم!
پ.ن: این اولین شماره بعد چند ماه است و من هم مدیر مسئول هستم و هم هیچکاره !!!
2008/4/22
محسن نامجو آواز نسل من (۲)
یک دست نوشته و شعر کمیاب از محسن نامجو:
تریاک را به بازدمت پز
روزی
که خرید مادر کیف مدرسه
قرمز ، چمدانی ، کلاس اول ; با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه
دبیر همدانی ، صد کاروان شهید
روزی که مرد خواهر جان بچگی
..روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
روزی که خط کش تصویری شکست میانه تنبیه
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد تبعیض تفخر ترجیح
روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته
روز حسرت یکبارفیکس در ذهن لاغر بازو
روی حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه سخنان نو آموخته
روز تعریف پرهیجان فیلم هی جو
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی درید پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود یک به جنگ میرفت از دو واتور واتور آمد
روزی که مرد خواهر جان بچگی
روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی که آتش بچکار آید تریاک را به بازدمت پز
روزی که منقل به چکار آید وافور را به سینه ات بنشان
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود
روزی که ریش روزی که زیر بقل پاره روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود
روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود
روزی که در استعاده فلک قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام میشد هر هفته جمعه ها غروب
روزی که سرد بود حرام شطرنج و تخته نرد بود
تنها حلال این رنگ و روی زرد تنها حال باری افیون و گرد بود
روزی که وله تنها عکس گمگشتگان بود
ایران نبود مهد تشنگان بود
روزی که پایتخت دشت آزادگان بود دشت نبود خیابان پادگان بود
روزی که چمران در پارکوی آرام خسبید
روزی که فوضیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت جمهوری یکطرفه شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود سراب بود سراب ناب بود
آن نوشابه که هفت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش
مادر خریده بود سبز بود سون آب بود
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
طراحی کتکلوویدز...قدسی قاضی نور
روح جهان کارگری...پله عبور...خشم شدید برف روب فقیر
انگشت یخ زده پسرک روزنامه فروش...یخ شکسته با اشاره انگشت
آب روان سیل دمان...عقده به تیراژ پنج هزارتا
از آسمان میکروفون میبارید جبرا
گوساله هم یکی را بلعید سهوا
روزی که گوش مفترین جنس بود
قصه کلیشه پولدار ناجنس بود
دختر به نام نل در های و هوی شهر
در جستجوی عدن ابد پارادایس بود
در پشت موی ریخته در چشم برادرش
آن موهای منفصل از گردن پدربزرگ
در لای عاج چرخ کالسکه
در لای "عین" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخش "عین" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط مرسیییییییی
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
پ.ن:وقت ندارم اما فردا یکم در موردش توضیح میدم...
پ.ن۲:اولین پست وبلاگ بود که یک مقاله از خودم نبود

