2008/4/22
محسن نامجو آواز نسل من (۲)
یک دست نوشته و شعر کمیاب از محسن نامجو:
تریاک را به بازدمت پز
روزی
که خرید مادر کیف مدرسه
قرمز ، چمدانی ، کلاس اول ; با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه
دبیر همدانی ، صد کاروان شهید
روزی که مرد خواهر جان بچگی
..روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
روزی که خط کش تصویری شکست میانه تنبیه
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد تبعیض تفخر ترجیح
روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته
روز حسرت یکبارفیکس در ذهن لاغر بازو
روی حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه سخنان نو آموخته
روز تعریف پرهیجان فیلم هی جو
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی درید پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود یک به جنگ میرفت از دو واتور واتور آمد
روزی که مرد خواهر جان بچگی
روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی که آتش بچکار آید تریاک را به بازدمت پز
روزی که منقل به چکار آید وافور را به سینه ات بنشان
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود
روزی که ریش روزی که زیر بقل پاره روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود
روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود
روزی که در استعاده فلک قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام میشد هر هفته جمعه ها غروب
روزی که سرد بود حرام شطرنج و تخته نرد بود
تنها حلال این رنگ و روی زرد تنها حال باری افیون و گرد بود
روزی که وله تنها عکس گمگشتگان بود
ایران نبود مهد تشنگان بود
روزی که پایتخت دشت آزادگان بود دشت نبود خیابان پادگان بود
روزی که چمران در پارکوی آرام خسبید
روزی که فوضیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت جمهوری یکطرفه شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود سراب بود سراب ناب بود
آن نوشابه که هفت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش
مادر خریده بود سبز بود سون آب بود
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
طراحی کتکلوویدز...قدسی قاضی نور
روح جهان کارگری...پله عبور...خشم شدید برف روب فقیر
انگشت یخ زده پسرک روزنامه فروش...یخ شکسته با اشاره انگشت
آب روان سیل دمان...عقده به تیراژ پنج هزارتا
از آسمان میکروفون میبارید جبرا
گوساله هم یکی را بلعید سهوا
روزی که گوش مفترین جنس بود
قصه کلیشه پولدار ناجنس بود
دختر به نام نل در های و هوی شهر
در جستجوی عدن ابد پارادایس بود
در پشت موی ریخته در چشم برادرش
آن موهای منفصل از گردن پدربزرگ
در لای عاج چرخ کالسکه
در لای "عین" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخش "عین" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط مرسیییییییی
روزی
که رفت بر باد روزی که ماند بر یاد...تا باد چنین باد داد و بیداد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد بود
پ.ن:وقت ندارم اما فردا یکم در موردش توضیح میدم...
پ.ن۲:اولین پست وبلاگ بود که یک مقاله از خودم نبود

