عصاره فشار و سکوت
درد دل یک جوون خسته!
2008/6/23
دل نوشته
همیشه وقتی ادعا میکنیم میخوایم از ته ته دلمون بنویسیم بازم نمیشه به خاطر اینکه میگیم کسایی که میخونن در مورد ما چی فکر میکنن شاید فکر کنن من آدمی هستم که قدرت نوشتن نداره شاید برای یک سردبیر روزنامه خوب نباشه اینطوری بنویسه شاید اگر اعماق دل من معلوم بشه خیلی از دوستام نظرشون نسبت به من برگرده...
نمیدونم چه حس عجیبی منو از ههم اینا خالی کرده دیگه برام مهم نیست این جامعه مثلا بزرگ چی بگه...دیگه خجالت نمی کشم در مورد خود ارضایی بنویسم..دیگه برام مهم نیست از یک کلمه بیش از ۳بار در جمله استفاده کنم و لحن نوشتم از حالت نوشته معیار خارج بشه...
امروز یکی شاید اولین نفری بود که بهم گفت محتوای بلاگت خوب بود اما روش نوشتنت و قلمت خیلی ضعیف بود...واای که اولش بهم برخورد اما بعد دیدم راست میگه من که نویسنده نیستم من که ادبی نیستم مگه من چقدر تاحالا نوشته از نویسنده های خوب و قهار خوندم که قرار باشه الان خوب و به اصطلاح شیوا بنویسم؟؟
امروز آمدم که بنویسم که فقط نوشته باشم که فقط فقط فقط نوشته باشم ... باور کنین نمی نویسم تا تو بخونی اصلا و ابدا بلکه می نویسم تا خودم بنویسم برای اینکه الان احساس میکنم میخوام بنویسم اما یه حسی یه نیرویی بازم داره سانسورم میکنه شاید اصلا نمیدونم چی میخوام بگم شاید اصلا چیزی ندارم بگم شاید نمیدونم چیزی دارم یا ندارم شاید شاید ، شاید اصلا نمیخوام بنویسم...
اینو که گوشه وبلاگم نوشتم خودم چند بار بیشتر نخوندمش اما امروز که خوندم یه حال دیگه داد:
دینو بوتزاتی در یکی از یادداشت های روزانه اش که در دوران زندگی اش چاپ نشد ولی حالا بعد از این همه سال خوانده می شود نوشته:
بنویس. تو را به خدا بنویس. فقط دو خط؛ حتا اگر ذهنت آشفته است و اعصابت یاری نمی کند، هر روز بنویس. حتی چیزهای احمقانه ی بی معنا را، اما بنویس. نوشتن، یکی از خنده دارترین و در عین حال اندوهناک ترین توهمات ماست. فکر می کنیم با سیاه کردن صفحه ی سفید با چند خط کج و معوج کار مهمی انجام می دهیم. اما هرچه باشد این حرفه ی توست که تو انتخابش نکرده ای، بلکه در سرنوشت تو بوده است و این همان دروازه ای ست که احیانا از آن می توانی راه نجات را بیابی. بنویس. بنویس
وای که این راه نجات را راست گفت و من با دو چشمم آن را دیده ام وای که وقتی می نویسم انگار اسمان با تمام بزرگیش از روی شانه ام کنار می رود آخ که دوست دارم نوشتن را خصوصا چرت و پرت نوشتن را...
شراب را هم دوست دارم یعنی شاید دوست دارم به همان دلیل که نوشتن را !شراب هم من را از خود بیخود میکند...نه نمیکند چون تا حالا نکرده است اما فکر میکنم از خود بی خود میشوم مثل ساز زدن مثل عشق ورزیدن مثل همه چیزهایی که نیستند و ما هستشان میکنیم.اما شراب چیز دیگریست وای وقتی می خورم گرم میشوم یعنی سعی میکنم گرم شوم سعی میکنم مست شوم سعی میکنم خودم را نوازش کنم...بعضی وقتها مجبور میشوم باور کنم کودک درونی هست اما بعضی وقتها...کاش میشد همیشه شراب خورد...در تاکسی در دانشگاه وسط کلاس تو نمازخونه یا هر جای دیگه ای.....
می نوسم تا نوشته باشم تا بعدا ها خوانده شود روزی که دیگر من ، من نیستم ، من عوض شده ام و می توانم به این افکار کودکانه ام بخندمو گاها آنه را حاشا کنم...پس بدان که اینهایی که خوانده ای را نباید می خواندی اینها را برای اولین بار برای خودم نوشتم نه برای تو...دلم برای خودم تنگ شده بود دلم برای نفس کشیدن خودم تنگ شده بود این را به خودم هدیه کردم و تو حق نداری آن را بخوانی و تو حق نداری در مورد آن قضاوت کنی و دوستش داشته باشی و حتی نمی توانی از آن متنفر شوی چون این برای تو نیست برای من است برای خود خود خودم...پس نخوان ای خواننده که از تو بیزارم هر که هستی که مرا در پوستین تاریکم حبس کرده ای ولم کن می خواهم خودم باشم میخواهم بلند عشق بورزم بلند آواز بخوانم بلند چرت و پرت بگم و پررنگ بنویسم هرآنچه دلم گفت و محکم دکمه های کیبوردم را فشار دهم به هر نحوی که دلم خواست...
پ.ن: امروز آنچنان خوشحال شدم که دنیا برای روشن شد اما چند ثانیه بعد چیزی جز تاریکی نمی دیدم...
پ.ن۱: تاریخ تکرار می شود سال پیش در همین روزها همین احساسات را داشتم امسال گریبانگیر عزیز دیگری شد...
پ.ن۲: سعی نکنید ازین نوشته چیزی بفهمید چون قرار نیست مفهومی داشته باشد خودم با خودم درد دل کردم...
پ.ن۳: دوست داشتن لذتیست بی انتها حتی یکبار هم که شده آنرا تجربه کنید دیگر بی خیالش نمی شوید!
پ.ن۴: حس میکنم افسرده شده ام اما فقط حس میکنم امیدوارم اشتباه باشد...
نمیدونم چه حس عجیبی منو از ههم اینا خالی کرده دیگه برام مهم نیست این جامعه مثلا بزرگ چی بگه...دیگه خجالت نمی کشم در مورد خود ارضایی بنویسم..دیگه برام مهم نیست از یک کلمه بیش از ۳بار در جمله استفاده کنم و لحن نوشتم از حالت نوشته معیار خارج بشه...
امروز یکی شاید اولین نفری بود که بهم گفت محتوای بلاگت خوب بود اما روش نوشتنت و قلمت خیلی ضعیف بود...واای که اولش بهم برخورد اما بعد دیدم راست میگه من که نویسنده نیستم من که ادبی نیستم مگه من چقدر تاحالا نوشته از نویسنده های خوب و قهار خوندم که قرار باشه الان خوب و به اصطلاح شیوا بنویسم؟؟
امروز آمدم که بنویسم که فقط نوشته باشم که فقط فقط فقط نوشته باشم ... باور کنین نمی نویسم تا تو بخونی اصلا و ابدا بلکه می نویسم تا خودم بنویسم برای اینکه الان احساس میکنم میخوام بنویسم اما یه حسی یه نیرویی بازم داره سانسورم میکنه شاید اصلا نمیدونم چی میخوام بگم شاید اصلا چیزی ندارم بگم شاید نمیدونم چیزی دارم یا ندارم شاید شاید ، شاید اصلا نمیخوام بنویسم...
اینو که گوشه وبلاگم نوشتم خودم چند بار بیشتر نخوندمش اما امروز که خوندم یه حال دیگه داد:
دینو بوتزاتی در یکی از یادداشت های روزانه اش که در دوران زندگی اش چاپ نشد ولی حالا بعد از این همه سال خوانده می شود نوشته:
بنویس. تو را به خدا بنویس. فقط دو خط؛ حتا اگر ذهنت آشفته است و اعصابت یاری نمی کند، هر روز بنویس. حتی چیزهای احمقانه ی بی معنا را، اما بنویس. نوشتن، یکی از خنده دارترین و در عین حال اندوهناک ترین توهمات ماست. فکر می کنیم با سیاه کردن صفحه ی سفید با چند خط کج و معوج کار مهمی انجام می دهیم. اما هرچه باشد این حرفه ی توست که تو انتخابش نکرده ای، بلکه در سرنوشت تو بوده است و این همان دروازه ای ست که احیانا از آن می توانی راه نجات را بیابی. بنویس. بنویس
وای که این راه نجات را راست گفت و من با دو چشمم آن را دیده ام وای که وقتی می نویسم انگار اسمان با تمام بزرگیش از روی شانه ام کنار می رود آخ که دوست دارم نوشتن را خصوصا چرت و پرت نوشتن را...
شراب را هم دوست دارم یعنی شاید دوست دارم به همان دلیل که نوشتن را !شراب هم من را از خود بیخود میکند...نه نمیکند چون تا حالا نکرده است اما فکر میکنم از خود بی خود میشوم مثل ساز زدن مثل عشق ورزیدن مثل همه چیزهایی که نیستند و ما هستشان میکنیم.اما شراب چیز دیگریست وای وقتی می خورم گرم میشوم یعنی سعی میکنم گرم شوم سعی میکنم مست شوم سعی میکنم خودم را نوازش کنم...بعضی وقتها مجبور میشوم باور کنم کودک درونی هست اما بعضی وقتها...کاش میشد همیشه شراب خورد...در تاکسی در دانشگاه وسط کلاس تو نمازخونه یا هر جای دیگه ای.....
می نوسم تا نوشته باشم تا بعدا ها خوانده شود روزی که دیگر من ، من نیستم ، من عوض شده ام و می توانم به این افکار کودکانه ام بخندمو گاها آنه را حاشا کنم...پس بدان که اینهایی که خوانده ای را نباید می خواندی اینها را برای اولین بار برای خودم نوشتم نه برای تو...دلم برای خودم تنگ شده بود دلم برای نفس کشیدن خودم تنگ شده بود این را به خودم هدیه کردم و تو حق نداری آن را بخوانی و تو حق نداری در مورد آن قضاوت کنی و دوستش داشته باشی و حتی نمی توانی از آن متنفر شوی چون این برای تو نیست برای من است برای خود خود خودم...پس نخوان ای خواننده که از تو بیزارم هر که هستی که مرا در پوستین تاریکم حبس کرده ای ولم کن می خواهم خودم باشم میخواهم بلند عشق بورزم بلند آواز بخوانم بلند چرت و پرت بگم و پررنگ بنویسم هرآنچه دلم گفت و محکم دکمه های کیبوردم را فشار دهم به هر نحوی که دلم خواست...
پ.ن: امروز آنچنان خوشحال شدم که دنیا برای روشن شد اما چند ثانیه بعد چیزی جز تاریکی نمی دیدم...
پ.ن۱: تاریخ تکرار می شود سال پیش در همین روزها همین احساسات را داشتم امسال گریبانگیر عزیز دیگری شد...
پ.ن۲: سعی نکنید ازین نوشته چیزی بفهمید چون قرار نیست مفهومی داشته باشد خودم با خودم درد دل کردم...
پ.ن۳: دوست داشتن لذتیست بی انتها حتی یکبار هم که شده آنرا تجربه کنید دیگر بی خیالش نمی شوید!
پ.ن۴: حس میکنم افسرده شده ام اما فقط حس میکنم امیدوارم اشتباه باشد...
نوشته شده توسط بابک
در 19:50 | لینک ثابت
•

