2008/5/2
داستان توقیف روزنامم
ما را به رندی افسانه کردند
من به تازگی سردبیر شده بودم اما در همین مدت کم عمیقا به مجموعه ای که در آن فعالیت می کردم احساس تعلق خاطر داشتم طوری که با شنیدن جواب دوستم تا دقایقی فقط لبخند میزدم.تبسمی که فقط نشان ناتوانی من در هضم این اتفاق بود.آری روز از نو رسما توقیف شده بود...
در ادامه مسیر باقی مانده تا دانشگاه بارها و بارها این اتفاق را در ذهن لاغرم نشخوار کردم اما گویی به راستی خنگ شده بودم و توان درک عمق فاجعه را نداشتم.به سرعت با ورودم به دانشگاه سراغ بقیه بچه های روزنامه را گرفتم و دیری نپایید که نامه توقیف را دیدم.همچون آب سردی بر بدن داغ و پرهیجانم تمام نیروی صبحگاهی را از من به تاراج برد.سریعا دوباره روزنامه را برداشتم و اینبار عمیقتر مطالب را خواندم،اما دیگر چیزی عوض نمی شد.احساس میکردم دشمن پدرم را به اسارت گرفته و من فقط میتوانم در تنهایی خودم فریاد بزنم و ناله کنم و ...فکر کنم،آری باید فکر کرد.
در کمتر از چند ساعت اعضای قدیمی و جدید شورای سیاست گذاری روزنامه در اتاق ۲۰۴ جمع شدیم و بارش فکری برای خروج از بحران را آغاز کردیم.حساب کار حساب هزینه و فایده بود ، اینبار جدا حساب مرگ و زندگی بود.مدیر مسئول در خطر بود، آینده روزنامه در خطر بود و خلاصه تمام بنایی که چهار سال بنا کرده بودیم را آب گرفته بود.هر لحظه احتمال فرو ریختن آن وجود داشت.احساس ناخوشایندی بود ، لحظات سختی می گذشت خصوصا فردای آن روز و روزهای بعد که دوستانمان سراغ روزاز نو را می گرفتند و ما میگفتیم فعلا تبعیدیم.
ممکن بود به جرم روشنگری و یا بعضا عدم دقت در انتخاب منابع خبری معتمد آقایون تنها پایگاه فرهنگی دانشگاه را هدف موشک قرار دهند و ما در آتشی که به سویمان نشانه می رفت سخت بسوزیم.
چند روزی گذشت و به مرور اوضاع برای بقیه در حال طبیعی شدن بود اما ما همچنان به فکر لحظه ای بودیم که خود را از آتش نجات دهیم و یا حداقل نوای کمک خود را به گوش اطرافیان برسانیم.
روز موعود فرا رسید،یک دوشنبه از ماه آذر بنا به تقدیر روزی شد که قرار بود سرنوشت آینده ما روشن شود.از ساعت ۱۰ صبح ناگهان سیل عظیمی از پیامک(!)ها به سوی من روانه شد که عصر ساعت ۱۸ تجمعی آرام در طبقه سوم موسسه.ستاد مدیریت بحران تشکیل دادیم و اتفاقات پیش بینی نشده و خارج از کنترلی که ممکن بود منجر به برهم خوردن نظم عمومی تجمع ما شود را بررسی کردیم.افراد را برای حضور در آن شب مهم گلچین کردیم و نهایتا چیزی حدود ۵۰ نفر از اعضا و البته خوانندگان متعصب روزنامه قدیمی دانشگاه برای لحظه معهود آماده شدند.قرار بود امروز جلسه شورای نظارت بر مطبوعات دانشجویی برگزار شود و تنها دستور این جلسه تصمیم گیری در مورد آینده روزاز نو تنها روزنامه آن زمان دانشگاه بود.
پیش از شروع جلسه تمامی صندلی های سالن ها روبروی گروه فعلی صنایع چیدیم و همه به نظم خاصی روی آنها نشستیم طوری که آبراهی کوچک برای عبور و مرور حضرات از میان آن باز بود.اعضای شورا یک به یک وارد می شدند و همه با دیدن ما شدیدا حیرت زده می شدند.شاید هیچ وقت فکر نمیکردند یک روزنامه اینقدر در قلب دانشجویان موسسه رخنه کرده باشد و این افراد تا این حد به سیستم خود وابسته باشند.آخرین فردی که وارد جلسه شد معاونت فرهنگی دانشگاه بود که من تا به حال ایشان را ندیده بودم.مدیر مسئول روزاز نو هم به جمع آنها اضافه شد تا درهای شیشه ای به روی ما بسته شود و پدر ما در آستانه تیغ تیزی در پشت آن درهای بسته قرار گیرد.
از نگاه های همه نگرانی و استرس می بارید اما بازهم افرادی بودند که با شعر خواندن و تعریف کردن داستانهای سالهای گذشته دانشگاه و تشریح اوضاع فعلی اندکی به ما امید می دادند.وای که هر بار دیدن یکی از خدمه که برای حضرات چایی می برد چقدر سخت بود.گویی واقعا زمان نمی گذشت.ساعت نزدیک به ۲۰ شد و احساس کردیم شاید افراد داخل جلسه مدیر مسئول ما را تنها حس کنند و او را طرد شده پندارند.ناگهان بدون هیچ مقدمه ای و با صدایی که از اعماق وجود همه ما بر میخواست نوای ”یار دبستانی من ” را بلند فریاد زدیم.فریادی به بلندی خروارها ترس ، ساعتها انتظار و البته مشتی امید...
دیگر دانشگاه تعطیل شده بود و فقط نصفی از افراد اولیه باقی مانده بودند.خستگی و گرسنگی و اضطراب دیگر توان همه را بریده بود اما مگر می توانستیم پدر خود را در جبهه تنها بگذاریم ؟؟وای که هنوز این ماجرای چایی هایی که از جلوی ما رد میشد تمامی نداشت وای که چه حس بدی داشتیم!
در این همه وادی پر مصیبت و اعصاب خورد کن گرفتار نامهربانی شیفت شب چک کردن کلاسها هم شدیم که به یاری به کار بردن منطق و کشاندن بحث به فضای دوستانه ایشان اجازه ادامه تجمع را صادر کردند،چه خوب شد که صادر کردند هم برای ما هم برای خودشان...
ناگهان دیدم همه دارند برمیخیزند ناگهان درهای شیشه ای باز شد.از دور چهره مظلوم مدیر مسئول را میدیدیم.ناخواسته همه بلند یار دبستانی می خواندیم...دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم هیچ چیزی!! دور ورودی در حلقه زده بودیم و با نفسهایی که به سختی بالا میآمد فقط فریاد می زدیم.ناگهان شدیدا همه صداها بغض دار شد گویی هیچ کس دیگر توان فریاد زدن نداشت.اشک در چشمان او حلقه زده بود.او اکنون به میان ما رسیده بود ، کلاهش را برداشت و صدایش را صاف کرد.هیچ کس نفس نمی کشید شاید نمی توانست نفس بکشد.سه جمله شنیدم که مهمترین آنها این بود : ”با افتخار اعلام میکنم روز از نو بدون پرداخت هیچ هزینه ای رسما رفع توقیف شد ”
دیگر چیزی یادم نیست نمی دانم بقیه شب چطور گذشت فقط می دانم داد میزدیم و خوشحالی میکردیم و نعره می زدیم آنهم با تمام سلولهای بدنمان.
هرچند از آن روز تا به امروز خیلی مشکلات داشتیم اما اینبار کمربند همت را بستیم که هرچند به مدت کوتاهی در قطع کوچکتر اما با مطالبی عمیق تر مهمان گیشه روزاز نو باشیم!
پ.ن: این اولین شماره بعد چند ماه است و من هم مدیر مسئول هستم و هم هیچکاره !!!

